روز ـرگ جات یه ختر17 ـاله

روز ـرگ جات یه ختر17 ـاله از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

تو روی اون تخت لعنتیِ بیمارستان زیر یه عالمه سرم و دستگاه..ما اینجا با گریه و دعا...

ا گفتن اگه ه خونی که تو مریشه تا فردا رفع نشه ممکنه بره تو سرش و سکته مغزی کنه خ نکرده...

همسن منه

خوشگلتر از منه

خوش خنده تر از منه

اسمشم که صدبرابر قشنگتر از منه

"مریم"

ولی الان رو تخت بیمارستانِ...محیا میگفت دست و پاش باد کرده و صورتش پف داره...هممون داریم گریه میکنیم و زار میزنیم...حال مامانش و باباش و محیا که دوست خیلی صمیمیشه که دیگه گفتنی نیست...هرکیو میبینم بعد سلام میگم میشه دعا کنید؟تا فردا ه رفع شه؟الان اومدم به شماها بگم....میشه دعا کنید ه رفع شه و باز حالش خوب شه؟؟؟میشه هرکی که این پست و میخونه دو تا صلوات بفرسته برای سلامتیش؟میشه از ته دلتون همین الان از خدا بخواید ه لعنتی هرچی زودتر از بین بره؟

برچسب ها : تو روی اون تخت لعنتیِ بیمارستان زیر یه عالمه سرم و دستگاه..ما اینجا با گریه و دعا... - ه
تو روی اون تخت لعنتیِ بیمارستان زیر یه عالمه سرم و دستگاه..ما اینجا با گریه و دعا... ه
منبع :
نظرسنجی:)
هر وقت شروع میکنم به نوشتن بی برو و برگرد به یه قصه میرسم که ادامه داره و ادامه داره انگار خودش میخواد ادامه داشته باشه تا یه جایی تموم شه...بی اراده ی من.... که حتی بعضی وقتا خودمم از خوندش هیجان زده میشم...چنتایی تاحالا قصه شدن و به سرانجام رسیدن و تو سررسید جا خوش و دادم دوستام خوندن...میگفتن دوس داشتن و کلی کیف ...ینی من هروقت دلم میگیره و قلم به دست میشم و میرسم به قصه ی دخترا و پسرا و آدمای مختلفی که نمیدونم از کجا سر در میارن اصلا و تو زندگیشون غرق میشم...دوست دارید یدونه قصه بزارم اینجا تو چند قسمت؟سعی میکنم خیلیم طولانی نباشه...با لایک و دیس لایک نشون بدید اگه حال ندارید تایپ کنید و بگید ولی حتما بگید مهمه برام:)



پ.ن:امروز با اون چشمای باد کرده و بغضی که محیا داشت همه مون ناراحت شدیم و بغض نشست تو گلومون منکه خیلی حالم بد بود ولی انقد شوخی باهاشون تو اون حال قهقهه میزدن دلم اروم میشد بغضم بیشتر... بعد سر انشا نوشتن همه نوشته هام رنگ غم گرفت...صورت مریم و حالش و محیا...هیچی از جلو چشمام نمیره کنار...

پ.ن تر:حس کلاس تست زیست امروز و تست زدن زیست نیست فقط میخوام چندین و چند سااااااااعت بخوابم و بیدار نشم یه مدت.... .


پ.ن ترین:بعد کلاس مامانم اومد یکم پرس و جو برای اردوی مشهد که قرار اسفند ببرن...اگه رضا بطلبه و برم همتونو دعا میکنم...فعلا تو مرحله راضی محیاییم...خلاصه بعدش با مامانم رفتیم جامبو چهارتا کیک و لواشک و شیر یدیم صد و خورده ای پیاده شدیم اومدیم....واااااااقعا چی میشه ید دیگه؟؟؟؟قبلا با این پول چه کارایی میشد کرد... هزارتا چیز میز با نصف همین پول می یدیم...یهو همه چیز گرون شد...این وسط ینی چنتا پدر شرمنده و سرافکنده ی زن و بچه هاشون شدن؟میخوام پستم و با دوتا دعا تموم کنم شمام بگید آمین..اول اینکه هیچ پدری... هیییییییچ پدری شرمنده خانوادش نشه تو این اوضاع اسفناک بار اقتصادی ،کمرش خم نشه و بغض نکنه..... دوم اینکه خدایا از ته دلممممممممم ازت میخوام از عمق وجوووووودم میخوام همه مریضارو شفا بدی به خصوص بچه ها و نوجوونا و جوونارو...تورو به بزرگی و بزرگواریت حال "مریم" ما رو هم خوب کن... .


برچسب ها : نظرسنجی:) - میخوام ,بگید ,میشم ,میکنم ,ادامه داره
نظرسنجی:) میخوام ,بگید ,میشم ,میکنم ,ادامه داره
منبع :
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها...

دلخور می شویم ...

و حتی یکبار به زبان نمی آوریم....

تغییر می کنیم،

کم می خندیم،

کوتاه حرف می زنیم،

بی توجهی می کنیم....

