، 5 اردیبهشت 1309:
صبح از خواب برخاستم بعد از ورزش، صورت اصلاح، زیر شب آب انبار مشغول شست وشو بودم. محقق ال ه و میرزا احمدخان امور آمدند دم در، که صنیع السلطان فرستاده برویم حضرت عبدالعظیم چشمه علی. فوراً لباس پوشیده، شیرچای صرف کرده، رفتم. به اتفاق آن ها درشکه سوار شده تا ... پیاده شده. سلطان نقی خان ـ یک نفر مشهدی که من به سمت دهباشی گری داخل خدمت نظمیه ـ [را دیدم]. جویای حال او شدم. گفت: [به] طهران منتقل شدم. سه، چهار روز است آمدم. در کمیسری این حدود مأمور هستم. آژان ها دیدم تغییر فرم داده، لباس، از کلاه و نیم تنه و شلوار الی بالای شلوارها گشاد با مچ پیچ. کلاه، کلاه خودی از جلو و عقب آفتاب گردان دار، از جلو دوردار، ولی از عقب دو طرف گوش صاف، بعد دور دار شده، نشان بزرگ زرد شیر و خورشید بدون تاج جلو کلاه نصب، و تند پارچه ای هم برای زیر چانه از دو طرف سر کلاه قلاب شده، و دور کلاه بالای آفتاب گردان نوار زرد داشت. لباس عیناً مثل قشون انگلیس بود. که دیروز چهار[مین سال] تاجگذاری بود، لباس جدید را پوشانیده اند. با ماشین رفتیم حضرت عبدالعظیم. جمعیت زیاد بود. پیاده شده، از جلو ابن بابویه عبور کرده، طرف چشمه علی، کنار جوب، دیدم صنیع السلطان چادر زده، فرش کرده، سماور در جوش است. یک نفر روس آن جا بود. معرفی د که لیانازوف معروف ـ صاحب امتیاز شیلات رشت ـ است، که به زور، ت ضبط کرده است. جوان خوش رویی است. دست دادیم. مهمان صنیع بود. صنیع هم، که در سفارت ترکیه است، بود. با امور مشغول شطرنج شدیم. صنیع کباب درست کرد و می پخت. سر [و] کله را اب، ظهر نهار صرف، خیلی مطبوع بود. قدری دراز کشیده، عصر ما سه نفر با صنیع، لیانازوف که خیلی پریشان است، و ولی الله خان خداحافظی کرده، آن ها با اسباب [به] وسیله درشکه خواهند آمد. ما سوار ماشین شده، دم گار [؟] پیاده شدم. آن دو نفر سواره رفتند. من پیاده آمدم منزل. در منزل بسته بود. علی اکبر نبود. همشیره توران هم با ابوالحسن به قل صبح رفته بود منزل مادرش احوالپرسی، نیامده بود. قریب یک ساعت دم در روی سکو نشستم [و] راه رفتم. هوا ابر نم نم باران می آمد. اوقات تلخی . از منزل همسایه در را باز د. رفتم تو. آب می آمد. به حوض انداختند که ساروج او تمام شده بود. رو مه حبل المتین شمارة 14 پست آورده بود. در سرمقاله خطاب به شاه اظهار عقیده کرده بود که اگر انتخاب آزاد نشود و رفع عدم رضایت مردم نشود، مملکت انقلاب می شود. حزب لازم است. و ضمناً از یاسایی تکذیب کرده بود که در مجلس گفته: مَثَل شاه هم مَثَل دهباشی علی رضا درب خانه نایب السلطنه کبیر [است]. چاپلوسی و تملق بیجا برای شاه خوب نیست. یا باید قانون انتخابات درست و آزاد شود، یا یکی دو دوره مجلس تعطیل شود بهتر از این مجلس تحمیلی است. ضمناً از موضوع تخته قاپو شدن لُرها در قزوین تکذیب کرده بود. مدتی خواندم و از موضوع یاسایی خندیدم. ساعت پنج شام خورده خو دم.

شنبه، 6 اردیبهشت 1309:
صبح از خواب برخاستم. هوا ابر بود. بعد از ورزش، شیرچای صرف کرده، کاغذی به سیدجواد دشت مزاری نوشتم که به توسط عبدالله بیشکاری [؟] دماوندی پنج تومان پول و پنج من نخود قزوینی به جهت بذر فرستادم به مشهدی بدهد. رسید هنوز نرسیده است. کاغذی هم به جناب نوشتم که یک نفر عمله بفرستد جلو شکاف قنات فرح بخش را باز کند، سنگی که افتاده بردارد. بعد مشغول رسیدگی به حساب علی اکبر شدم. محمدتقی آمد. گفتم: قالی کوچک... را ببرد بانک گرو بگذارد. مراجعت کرده، آورد که سی تومان بیشتر نمی دهند. گفتم: عجب بی انصافی هستند. مؤسسه رهنی کلیمی چهل و پنج تومان داده بود. گفتم: فردا ببرد پیش کلیمی ها بگذارد، پول بگیرد که یک دینار پول ندارم. حساب فروردین را که رسیدگی ، کلیه مخارج و بَرج هفتاد و سه تومان و سه هزار ده شده است. نهار آش رشته صرف، قدری راحت کرده، عصر فریضه به جا آورده، قدری راه رفتم در حیاط. آصف الحکماء فرستاده بود بروم آن جا. عذر خواستم مغرب مشغول ادای فریضه شدم. ابوالحسن آمد جلوی جا دوزانو نشست. خنده ام گرفت. اعتراض کرد، گفت: این چه جور خواندنی است. بچه باهوشی است. در سن پنج سال [و] نیم حرف های فهمیده عاقلانه می زند. ساعت یک، دلاک آمد. گفتم: شب چهارشنبه بیاید. کاغذی به حاج محمدجعفر نوشتم برای طلب از بلدیه و موضوع معاونت ای و عضویت انجمن بلدی و معامله منزل. ساعت چهار شام خورده، خو دم.