نمی دانند این کوتاه گفتن ها

و اخم ها

نتیجه ی همان نگفتن هاست!

در نتیجه سرد می شوند،

ترکمان می کنند،

فکر می کنند دوستشان نداریم...

ما می مانیم و یک عالمه دلخوری و غم...

ما می مانیم و دنیایی از سوال و تعجب

ما می مانیم ...

و احساساتی که

به مرز دیوانگی رسیده...

#سارینا_سلوکی

ادامه مطلب
برچسب ها : که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها...
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها...
منبع :
برای مریم مون یکم دعا لطفا!

یکی از دوستای محیا که دورادور میشناسمش و دختر بانمکیه یه مریضی بد داره که از آوردن اسمش حالم بهم میخوره...چون چند سال پیش همین مریضی لعنتی مامانبزرگمو ازم گرفت...حالا افتاده تو بدن دوست خوشگل محیا اسمشم مریمِ...زده به معدش و الان تو ای سی یوعه...میشه واسش دعا کنین خوب بشه؟از دیروز که شنیدم پا به پای محیا عصابم خورد شد و گریه ...خدا همه مریضارو شفا بده از جمله این دوستمونو...دعا کنید لطفا!

برچسب ها : برای مریم مون یکم دعا لطفا! - محیا
برای مریم مون یکم دعا لطفا! محیا
منبع :
درست مثل یه بادکنکی که داره کم کم بادش خالی میشه....

خسته تر و خواب الود و بی انگیزه تر و بی انگیزه تر و بی انگیزه تر از هر روز...

برچسب ها : درست مثل یه بادکنکی که داره کم کم بادش خالی میشه.... - انگیزه
درست مثل یه بادکنکی که داره کم کم بادش خالی میشه.... انگیزه
منبع :
موتور روشن میشود...انگیزه باز میگردد...لتس گو:)

سلام:)به وقت روز یکشنبه ی زمستوووون گفتم زیست و بزارم زمین بیام یکم ویلاگ بنویسم یکم انرژی بگیرم، یکم حالم خوب شه باز برم سراغش...ولی خب نمیدونم آ ین پستی که گذاشتم برا کی بوده:////برم دوره کنم بیام:/خب همش ازون پستای نا امیدی و بی انگیزه طوری بوده ولی دلم میخواد یکم دلیییییییی بنویسم جیگرم حال بیاد:))))

جونم براتون بگه چن وقتی بود انقددددد مشاور و معلم و و کوفت و زهرمار خلاصه هر ننه قمری مارو میدید یه نسخه مشاوره میداد بهمون:/یکی میگفت سحر نهایی نخون یکی میگفت کنکورو بچسب یکی میگفت به سال بعد فک کن یکی میگفت هیچی نمیشی و من روانییییییییییی شده بودم به معنی واقعی کلمه .....منی که انقدر مقاوم بودم و در برابر حرفاشون همیشه لبخند میزدم و قورت قورت چاییمو میخوردم میگفتم "بله بله" دیگه حالم از هرچی درس و کنکور بود بهم میخورد.... چند هفته فقط خوابم میومد ینی اگه شب تا صب،صب تا شبم میخو دم بازم دلم میخواست بخوابم فقط بخوابم...بدن درد شدید و سردرد شدید به کنار درد قفسه امووووووونم و بریده بود خیلی حال و روز بدی داشتم.... از لحاظ روحی که وحشتناک... چند روز اصلا مدرسه نرفتم و روز تولدمم این وسط به مس ه ترین ح ممکن بخاطر یه آدم اب شد...اونروز بدترین حال ممکن و داشتم حس می دیگه دارم تموم میشم من از صبح تا شب فقط گریه می روز و روزای قبلش از کلاس میومدم میخو دم یهو سه و چهار صبح پا میشدم و تا فرداش بیدار بودم خلاصه مرورشونم خیلی تلخه برام ولی اصلا خودم نبودم و تو اون حالم باز یه سری مشاوره هاشونو شروع کرده بودن تا اینکه یه مدت به بیخیالی گذروندم و این وسط بیست و چهارم ینی ای که پنجشنبه اش تولدم بود نه بعدش محیا اومد پپیشم تیپ زدیم رفتیم بیرون انقددددددر به من خوش گذشششششششت که نگوووووو اومدیم خالمینا و مامانبزرگمینا اومده بودن خونررو تزیین کرده بودن و کیک گرفته بودن و جینگیلی جات واسه تولدم درست کرده بودن و حانیه ام اومد کلی یدیم و ع یدیم حالم بهتر شد...و فرداشم که شنبه بود امتحان ریاضی داشتیم نشستم دو ساعت خوندم و قرار شد بهشون من برسونم که سوال اول و درحال رسوندن بودم که معلممون من و بلند کرد جامو عوض کرد:///////////////خلاصه که اتفاقای زیادی افتاد من مهماشو میگم بهتون...شب یلدا رم بگم....صبح پاشدم و به بط گذروندم تا عصر.... عصر رفتم ماسک گذاشتم موهامو اتو و لباس خوشگل پوشیدم و اسنپ گرفتیم رفتیم خونه مامانبزرگم منم هندونه تزیین مثلاااااااااااا و همش خوردیم و کالری افزودیم:////و دل و قلوه گرفتییم کلی و مامانمم بود کلی خوش گذشت ...ع اشو میزارم بببینید....بعدش اومدیم خونه من تا دو اینا چرخیدم تو نت و شنبه ظهر پاشدم یه دستی به سر و روی خونه کشیدم مامانم از سرکار اومد و چیز میز حاضر کردیم زنگ زدم محیا اومد پیشم تا شب که بره انقدر خوش گذشت اصن حد نداشت.... داب گرفتیم یه عالمه... اصلا نگم هرکودومشو میبینم کلییییییی میخندم از بس مس ه بازی دراوردیم و بعد محیا رفت و منم اتاقو جم و شام خوردیم و مقاله مامانم و هندل کردیم و خاببییدم امروزم که دیدم حالم بهتره گفتم یکم وبلاگ بنوییسم و مقداری هم زیست خوندم ....به خودم قول دادم اگه فصلای 1و2و3 رو امشب تموم کنم سه تا جااااااایزه میدم به خودم و اینجا رونمایی میکنم براتووووووووووووون....دو تا اتفاقا دیگه ام افتاده که گذاشتم آ پست بگم...یکی اینکه حانیه چند وقتیه یکی از دریچه های قلبش مشکل پیدا کرده و حال خوبی نداره یهو حالش بد میشه و فعلا کنکور و ول کرده محیام که میگه نمیخواد کنکور بده(شما ببیین چی برامون ساختن از کنکور منی که خودم همیشه به همه انگیزه میدادم هر روز به مامانم میگم اگه نشد...اگه نشد....اگه نشد...)از اونورم یه مشکل پیچیده ای برا جانم پیش اومده که گفتم اینجا بگم دعا کنید و برا منم دعا کنید دوباره اون حال لعنتی برنگرده و حالم بد نشه ترم اول و با ارامش و خوبی و خوشششششششی بگذرونم و بعدش نهایی و ا سرم کنکور و یه نففسسسسسسس راحت از ته دل بکشم ولی مطمعنم خودم در آینده هیچوقت نمیزارم بچم درس بخونه://// اصن با این وضعیت اموزشی که داریم و ایییییین همه فشار....حتی به مغزمم خطور نمیکرد سال کنکور این همه فشار به دانش آموزا وارد کنن...میگن سال کنکور پر از فشاره ولی به نظرم سال کنکور یه عاالمه مشاور احمق هیچی ندون دورتو میگیرن که بهت فشار وارد میکنن و تو نباید بزاری هیچکودمشون درباره ایندت نظر بدن و شیشه انگیزتو بش ن...همینا دیگه.....دعاااااا یادتون نره ع ارم میزارم ادامه مطلب دوست داشتید ببیبنید...روز زمستونیتون بخیر رفقا...

ادامه مطلب
برچسب ها : موتور روشن میشود...انگیزه باز میگردد...لتس گو:) - کنکور ,کرده ,حالم ,میگفت ,خونه ,فشار ,کرده بودن ,ادامه مطلب ,محیا اومد
موتور روشن میشود...انگیزه باز میگردد...لتس گو:) کنکور ,کرده ,حالم ,میگفت ,خونه ,فشار ,کرده بودن ,ادامه مطلب ,محیا اومد
منبع :
بخدا که جیگرم اتیش گرفت با دیدن خون روی برگه های سفید و پ ر شدن جوون و اتوبوس زرد مچاله شده لعنتی

ناراحتم غمگینم دنیا دنیا بغض لعنتی دارم که نمیشکنه...از دیروز وقتی دیدم وشنیدم و شنیدم وشنیدم...حتی شنیدنش بدن ادم و به رعشه میندازه..حالم خیلی بده...دنبال اخبارش نمیرم چون اگه برم و بیشتر ببینم و بیشتر بدونم حتما تا چن ماه مثل پلاسکو مثل ز له کرمانشاه مثل هواپیمای یاسوج مثل سانچی روحم بیشتر متلاشی میشه از اینکه ای کاش من بین این مردم و اینجا نبودم... تا ببینم پدر و مادری داغ جوون عزیزشونو میبینن.. بغض کنم و تسلیت بگم...کاش زندگی جور دیگه ای رقم میخورد برام...کاش یه صبح از خواب بلند میشدم و می دیدم روحم در کالبد یک ادم دیگه تو سه سرزمین دیگه ای به دنیا اومده...درکالبد یک دخترک شاد و خندون بی دغدغه تو سرزمین قشنگش که خبری از ناراحتی و گروه گروه مرگ و میر دل اش و مظلومانه و معصومانه نیست...تو سرزمینش پلاسکویی نمیریزه نمیسوزه اتش نشان هاش زیر اتش مدفون نمیشن و نمیسوزن...هموطنانش تو سرزمین قشنگش بخاطر ز له سرما نمی کشن...عزیز از دست نمیدن...تو یه کشتی یهویی دود شدن و سوختن فرهیخته های مملکتشو نمی بینه..روح از تنش جدا نمیشه....نمی بینه از اسمون یه گروه ادم فهیم داخل هوایپما وسطای کوه دنا سقوط میکنن که حتی جنازه هاشون قابل تشخیص نباشه... جیگررررررش اتیش نمیگیره...