یک شنبه، 7 اردیبهشت 1309:
صبح از خواب برخاسته، بعد از ورزش شیرچای صرف کرده، ضعیفه کلیمی برای پول ملک دشت فراز آمد. گفتم فردا بیاید. قدری در حیاط گردش، و بچه گربه ها را تماشا . رو مه خواندم. ظهر نهار صرف کرده، راحت نموده، عصر صورت اصلاح نموده، رفتم منزل افسر. نبود. در حیاط نشستم. میرزا محمدخان، پسر وثوق السلطنه، و رفیع السلطنه آمدند. افسر وارد شد. بعد از قدری صحبت چون شب جلسه انجمن ادبی بود، عده ای وارد شدند. من برخاسته، افسر را به حیاط صدا . برای حقوق انتظار خدمت گفتم. گفت: امشب داخله خواهد آمد این جا، سفارش می کنم. برای ملاقات با تیمورتاش پرسیدم. گفت: روز مخصوصاً رفتم، چون رئیس جار وارد شد مذاکره ن . گفتم: سه سال زود نیست، مذاکره و تکلیف را معلوم دارند. برای معامله منزل کاغذ کشمیری را نشان دادم. گفت: شاهزاده خانم شجاع السلطان مراجعه کرده است. قرار شد فردا با پست هوایی بنویسد و تأکید کند. خداحافظی . آمدم درِ منزل فرخ میرزا احوالپرسی . طاس های زیرخاکی را گرفتم. منزل محقق ال ه. صنیع السلطان، متین، محمد ولی میرزا، امجد آمده بودند. یگانه [و] رضاقلی میرزا نیامدند. گفت: طمع دارند. قرار شد چیزی به آن ها داده شود. سیف السلطنه دیر کرد. تلفون د. معلوم شد پسر برادرزنش ناخوش بوده، طبیب انژ یون زده، حالش بهم خورده، گرفتاری پیدا کرده. عذر خواست. قدری تار زد. خوارک صرف شد. دختر محمد ولی میرزا هم آمده بود، با نوة محقق ال ه بازی می د. ساعت چهار متفرق شدیم. آمد منزل من. مشغول خواندن رو مه حبل المتین شد راجع به یاسایی و دهباشی علی رضا. خیلی خندیدیم. بعد از ساعتی خو دم.

دوشنبه، 8 اردیبهشت 1309:
صبح برخاستم. خیلی ل بودم. شیرچای صرف شد. گفت: یک نفر اظهار می کرد که با صنیع و سیف السلطنه دوره دارید. و می گفت: صنیع السلطان و محقق ال ه [و] سیف السلطنه [و] شما بهایی هستید، و من نسبت اطلاع به شما را تکذیب . گفتم: عجب آدم با اطلاعی بوده! و چه تصورات باطل. معا [و] دوستی دلیل نمی شود که شخص هم مذهب هم باشد. پس به این قاعده، مسلمان ها با هر از ملل متنوعه که معا می کنند هم دین آن ها هستند. به علاوه، بهایی امروزه موضوع ندارد. یک تشکیلات هم دیانت بود و خاریج ها از این اختلاف ه می د. رفت. قدری در حیاط راه رفتم. محمدتقی آمد. چهل و پنج تومان قالی را در مؤسسه کلیمی گرو گذارده، پول آورد. طلب های حساب علی اکبر را دادم. مواجب به او دادم. نهار صرف کرده خو دم. عصر هوا منقلب و به شدت شروع به آمدن تگرگ کرد. ناودان اطاق بزرگ وسط گیر کرده و آب در بام جمع، یک مرتبه از سقف و بخاری سرازیر شد [و] کرد. اسباب های اطاق را جمع د یک ربع بارندگی طول [کشید] و هوا صاف شد. علی اکبر که رفته بود از ا کاهو ب د آمد. خیس شده بود. کاغذهای کشمیری، جناب، سیدجواد را داد پستخانه. کاغذی برای معامله منزل به افسر نوشتم. فرستادم. منزل نبود. اول شب حاجی خان آمد. قدری مشق کرده، شام خورده، خو دم.
در ور مه امروز ایران، خبر استعفای ارباب کیخسرو از مدیریت تلفونخانه طهران بود. گوهر کلیمی آمد پول گرفت.