...دیگه چنتا چنتا ایرانم عزیز از دست بده؟چقدر بهم دیگه تسلیت بگیم؟چقد دانشجو و پزشک و و اتش نشان و هموطن از دست بدیم؟چقدر؟چرا هیچ صدای مارو نمیشنوه؟خدایا صدام میرسه اون بالا؟فریادمون میرسه؟زجه های پدر و مادرهای داغ دار؟اشک دلی که هر روز و هر لحظه تازه میشه؟الوخدا؟میشه تو یه چیزی بگی؟حس میکنم دیگه روحم تو جونم جایی نداره...داره پرواز می کنه...میشه تو مقصد و بم نشون بدی؟دلم طاقت دیدن و شنیدن خبرهای دردناک تسلیت و مرگ ادمهای حس سرزمینم و ندارم...پس کی روحمو زنده میکنی تو کالبد اون ی شاد و خوشحال؟

#تسلیت_معنی_خودشو_از_دست_داده

#تسلیت_دوباره

#این_دل_آتیشه

#هرگز _نمیرد_آنکه_دلش_زنده_شد_به_عشق

#سهل انگاری را گردن#گلچین_روزگار نندازیم

#هر_روز_یک_تسلیت

#به_هم_رحم_کنیم

#کارمان_را_درست_انجام_دهیم

#خدا_می بینه

پ.ن:انقد زیست خونده بودم و دوره ولی خیلی خوب از پیش برنیومدم...عب نداره..وسط امتحان شکلاتمو باز بخورم از دستم افتاد پایین بغلیم یه دهمی بود به زور شکلاتشو داد بهم رشته اشم ریاضی بود..مهربونیش رفت نشست وسط قلبم


برچسب ها : بخدا که جیگرم اتیش گرفت با دیدن خون روی برگه های سفید و پ ر شدن جوون و اتوبوس زرد مچاله شده لعنتی - تسلیت ,گروه ,سرزمین ,روحم ,سرزمین قشنگش
بخدا که جیگرم اتیش گرفت با دیدن خون روی برگه های سفید و پ ر شدن جوون و اتوبوس زرد مچاله شده لعنتی تسلیت ,گروه ,سرزمین ,روحم ,سرزمین قشنگش
منبع :
حرف دل به نقل از حسین پناهیِ جان

بیرون بودن زلف ن ایل جزیی از پوشش زیبایشان است...

و هیچ مرد اصیل قشقایی وبختیاری به زلف ن ایل توجهی نمیکند.

همانگونه که مردان شالیکار به ساق ن شالیکار بی اعتنا اند.

گرگ اگر هوس گوشت کند، پوست شکار برایش مهم نیست..

حجاب باید باطنی باشد نه ظاهری..

از نسل آلوده ی من گذشت

به فرزندان خود خوب دیدن را بیاموزید!

#حسین_پناهی

برچسب ها : حرف دل به نقل از حسین پناهیِ جان - ن
حرف دل به نقل از حسین پناهیِ جان ن
منبع :
سحرانه نوشت1

سحر نوشت1:حدود دو سه روزیِ به یه عجیب رسیدم که حس میکنم زندانیم...نمیدونم چجوری بگم هم ازادم و هم زندانی...ازاد از لحاظ ظاهری و زندانی از درون...تو این مدت ساعت 11،12 رفتم تو تخت و ساعت چهار یا پنج صبح زودتر خوابم نبرده و وقتیم که خوابم میبره یه خواب تکراری میبینم که صبحش هیچی از اون خواب یادم نیست...اعصابم خورد میشه...یه جفت چشم قهوه ایِ قشنگ که با تمام ساده بودنش دنیایِ منِ!


سحر نوشت 2:گفته بودم هروقت میرم باغ نگارستان حس میکنم روح از تنم جدا میشه میره اون بالاها دور میزنه گریه میکنه سبک میشه یکم رو شاخه های درختا میشینه و آ سر جلا خورده برمیگرده به تنم و من سبکبال و سختتتتتت از باغ نگارستان دل میکنم..هروقت میرم انرژی دو برااااابر میگیرم و در عین حال اروم ترین میشم...یه چیز خیلی عجیبی داره...چه حسِ ناب...شاید فقط برای من اینجوریه نمیدونم ولی فرداهم میخوام صبح برم پیش دوست مامانم که معلمِ یکم ایرادای زبانمو بگیرم و ازونور با مامانم و محیا و دوستای مامانم بریم باغ نگارستان... .

این ع ای قشنگ قشنگ یادگاری همون موقعس...مهرماااااه...ازونموقع دنبال یه فرصت بودم بزارم براتون...حس میکنم چندسال پیش بوده...ولی من بهتون میگم یه بار پاییز برید نگارستان و از هواش عشق کنید...صب برید تا غروب:)

حدس بزنید من کدومم:))))

:)

خسته شده بودیم نشسته بودیم رو برگا...بازم منو پیدا کنید:)))حدس تونو بگیدااا:))

و ه بودیم لب این است ِ دیدم یه گل نارنجی داره چشمک میزنه گوشه است که بیا از من ع بگیر دلت غنج بره برای دوستای بیانیتم بزار دلشون غنج بره:))

واقعا میگن اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد..من الان یه بغض آمیخته با یه لبخند گشاد دارم:)


سحرنوشت3:یه رمان قبلا خوندم حدود دو سال پیش به اسم "یاسمین"که انقدر از غم کلمه به کلمه ی نوشته هاش بغض و اشک ریختم که نصفه رهاش ولی پریشب واسه محیا فرستادمش و یه حس مرموزی مجبورم کرد بخونمش...هنوز تموم ن ... .


سحرنوشت4:نمیدونم این روزا دلم میخواد حس بد سر دلم و با گریه خالی کنم...دلم میخواد بغض کنم تو اتاق تاریک و سردم و اروم اروم اشک بریزم و بعد زیر پرتو بیهوش شم از خواب و وقتی بیدار میشم نه خبری از سردرد و سرگیجه باشه نه بدن درد و لی نه بغض و هق هق نه حس بد و ناراحتی نه یاد اون چشمای قشنگِ قهوه ای که از جلویِ چشمام کنار نمیرن...نمیخوام دیگه با هییییییییییییچ حرف و وعده ای اروم باشم...میخوام خودم اروم باشم و اروم باشم و اروم باشم...فعلا که پرم از تلاططططططططم...


سحرنوشت خداحافظی:از این آهنگِ رضاصادقی لعنتی تر نداریم والسلام...




منبع :
رفتی از کنارم اما رفتنت پر از معما......

1-ساعت سه صبحه..داشتم شیمی میخوندم تا همین الان...بخاطر چشام یه خط در میون میخوندم و میزدم زیر گریه...شانسم نه گذاشت نه برداشت زد تو گوش ما موقع امتحان شیمی...هووووووووف...


2-رمانرو ب تموم با اینکه اوضاع چشام افتضااااااااح بود و حال روحیم افتضاح تر از چیزی که بوام بگم ولی خوندمش و باهاش های های گریه ....


3-نتونستم بگم چشمام چی شده براتون...شما فعلا دعا کنید خوب شن تا بعدا با چشای سالم واستون مفصل توضیح بدم و دعا کنید شیمی رو گند نزنم لطفا...


4-هوای اتاق سرد است....هوای دلم ابری...آهنگ لعنتی میثم ابراهیمی هوا را سرد تر و دلگیرتر از حد ممکن میکند و من از شدت چشم درد و بی خو و گریه که برایش سم است دلم میخواد ه ه ام را بجوم از حرص و بمیرم تا تمام شود درد ...اشک....اشششششک...


5-این درد لعنتیِ قشنگ عشق چیه اخه؟


6-یکم آرامش ابدی و ازلی میخوام..فقط یکم... .

برچسب ها : رفتی از کنارم اما رفتنت پر از معما...... - شیمی
رفتی از کنارم اما رفتنت پر از معما...... شیمی
منبع :
تولدم [هرچند که عزایی بیش نبود]مبارک...