، 9 اردیبهشت 1309:
صبح، بعد از ورزش شیرچای صرف . رفیق طوبی آمد. کلفت آورد. پول گرفت. با کلفت صحبت . پیرزن زرنگ دنیا دیده[ای] بود؛ مادرش ، پدرش اسانی، بزرگ شده طهران. قرار شد ماهی دو تومان مواجب با ارسی [و] چادر بگیرد. رفت [که] فردا بیاید. رو مه ایران آوردند. شماره 3230. گراور داور عدلیه، دادگر رئیس مجلس، یاسایی مخبر کمیسیون عدلیه، ارگانی مخبر کمیسیون عرایض نیرالملک رئیس محکمه کفیل دیوان عالی تمیز، میرزا رضاخان یاسی مدعی العموم تمیزف وجدانی مستشار تمیز، صدر ـ پسر صدرالاشراف ـ مدعی العموم دیوان جزا، سلطان احمدخان راد مستشار تمیز، مشرف الملک مستشار تمیز، ملکی م ع. [و گراور] نصرت ال ه با لباس رسمی وزارت طبع و شرح محاکمه و دوسیه را درج کرده بود و موضوع این بود که حسن آقا مهدوی، پسر حاج حسین آقا امین الضرب، برای رفع توقیف املاک خودشان در مقابل طلب بانک سابق روس و حالیة ایران، 16 هزار تومان رشوه به نصرت ال ه داده و آن را گندم به انبار مالیه فروخته، پول آن را نصرت ال ه گرفته است به وسیله ارباب علی آقای یزدی. و انی که در این مسئله واسطه و شاه و رشوه دهنده و گیرنده بوده که در محاکمه باید حاضر شوند: حسن آقا مهدوی، ارباب علی آقای صابری یزدی، حشمت الله خان نصرت ال ه، جهان بخش میرزا نوکر نصرت ال ه، سلطان حسین میرزا رخشانی رئیس سابق ارزاق، سلیمان خان سپانلو محاسب ارزاق، صدرالدین خان، میرزا علی اکبر خان علی آبادی، مسیو آلبرت سابق محاسبات بلدیه، هدایت قلی خان ی. ده نفر را اسم برده بود. خواندم و حیرت که این رجال چگونه خادم مملکت، و آن وقت لایحه قانونی به مجلس می آورند برای مختلسین عمال تی و این اولین مرتبه محاکمه وزراء است و ان شاءالله ادامه پیدا خوادهد کرد، و این ها یکی بعد دیگری محاکمه و مجازات شوند. برای دورة پهلوی نام تاریخی است. همشیره توران رفت دروازه قزوین، مهمان بود. نهار، آبگوشت، خودم کشیدم. علی اکبر آورد. خوردم. خو دم عصر چای خورده، تحریر و مشق . علی اکبر از منزل فرخ میرزا، نهال گل حنا آورد، دور باغچه کاشت. گفت: روز شنبه می روم دماوند. از اظهار او عصبانی شدم، که چند مرتبه نوکر آوردم، نگذاشتند. حالا می گوید می روم. اول غروب دو نفر آمدند، حیاط را دیده رفتند. غروب همشیره توران آمد. من رفتم سر اصلاح کنم [در] خیابان عین ال ه، محقق ال ه را دیدم. گفت: پسر ... ال ه، برادرزن سیف السلطنه، مرحوم شده است بر اثر همان انژ یون . و می رفت دیدن اقبال السلطان، پسر مقبل السلطنه، که از همراهی پدرش مراجعت کرده است. سر راه، دکان سلمانی، اصلاح کرده، [به] منزل مراجعت . دلاک نیامده بود. در منزل فرخ میرزا رفتم. توی اطاق، او برای مطالبه ارثیه از پدرش برای فرخ میرزا استشهاد می نوشت. در اسان مأمور کارگزاری بود و پول می گرفت. داشت عرق می خورد. فرخ میرزا گفت: می خواهم پانزده تومان از بابا بگیرم، به شراکت ملکی با هم ب یم، زندگانی کنیم. به آدم شاهزاده گفتم: یک نفر نوکر برای من پیدا کند. ساعت چهار شام خورده خو دم.