روزی که گذشت بهترین و قشنگ ترین و خاطره انگیز ترین روز سال نود و هفتم قرار بود بشه ولی در واقع بدترین و زهرترین روز عمرم شد...از شب قبلش یعنی چهارشنبه و چه بسا یه اتفاقا و بحثایی پیش اومد که همه برنامه ریزی هایی ک از یک هفته پیش کرده بودیم ،همه ی همه ی همه ی رویاهای قشنگی ک میخواست امروز ساعت پنج و خورده ایه عصر به وقوع بپیونده، به باااااااد فنا رفت...امروز بجای اینکه شاد باشم و بخندم همش خواب بودم و ل و بغض و اشک شدم تو غروب و تاریکی وسردی اتاق... انقدر برام سخت و سنگین تموم شد که حس می انگار کاخ ارزوهام اب شده...ولی چیزی که یکم ارومم میکرد این بود که از اول هفته هی میگفتم کاش روز تولدم بارون بیاد و اومد ...و من فک اگرچه امروز به پهنای صورت گریه و زجه زدم و با بغض و صدای لرزون جواب تبریکات رو میدادم،ولی یکی اون بالا حواسش به دلم بود و بارونشو فرستاد...هرچند امروز گذشت، روزی که میخواست بشه بهترین روز زندگیم بهترین روز عمرم، روزی که قرار بود از قهقهه اشک بریزم ولی از شدت ناراحتی و غصه ای که تا بیخ گلوم رسیده بود و داشت خفم میکرد اشک ریختم... ولی خب گذشت ...میگن همه دردا یه روزی تموم میشن منم با این بغض و ناراحتی و با این روحیه ی داغون که از ب با اون وضعیت و امروز صبح زود که با بدن درد شدید و رخوت هرچه تمام تر پاشدم اشک تو چشام بود و بغض تو گلوم و تا الان که فقط لبخند الکی زدم و تو خلوتم اروم اروم فین فین و با یقه ی لباسم اشکامو پاک و سعی بخابم نفهمیدم امروز چجوری گذشت، هرکی روز تولدش یه جوری دفتر زندگی اون سالش و می بنده و میزاره تو گوشه ای ترین و عمیق ترین جای قلبش که همیشه براش یادگاری بمونه، میزارش داخل یه پارچه ی زیبای فیروزه ای و یه پاپیون روش میزنه و داخل یه صندوقچه نقلی قرمز ،اروم و با احترام میزاره تو گوشی ای ترین جای قلبش و لبخند میزنه، ولی من تمام تمام تماااااااااااااااام امسالی که هجده ساله بودم و تمام تمام تمااااام حرفا و ناراحتیای که شنیدم و دیدم و بغضایی که قورت دادم و حس بدی که رو دوشم کشیدم و لبخندی که به زور وسط بغض میزدم و با شدت هرچه تمام تررررررررررر و با توهین و فوش و ناسزا و حرص میریزم تو یه مشکلی زباله ی بزرگ مشکی و با لگد پرررررررت میکنم عمیق ترین جای قلبم و جوری سر این مشمای زباله رو گره میزنم انقد سفت و محکمممممممممممممم و محکمممممم که بوی ناراحتیا،اشکا،خاطره ها و بوی تعففن تیکه ای از وجودم که از دست دادم هیچوقت هیچووووقت به مشامم نرسه و امروز نامبارکی که بر من گذشت خیلی سخت و بد هم گذشت و هم میندازم کنارشون و با شونه های سنگین و دلی پر و بغضی سنگین تر، از فردا که ازمونم دارم، یه صندوقچه دیگه میزارم کنار و روزای نوزده سالگی و شروع میکنم به سپری انقدر اروم و بی تلاطم که سال بعد این موقع که می خوام با نوزده سالگی خداحافظی کنم هیچوقت اینجوری صورتم خیس از اشک نشه و دلم اروم باشه...امیدوارم روزای نوزده سالگی جذ ت بیشتری داشته باشن برام....امروز،۱۵اذر نود و هفت...با تمام تمام تمام ناملایمتی و نامبارکیش،مبارکم...

برچسب ها : تولدم [هرچند که عزایی بیش نبود]مبارک... - تمام ,اروم ,گذشت ,روزی ,سالگی ,نوزده ,تمام تمام ,نوزده سالگی ,روزای نوزده ,هرچه تمام ,عمیق ترین ,روزای نوزده سالگی
تولدم [هرچند که عزایی بیش نبود]مبارک... تمام ,اروم ,گذشت ,روزی ,سالگی ,نوزده ,تمام تمام ,نوزده سالگی ,روزای نوزده ,هرچه تمام ,عمیق ترین ,روزای نوزده سالگی
منبع :
درست در مرکز پاییز:)

دلت که بگیرد

در انزوای تنهایی خود در هم تنیده میشوی و هزاران بار در درونت فریاد میشوی

دلت که بگیرد

در لابه لای پستویِ دلتنگی ات و در امتدادِ خطِّ ممتدِ درد پر از سکوت میشوی

دلت که بگیرد ، باید یکی باشد که با او دل به جاده ها سپرد و قدم ها را شماره کرد

دلت که بگیرد ، باید یکی باشد که جادّه های مه گرفته را با او به سر کنی و ستاره ها را با او شماره کنی

و وقت خستگی ات او را ببوسی و ببوئی و محکم بغلش کنی

زندگی سرشار از لحظه های دلتنگی و نبودن هاست

قدر لحظه های با هم بودنمان را بیشتر بدانیم

#علیرضا_بهجتی


پ.ن:سلام...خوبین؟چه خبر ؟؟؟تعطیلات بهتون خوش میگذره؟؟؟منکه از دوشنبه دارم یه پست خفن طولانیه شونصد کیلومتری و مبسووووط مینویسم انشالله تموم شه امشب پابلیش کنم...کلی ح ون خوب باشه و بهتون خوش بگذررررره این روزای قشنگ پاییزی دوستان جان:)

برچسب ها : درست در مرکز پاییز:) - میشوی
درست در مرکز پاییز:) میشوی
منبع :
و بالا ه پاپلیش گشت⁦????
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب
برچسب ها : و بالا ه پاپلیش گشت⁦????
و بالا ه پاپلیش گشت⁦????
منبع :
تا به خودم اومدم دیدم دنیام شده چشمات...ای وای...(رمز خواستید تقدیم میکنیم)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : تا به خودم اومدم دیدم دنیام شده چشمات...ای وای...(رمز خواستید تقدیم میکنیم)
تا به خودم اومدم دیدم دنیام شده چشمات...ای وای...(رمز خواستید تقدیم میکنیم)
منبع :
من بودم اون کوهی که به چشمای تو کوچیکه.....

وقتی با بغض دارم یه متن تند تند مینویسم و شادمهر گوش میدم و یهو صفحه میپره و سفید میشه و دوباره باز میکنم و مینویسم و بعد با یه صفحه روبرو میشم که همش انگلیسیه و چرت و پرت، دلم میگه میبینی دیگه هیچ جا نمیشه حرفاتو بزنی بزار همین جا بمونه...