چهارشنبه، 10 اردیبهشت 1309:شب خواب دیدم در حیاطی هستم. خواستم از اطاقی عبور کنم، زن ها گفتند بفرمایید وارد اطاق شدم. دیدم محل شاه نشین است. دست راست شاهزاده مرحوم تومان نشسته و همان طور کلاه دوبر کوتاه بر سر دارد که در 1318 قمری، سی سال قبل، دیده بودم. فوراً تعظیمی . گفتند: آه، فلانی است. و دراز کشیدند. من به تصور این که این جا اندرون شاهزاده است، با کمال سرعت از پلکان هایی که از شاه نشین توی اطاق می رفت ، سرازیر شده وارد اطاق دیگر شدم. باز شاه نشین بود. پله می خورد. پایین پله، کف اطاق دست چپ دیدم رختخوای افتاده و یک نفر زن زیر او خو ده و مثل این که زن شاهزاده است. لحاف را سرش کشید [که] من نبینم. فوراً سرازیر شدم و از پایین رختخواب عبور کرده، از اطاق خارج شدم. وارد حیاط، از خواب بیدار شدم. مدتی در فکر بودم که [این] خواب چیست و شاهزاده که سی سال قبل مرحوم شده، چگونه به نظر می آید و این چه خلقت و طبیعتی است. خلاصه مدتی قلبم ضربان داشت. آفتاب بلند شده بود. برخاسته، بعد از ورزش، شیرچای کره صرف کرده، رفتم خیابان نایب السلطنه، رنگ حنا بستم. یک نفر پیرمردی وارد شد. اسکلت، پوست [و] استخوان بود. حیرت که انسان در پیری چه شکلی پیدا می کند. گفت: در 1288، قحطی ده پانزده ساله، بوده است. حساب ، هفتاد و پنج سال داشت، خیال می که بعد از بیست سال دیگر اگر زنده بمانم، من هم به این سن خواهم رسید [و] همچو شکلی پیدا کنم، چگونه زندگانی خواهم کرد. یک نفر آن جا بود شعر فردوسی خواند. پیری و بدبختی. آدم خوش ترکیب و [با] وجاهت چطور بدترکیب می شود و مردم از او نفرت می کنند. ظهر از بیرون آمدم. به ی [و] جامه دار برای نوکر سپردم. نهار خورده، راحت . عصر فریضه به جا آورده، رو مه ایران که شروع محاکمه نصرت ال ه شده، خواندم. از زمینه محاکمه معلوم می شود محکوم خواهد شد. عصر، رفیع السلطنه و رکن ال ه، مشیر معظم، گرایلی، معززالملک و [و] کمالاتی آمدند. مدتی موضوع محاکمه نصرت ال ه مطرح بود؛ گفتند: مردم برای تماشا ازدحام کرده بودند. بلیط سیصد صندلی تماشاچی فروخته بودند. تظاهر غریبی در این موضوع می شود. گفتم: در مجلس نصرت ال ه [و] مدرس طرف شدند. مدرس ریشش را گرفت [و] گفت: خواهی رفت! و گفت: تو خواهی رفت. بالا ه در مدت کمی هر دو رفتند [و] محبوس شدند. منتها نصرت ال ه با فضاحت و رسوایی، زیرا یک آدم جانی خائن به مملکت است. از قرارداد، کودتا و غیره همیشه دستش داخل و عامل قوی بوده. معززالملک گفت: حاج مسعود مایل است منزل های طهران خود را در خیابان فرمانفرما با منزل های مشهد عوض کند. گفتم: حاضرم. آن ها رفتند. عباس میرزا موثقی، پسر خازن السلطان که در پست مستخدم است، آمدند. شاهزاده گفت: خانم خازن السلطان که منزل حاج مشیراعظم رفته بود، از وصلت شما صحبت شده، اظهار تمایل کرده اند. حالا اگر مایل هستید، داخل مذاکره شوند. گفتم: مذاکره دختر رکن ال ه و دختر اشرف الملک هم در بین است. پسر خازن السلطان قدری تار زد. خوب نمی زد. چند دست تخته با عباس میرزا زدم. رفتند. ساعت چهار شام خورده، خو دم. آدم فرخ میرزا نوکر آورده بود. گفتم: صبح بیاورد.

پنج شنبه، 11 اردیبهشت 1309:
صبح برخاستم، آدم فرخ میرزا نوکر آورده بود. پسند ن . علی اکبر گفت: ب در صحرای اب یک نفر مرد و یک نفر زن کشته شده است. میرزا عبدالله قبض اجاره منزل را آورد. ده تومان بقیه اجاره ماه گذشته را گرفت. بعد از ورزش، شیرکره صرف . کلیمی جوهر قرمز آورد. علی اکبر آرد برد بدهد نان بپزند.

پنج شنبه، 18 اردیبهشت 1309:
صبح از خواب برخاسته، هوا خیلی گرم. بعد از ورزش، چون شیر بریده و کره نبود، نان و چای صرف کرده، محمدتقی آمد. فرستادم بابت اجاره منزل اکاپیوف سه تومان از حسن آقا مساعده گرفت، آورد، نهار را راه انداخت. مشغول نوشتن کاغذ به حاج محمد جعفر شده، وک خود را فرستادم که منزل مس ی را به ثبت بدهد. نهار صرف کرده، عصر از شدت گرما، که تقریباً 26 درجه بالای صفر بود، رفتم در حوض خانه. محقق ال ه فرستاد که غروب با مبشرالسلطنه، که سابقاً مبشر دیوان [و] رئیس اسان بود، بیاید ملاقات من. عذر خواستم. پاکت کشمیری توسط پست هوایی رسید. فوراً جواب نوشته، دادم سیف الله ببرد پستخانه. قریب غروب فریضه به جا آورده، مغرب [و] عشاء هم خوانده، رفتم طرف منزل تدین. رسیدم به منزلی که جنب منزل تدین [است و] سیدکاظم ـ یزد ـ می نشست و در دورة وک خواستم اجاره کنم. دیدم سنگ ـ مازندران ـ ایستاده. گفت: تازه یدم، مشغول بنایی هستم، در شش هزار تومان، هزار و دویست ذرع است. مرا برد تو تماشا داد. اطاق های بزرگ را کوچک کرده، تصرفاتی نموده برود. اغلب وکلاء در دوره وک ، بر اثر مواجب زیاد یا استفاده، منزل یداری کرده اند و تقریباً متوقف طهران شده اند. از جمله خود من. منتها پول نداشتم منزل ب م. رفتم منزل تدین و سیدکاظم و صنیع السلطان. نبودند. رفیع السلطنه [و] برادرش رسیدند. رفتیم منزل رئیس جار. گفت: درخواست رفیع السلطنه [را] به دربار داده، به اسدی سفارش کرده [که] به او کاری رجوع کنند. رئیس جار قدری از وضعیت خودش دلتنگی کرد. قاضی زاده آن جا بود. بعد از دو ساعتی برخاسته، آمدیم. در سه راه امین حضور، رفیع السلطنه [و] برادرش رفتند. من هم آمدم منزل. شام خورده، خو دم.