پ.ن:ای خواننده های خاموش روشن باشید لطفا!

برچسب ها : من بودم اون کوهی که به چشمای تو کوچیکه.....
من بودم اون کوهی که به چشمای تو کوچیکه.....
منبع :
از حرص کله اش را به دیوار کوبیده و عر میزند!

و اینک مدال مض ررررررف ترین و حرص درار ترین درس ساااااااااال را پس از زمین شناسیِ غیور و هویت اجتماعیِ دلاور ،گردن سلامت و بهداشتِ بزرگوار انداخته و تبریک میگوعیم:/


پ.ن:حساب کن نمیدونی داستان چیه کتابت پاک و دست نخورده یهو میگن دو تا فصل اول امتحاننننننننن!!!!!!


پ.ن تر:عصبی ترین سحرِ دنیا:/


پ.ن ترین:اولش نوشته بودم بهداشت و سبک زندگی:////در این حد حتی اسم کتابم نمیفهمم:////// این چه مصیبتی بود بر گردن ما نهادی اقاااااااااااااای مسئووووووووووووووووول!!!!

برچسب ها : از حرص کله اش را به دیوار کوبیده و عر میزند!
از حرص کله اش را به دیوار کوبیده و عر میزند!
منبع :
بعضی وقتام مبارک نمیشه:)
هیچوقت فکرشم نمی ، حتی همین دیروزم پیش بینی نمی با یه چنتا حرف اینجوری کادومو یه روز جلوتر از تولدم بگیرم...!

عین دوسال پیش هیچ ذوقی برای پنجشنبه ای که چندین ماهه براش لحظه شماری میکنم و لحظه به لحظه شو تصور می نداشتم و ندارم همه برنامه هارو کنسل و دلم میخاد دبه دبه گریه کنم و عمرمو دو دستی بگیرم و نگهش دارم تا نگذره اینجوری...انقد زود و بی رحم......!
برچسب ها : بعضی وقتام مبارک نمیشه:)
بعضی وقتام مبارک نمیشه:)
منبع :
قابل توجه طولانی نخون ها????

هر وقت پست طولانی گذاشتم حتما گفتم که طی چند هفته است کم کم مینویسمش که شده انقدر ....و به شدت معتقدم نویسنده باید به نظر مخاطبش احترام بزاره...نشده پست طولانی نزارم و نظرهایی مثل وای چقد زیاده و....نشنوم که خب...!بگذریم...اگر دنبال پستای کوتاه من هستید مشکلی نیست من پستای طولانی رو رمزدار میکنم که اونایی که دوست دارن بخونن و اگر پستای من براتون ل کننده است میتونید دنبال نکنید اینجا برای من صرفا یه دفترچه خاطرات مجازیه که اتفاقاتی که برام جذ ت داره و دلم میخاد ثبت بشه رو اینجا مینویسم و فکر می دنبال کننده هام این موضوع رو میدونن...در هرصورت اگر دوست دارین پستای طولانی من و بخونید بهم بگین که بهتون رمز بدم

برچسب ها : قابل توجه طولانی نخون ها???? - طولانی ,پستای ,پستای طولانی
قابل توجه طولانی نخون ها???? طولانی ,پستای ,پستای طولانی
منبع :
دخترِ قصه ی من...!(این بار من بخونم شما بشنوید؟)

خب قول داده بودم یه همچین چیزی بزارم براتون فقط قبل از اینکه گوش بدین:

1-صدای سرما خورده و غمِ نوشته رو بر من ببخشید...اوضاع بدتر از اونی بود که بتونم شاد تر بنویسم چندبارم امتحان که مچاله راهی ی شدن:)

2-اولش اهنگ گذاشتم که بخونم و اهنگ زمینه باشه و خوشگل شه بعد دیدم اااااه بییییییی کلام نیست همزمان که میخوندم صدارو قطع و سعی قه قهه نزنم.....

3-اینی که میشنوین اولین چیزیه که خوندم و واسه چندبار دیگه ضبط ن ایرادی اشکالی چیزی بود بازم ببخشید...

4-هم متن هم خوانش بای سحر سحریان:))مخلص همتون....:)

منبع :
یادت در دل طوفان......!

پیامش روی صفحه ی گوشی بالا اومد

"جلوی در منتظرتم. تموم شدی بیا"

یکم خیره به صفحه ی گوشی موندم. با مکث تایپ :

"کلاس دارم"

فوری جواب داد:

"یکشنبه ها تا سه کلاس داری"

انگشتامو رو کیبورد به دروغ لغزوندم

"جبرانی انداخته هماتولوژی"

یه دقیقه نگذشت که پیامش رسید:

"همکلاسیات دارن میرن همه. منتظرتم"

از روی نیمکت جلوی دانشکده بلند شدم و بی عجله و قدم زنون رفتم تا دربِ فنی. اونور خیابون با همون استایل همیشگیش وایساده بود، دست به جیب، با لبخند یه وری مغرورش!