، 19 اردیبهشت 1309:
امروز عید اضحی است. صبح برخاستم. بعد از ورزش، شیرچای صرف . چون پول نداشتم، و اسب که گرو بگذارم نبود، قربانی، برخلاف سنوات، ن یدم. و از این جهت طبعاً متأثر بوده، شکر خدا . لباس پوشیده، رفتم منزل محقق ال ه. عذرخواهی دیروز . از آن جا رفتم منزل حاج معتضدال ه. لب تلخ، وسط باغ، روی نیمکت نشستیم. گفت: پنجاه هزار تومان قرض دارم، فکر که خودم را از دادن ماهی پانصد تومان فرع خلاص کنم. قریب سی هزار ذرع زمین، زاویه راه شمیران بیرون دروازه ت، دارم، ذرعی 12 قران می ند. خیال بفروشم، باغ و منزل شهر را هم بفروشم، قرض ها [را] بدهم و خودم را راحت کنم. شش هزار ذرع زمین بیرون می ماند، ساختمان کرده، منزل، و آ عمری راحت کنم. خیال او را تأیید که دنیا ارزش ندارد. برخاسته، تا در باغ مشایعت کرد. بین راه گفت: گذشته رفتم حضرت عبدالعظیم، سر قبل مرحوم میرزا سی ف، پدر حاج ساعدالسلطان. قبر دیگر آن جا دیدم. تعجب کرده، پرسیدم. گفت: قبر داداش بیگ، پدر اعلیحضرت پهلوی، است که تازه مطلع شدند و تشریفات قاری قرار دادند. گفتم: در صورتی که سال ها پدر شما و خود شما لشکرنویس فوج سوادکوه بودید، چگونه از فوت مرحوم داداش بیگ، سلطان فوج، و محل دفن او خبر نداشتید؟! مثل کریم خان زند تویسرکانی و مسافرت تویسرکان و بینا شدن کور سر قبر پدر کریم خان و تغیّر کریم خان به او [را] نقل . فوق العاده خندیدیم. رفتم منزل افسر. انتخاب الملک [و] صدر جار [و] جمعی آن جا بودند. صدر جار گفت: چندر روز است از مشهد مراجعت کرده، می خواست برود مهمانی. خداحافظی کرده، رفتم منزل نصرت کلالی. دو قربانی می د. منزلش فقرا جمع بودند. رفتم تو. شربت آوردند. تنقید محاکمه نصرت ال ه و وضعیت مجلس و وکلاء را کرد. گفت: شاه امروز به موقر تغیّر می د که در خوزستان عمارت ساخته است. آمدم منزل. خیلی عرق کرده بودم. در حوضخانه نشستم. نهار خوردم. خو دم. طوفان سختی شد، به طوری که نگذاشت بخوابم. رفتم اطاق بالا. یک ساعت طوفان امتداد داشت. هوا ت [و] گرما خفیف شد. رو مه ایران خواندم. در سلماس ز له شدیدی شده. شهر اب [و] دو هزار نفر تلف شده اند. شاه اعانه داده است. اعلم رفته است با طبیب و دوا. وضو گرفته، فریضه به جا آورده، لباس پوشیده، با درشکه رفتم بیرون دروازه ت، منزل منصورالملک ، که دیروز آمده است. فردا می رود. نصرت ، تبریز، حاج صدق السلطنه ، دورة گذشته، پسر سپهدار و وفا و یک نفر دیگر بودند. بعد حاج مشیر اعظم وارد شد به فاصله کمی. چای خوردیم. منصورالملک وارد شد. فقط به حاج مشیراعظم دست داد، آمد زیر دست من نشست. موقع نشستن ملتفت شد که هستم. دست گرمی با فشاری داد: نسبت به من تعارف چرب نرمی کرد. پرسش حال نمود. از ملاقات [و] رفتن من اظهار خوشوقتی [و] امتنان نمود. بعد از نیم ساعت، نصرت [و] صدق السلطنه برخاستند. با هم آمدیم بیرون. هر سه نفر در اتومبیل نصرت نشستیم. [در] ولی آباد، صدق السلطنه پیاده شد. من هم سر خیابان حاج سقّاباشی پیاده شدم. بین راه، نصرت از قائم مقام الملک عدل شکایت می کرد، که ضدیت می کند، دسته بندی می کند. رفتم منزل اسدی که [می]گفتند این دو روزه می رود. نبود. پسر خُل نامربوطش، که مجلس است ، بود با موتمن دفتر. قدری صحبت کردیم. سربه سر اسدی زاده گذاشتیم که وک چرند است، موضوع ندارد. موتمن دفتر، که محاسب آستانه است، گفت: خالصی زاده، مستأجر املاک عراق آستانه، اجازه نمی دهد. اوین را از او منتزع و به رعایا اجاره دادیم. گفتم: اگر او واگذار نمود من برای اجاره حاضرم. غروب برخاسته، رفتم منزل یاسایی. کارت دادم. رفتم منزل نیرال ه. ساعد [و] او می آمدند بیرون. گفت: این چند روزه می روم. سوار اتومبیل خواستند بشوند. به نیرال ه گفتم: منزل باغ را بفروش. ساعد گفت: چند نفر، که یکی داگر است ، سی هزار تومن می ند، نمی دهد. دیدم پارسال با مبل [و] اسباب بیست و هفت هزار تومان می گفت، نمی یدند، حالا سی می گوید. آن ها رفتند. من هم رفتم در منزل حشمت، مشیرمعظم، صدر جار، سیدکاظم، مشاورالوزاره، فرشی ، امجد. نبودند. آمدم طرف منزل [در] سرچشمه به صنیع السلطان، شاهزاده عبدالباقی میرزا [برخوردم]. به اتفاق آمدیم در منزل عباس میرزا. نبود. آمدند منزل من. با صنیع چند دست تخته زدیم. رفتند. گفته بودم کاهو بیاورند. نیاورده بودند. اوقاتم تلخ شد. چایی روسی نداشتیم. جوهر سفید نبود. جوهر قرمز نبود. شکر خدا کرده، شام خورده، خو دم.