خیابونو رد کرد و رسید کنارم. فکر قدم به زور تا بازوش میرسه!

دستشو که ت داد سمتم، هردوتا دستامو فرو تو جیبامو نگاهمو دوختم به کفشام. آروم :

"هوا یهویی خیلی سرد شد"

جرئت ن دیگه نگاهش کنم. صدای خنده ی زورکیشو شنیدم

"بریم آب هویج بستنی؟!"

آهسته گفتم:

"سرده هوا! قهوه ی تلخو ترجیح میدم"

دیگه نخندید. سرمای هوا دلیل خوبی نبود برای رد پیشنهاد بستنی از طرف منی که بستنی به قول خودش دینم بود!

دستاشو برد تو جیبش. قبلنا بهش گفته بودم این ژاکتتو دوست دارم، جیباش اندازه ی دستای جفتمون جا دارن. اما این بار دیگه حسرت نخوردم به گرمای دستایی که...

دستشو حائل کمرم کرد و راه افتادیم. زیادی جنتلمن بود مرد من، گویا برای همه!

توو کافی شاپ همیشگی، کنار شیشه ی بخار گرفته ی رو به شلوغی خیابون دم غروب نشست جلوم. با انگشت اشاره خط انداختم رو بخار شیشه، یکم که گذشت شیشه به گریه افتاد.

پرسید:

"مطمئنی بستنی نمی خوری؟!"

باید از یه جایی شروعش می که تمومش کنم

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:

"می دونی؟!

وقتایی که توی برف و کولاک زمستون میومدیم و بستنی می خوردیم و می خندیدی بهم و می گفتی دختر تو دیوونه ای، دیوونه نبودم، دلم گرم بود!

دستامو که می گرفتی و می ذاشتی توو جیب خودت، دستام گرم میشد و سلول به سلول جون می گرفت و راه می گرفت تا دلم. بعد دلم گامب گامب میزد واس عشقی که مال من بود. الان سردمه، شاید یه فنجون قهوه گرمم کنه!"

نمی دونم چقدر توو سکوت گذشت، به حرف اومدم دوباره

"دیروز با زهرا رفتیم تا ولیعصر"

دستش روی میز مشت شد. چقد ر برجسته ش بهش میومد

"من به دلم نبود بریم، زهرا اصرار کرد. بعد نمی دونم کجا بود که زهرا گفت:

هی! اونجارو! این پسره رو، چقد شبیه آقاتونه! بعدم خندید.

من بازم به دلم نبود نگاهش کنم، هیشکیو جز تو نگاه نمیکنم آخه!

بعد که زهرا گفت این...

این همون دستبندی نیس که تو براش گرفته بودی؟! نگاهش . شبیه تو نبود، همه چیز همون بودا!

همین قد و بالا، غرور، پ وی مشکی، دستبند چرم مشکی، همین دستای مردونه با ر برجسته که قفل شده بود توو دستای هرکی غیر از من، خودت بودیا...

اما تو نبودی!"

خواست حرفی بزنه که انگشتمو گرفتم جلو بینیم

"هیس!

یادته میگفتم هیشکی مثل تو نیست؟!

از دیروز هر مردی که دیدم و دست دختریو گرفته بود شبیه تو بود.

نمی خوام بعد از این با دیدن دستای توو هم قفل شده ی دونفر دلم بلرزه که شاید تو...!"

صداشو به زور می شنیدم

"تو عشقی...

اون فقط...

یعنی من..."

کیفمو چنگ زدم و بلند شدم، بازم نگاهش ن

"اگه عشق بودم چشمات جز من دیگه ایرو نمی دید. اگه عشق بود گرمی دستاتو حروم هر رهگذری نمی کردی، اگه عاشق بودی، اگه بودی...!"

یه قطره اشکی رو که میومد راه بگیره رو گونه م پاکش

"کاش لااقل نمی بر پاتوق همیشگیمون"

دستشو دراز کرد دستمو بگیره، اما وسط راه پشیمون شد انگار، مشتش کرد و محکم کوبید رو میز.

بی صدا از کنارش گذشتم. شنیدم یه بیت از شعرامو زیر لب می کرد:

"چقدر ساده از دست دادم تورو..."


#طاهره_اباذری_هریس

پ.ن:بعضی وقت ها ادم با خوندن یه متن هزارتا ورق برمیگرده به خاطرات قبلتر زندگیش و توش غوطه ور میشه و باز یه سوزش ته دلش حس میکنه!مثل انگشتی که با کاغذ بریده شده باشه،مثل دردی که همیشگیه،مثل بعضی که همیشه سنگیه،مثل.......!

پ.ن تر:نه بی تو سحر.....!

برچسب ها : یادت در دل طوفان......! - نگاهش ,زهرا ,دستای ,بستنی ,شبیه ,نبود ,ر برجسته
یادت در دل طوفان......! نگاهش ,زهرا ,دستای ,بستنی ,شبیه ,نبود ,ر برجسته
منبع :
آخرین به روز شده ها
اطلاعات اتفاقی
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.233 seconds
RSS