هوا از عصر تغییر کرده، چهار پنج درجه پایین آمد. شب رو مه ایران می خواندم. بر اثر توقیف گ در تمام نقاط، هندی ها عزا گرفته و سرتاسر هندوستان انقلاب است. ز له در هندوستان شده. هندی ها گفته اند بر اثر توقیف گ است، خداوند غضب کرده است. عصر، ساعدالسلطنه الهامی، رئیس سابق استیناف اسان، مستشارال ه نصرت، فرشی آمدند. منزل نبودم.

شنبه، 20 اردیبهشت 1309:
صبح از خواب برخاسته، بعد از ورزش معولی، نان [و] چای [و] شیر صرف کرده، مشغول نوشتن کاغذ به حاج محمد جعفر در خصوص منزل، و حاج میرزاحسین در خصوص طلب از زوار شدم. یادداشت یومیه . مشق نمود. اندازة مچ پا، زیر زانو [و] ماهیچه پا را گرفتم. از 20 اسفند 1308 که اندازه گرفته بودم، نصف سانتی متر کلفت تر شده، ولی ران یک سانتی متر باریک تر شده، معلوم می شود از کپل و ران لاغر می شوم. فقط خیال سل، که تصور می کنم از مرحومه ف ا مان سرایت کرده و درکمون است، مرا زحمت می دهد و مالیخولیا شده که روز به روز لاغر و بنیه ضعیف می شود، بعد بروز می کند. در صورتی که زیادی سن سبب لاغر شدن است. گرچه تاریخ ندارم، ولی از حساب اوقات تکلیف، که در سال 1308 قمری [در] مشهد زیر کرسی شیخ ابوتراب نزدیک شاه شدم، عصر موقعی که سیوطی می خواندم پیش او، حالا باید پنجاه و شش هفت سال از عمر من گذشته باشد. به هرحال، از دو سال قبل، وصلت حاج رفیع ال ه، به واسطه صدمات، از حیث صورت و بدن ش ته شدم. ظهر، همشیره آمد توی مطبخ و حیاط. این زن پیر هفتاد [ساله]، اظهاراتی کرده، اوقاتم [را] تلخ نمود. به او گفتم: همشیره، محمدتقی هم آش رشته می پخت! بعدازظهر، نهار صرف کرده، خو دم. مرحوم پدرم را خواب دیدم که زیر کرسی نشستیم، مشق می کنم. ایشان هم مشق مرا تماشا می د نیم ورقی درشت [و] ریز نوشته بودم. در این بین، در پشت سر، توی درگاهی، یک نفر سلام کرد. برگشتم. دیدم میرزا عبدالحسین، تفتیش نظمیه اسان [در] اوقات تصدی من، 1333، که قریب پانزده سال است فوت کرده، با سر ، صورت رنگ پریده، ی سفید در برف ایستاده. اجازه جلوس به او دادم. آمد از پشت سر من پهلوی پایه کرسی آقا نشست. اظهار می کرد: حاضر نیستم قبول کنم این خدمت را. بیدار شدم. مدتی فکر می که این خواب چیست و این چه نشئه ای است. قدری مشقش . وضو گرفتم، فریضه بجا آوردم و از تغیّر نسبت به همشیره پشیمان شدم. رفتم ایوان. همشیره خواست برود. نگذاشتم. مهربانی . بعد از مغرب، فریضه بجا آورده، بین دو از دنیا و گذشته فکر می . در طاقچه ع مرحومین میرزاتقی مستوفی شاهرودی و آقاحسن، فراشباشی مرحوم جهانسوز میرزا حاکم شاهرود، که در 1317 قمری انداخته بوند [، بود]. من هم باشی بودم. تماشا و فکر آن تاریخ را، که سی دو سال است، می . مثل خواب بود. عجب دنیایی است. بعد، قدری مشق کرده، شام خورده، خو دم.

یکشنبه، 21 اردیبهشت 1309:
صبح از خواب برخاستم. خیلی ل بودم. بیرون نرفتم. بعد از ورزش، شیرچای صرف کرده، کاغذی از میرزا عزیزالله مشرف و ضیاءالطباء رسید. خوانده، جواب ضیاء را نوشتم. همشیره خداحافظی کرده، رفت. رو مه ایران آوردند. خواندم. انقلابات هند سخت شده، در تمام نقاط آذربایجان ز له شده است. قدری مشق . محمدتقی آمد. گفتم دو تخته زری قدیمی و دو طاقه شال سفید آبی را برد بانک ملی گرو بگذارد و پول بگیرد که هیچ پول نداریم.

، 23 اردیبهشت 1309:
صبح برخاسته، بعد از ورزش شیرکره صرف . سیف الله رختم [را به] برد. رفتم خیابان نایب السلطنه، رنگ حنا بسته، قریب ظهر آمدم منزل. رو مه ایران آورده بودند. خواندم. موضوع مهم انقلاب هندوستان بود. نهار صرف و راحت . عصر، خلیفه کلیمی آمد بابت جوهر پنج هزار گرفت و اصرار داشت دختر اشرف الملک را بگیرم. هوا منقلب و باد می وزید. فرستادم حاجی خان آمد. قدری مشق حجازی و ری دو هزار دادم. رفت [کاغذی به حاج محمد جعفر و ضیاءالاطباء نوشتم. به حاج محمد جعفر برای فروش منزل و انتخاب بلدیه نوشتم که صلاح است در انتخابات شرکت، او و من عضو انجمن شویم و در این موضع وضع مالیات به مردم مشهد خدمتی کرده باشیم. به ضیاءالاطبا حواله پانزده تومان بقیه اجاره گاراژها و مستأجر برای گود سیلوک پیدا .] صبح، کاغذ کشمیری و ضیاءالاطبا را دادم برد انداخت به صندوق پست. ساعت چهار، شام خورده، خو دم.

چهارشنبه، 24 اردیبهشت 1309:
صبح از خواب برخاستم. بعد از ورزش، عوض شیر گفتم خاکشیر سکنجبین یخ مال درست کنند، بخورم برای دفع زرداب و صفرا. و این تجویز حسین خان نراقی مشهد بود. و دو سه سال قبل به او... دادم، چاق و ضربه شده بودم. ولی بعد از حرکت از مشهد تا مرحومه ف ا مان ترک شد، به همان نسبت بنیه ضعیف شد. بعد از قدری فاصله، چای [و] نان [و] کره خوردم. رو مة ایران آوردند. خواندم. موضوع مهم واگذاری بانک شاهنشاهی (بانک انگلیس) امتیاز طبع اسکناس به ت ایران در مقابل گرفتن دویست هزار لیره مطابق قراردادی بود متضمن چند ماده و حق گرفتن اموال غیرمنقوله مردم و ید آن با اجازه نگاهداری یک سال. ت در این خصوص موفقیتی حاصل کرده، با طبع اسکناس خودش چه قدر اعتبار داشته باشد. ظهر نهار صرف کرده، راحت . عصر گفتم سیف الله صندلی [و] مبل آورد در حیاط، زیر درخت گل ، بعد حیاط را آبپاشی کرد. عصر، سعدالسلطان و سپهری [و] برادرش آمدند. قبلاً میرزا هاشم خان محیط، مدیر وطن، آمد [و] در اطراف وضعیت و پریشانی مردم و پیشامد، ای مذاکرات و در تشکیل شرکت و طبع سهام حرف هایی زد [و] رفت. بعد، اول شب آن دو نفر هم رفتند. ملک زاده، رئیس معارف اسان [و] برادر ملک الشعرا، با رفیع السلطنه و اخویش آمدند. [از] قراداد ت راجع به بانک انگلیس تعریف د. خوراکی صرف د. ساعت چهار آن چه اصرار شام ، نمانده، رفتند. چون شام آبگوشت داشتیم، گفته بودم محمدتقی احتیاطاً چلو قزوینی تهیه کرده بود، با خورشت قرمه سبزی آوردند، خوردم. خیلی بدخورشی بود. بعد از شام خو دم.

پنجشنبه، 25 اردیبهشت 1309:
صبح از خواب برخاسته، بعد از ورزش معمولی، خاکشیر سکنجبین با یخ حاضر کرده بودند. صرف و بعد کره و چای خورده، لباس پوشیده رفتم منزل رفیع السلطنه [با او و] برادرش آمدیم به مسجد سر کوچه دردار، به فاتحه پدر آصف. توی مجلس نشستیم. جمعیت نبود. محتشم السلطنه، پدرزن ، و نصیرالسلطنه ، پسرش، که والی فارس بود و ندیده بودم، آمدند. اسعد [و] برادرش جنگ آمدند. آقاضیاء پسر شیخ فضل الله، که ندیده بودم، وارد شد با کلاه پهلوی و عینک. خیلی نامربوط بود. هیکلش هم مثل اخلاقش بود. قریب ظهر، داخله، ادیب السلطنه بیعرضه، آمد، ختم را جمع کرد. حضار رفتند. من با آمدم منزلش. برد تو. چند نفر دیگر هم بودند. نهار صرف شد. بعد آمدم منزل راحت . عصر صورت را اصلاح، لباس پوشیده، رفتم منزل محقق ال ه. دم حضو نشستیم. گفتم: شنیدم میرزا علی خان ، مدعی العموم دیوان جزا، همسایه شما، به علت اجاره کاری [؟] منتظر خدمت شد. گفت: من هم شنیدم. پول خواست. گفتم ندارم. گفت: از عباس میرزا صد تومان برای من قرض کنید... به وی می دهم. قریب غروب رفتیم سه راه امین حضور. توی واگون سوار شدیم تا میدان. از آن جا اتومبیل سوار شده، میدان شاهپور پیاده شده، کرایه را من دادم. رفتیم خیابان گمرک منزل متین. سر کوچه، شیخ باقر نجم آبادی... ، امجد، محم ی میرزا، عباس میرزا، یگانه، رضاقلی میرزا، صنیع السلطان، سیدجواد خان ... آمدند. مجلس گرم و حضرات شروع د. خیلی تشریفات فراهم کرده بود. سیف السلطنه رفته بود قزوین و عذر خواسته بود. آ شب حاج علی اکبر خان شهنازی آمد. معرکه کرد. رضاقلی میرزا [و] پسر اناری [؟] می خواندند. شهنازی تار، یگانه ویولون می زدند. خوراک صرف، نصف شب حرکت کردیم. شب قرار شد منزل محمد ولی میرزا [و] محمد ولی میرزا نشسته، یکی دو قران داده، در منزل محقق ال ه پیاده شده، هر یک به منزل خود رفته. خو دم.

، 26 اردیبهشت 1309:
صبح فوق العاده ل، دیر برخاستم. خاکشیر خوردم با نان [و] کره. ح ورزش نداشتم. خو دم. نزهت آمد. با او شوخی . بعدازظهر از روی بی میلی غذا خوردم. اسباب های توی اطاق وسط را به ملاحظه گرما بردند در حوضخانه گذاردند. عصر رفتم منزل حاج معتضدال ه. دم حوض، وسط باغ نشستیم. خیلی باصفا بود. بعد برادرش آمد که ندیده بودم. راجع به باقره، نزدیک اوین، ملک آستانه با او شور . صلاح ندید. گفت: اجاره کاری آستانه بی اعتبار است. ده هزار تومان قیمت هوایی و ج قنات که به او داده می شود، ممکن است ملک شش دانگی ید. به خیالم چسبید. منصرف شدم. غروب برخاستم. آمدم خیابان دوشان تپه. چون امروز اسبدوانی بودف مردم دسته دسته مراجعت می د. آمدم در خیابان شاه آباد. به مشیر معظم برخوردم. با سلطان محمد خان عامری تعارف کردیم. با مشیر معظم رفتیم منزلش. توی خیابان سر درخت ها قالیچه انداختند. تخته زدیم. کباب خوردیم. حرف زدیم. گفتم: امجد می گفت را پُرت مؤسسه را راجع به سرسال خدمت که متقاعد شود، ت تصویب کرده است و باید متقاعد شود. نوکری به درد نمی خورد. نقل کرد که دودانگ منزل بیرونی پیش ملایر و چهاردانگ پیش پسر سالارال ه گرو است، تومانی دو پول فرع. از پسر سالارال ه تعجب که از کجا پول آورده است. ساعت چهار آمدم منزل. شام خورده، خو دم.

شنبه، 27 اردیبهشت 1309 (عید غدیر):
صبح از خوا برخاسته، بعد از ورزش خاکشیر سکنجبین صرف، و پس از آن چای کره خوردم. مشغول مشق شدم. کبری آمد. شوهرش دم در حیاط به ملاحظه عدم اطمینان به او، که پسره شوفری است، نشسته بود. رفتم در حوضخانه. مجله عصر جدید، که مدیر آن فرخ الدین پارساست آورند. ماهانه را هفتگی کرده است. خواندم. نهار آش رشته پخته بودند. خوردم. راحت . عصر گوهر کلیمی و دخترش آمدند یک نفر سیّد که در دشت فراز ن است آمد که مقنی است در قنات فرح بخش کار کند. تحقیقاتی از مزرعه مستوفی الملک، که در آن جا مقنی گری کرده، . گفت بااستعداد است. گفتم چند روز دیگر بیاید جواب قطعی بدهم. لباس پوشیده رفتم منزل مستوفی الملک که در کوچه معزال ه است. نبود. مدیر نظام، میرزا ارسطو خان که در 1330 قمری جزو معلمین اردو بود [و] دوست بودیم، رسید. به اتفاق رفتیم منزل حسین خان. قدری صحبت کردیم. تخته زدیم. غروب خداحافظی کرده رفتیم منزل فرشی و سیدکاظم. نبود. در مغازه کمپانی اتومبیل فروشی ورندرز، میرزا علی اصغر کاسب را برداشته رفتیم خیابان لاله زار در دواخانه که جدیداً لتر . قپان گذارده بود. چهارشاهی داده و خود را وزن . شصت و هفت کیلو که 22 من و 13 سیر می شود بودم. از 20 اسفند سال گذشته تا حال، که دو ماه و خورده است و جوهر صرف می کنم، یک من و سیزده سیر وزین تر شدم. خیلی خوشحال شدم که از پارسال بنیه ام قوی تر شده است. در خیابان، میرزا قاسم خان بانک را دیدم. قدری صحبت کرده، از اقدام به شرکت و تشکیل تجارتخانه شرح دادم. تأیید و تشویق نمود. به کاشف گفتم: نظامنامه آن را مطابق قانون تجارت بنویسد، حاضر کند. عصر آمدم منزل. همشیره برای تبریک عید می خواهد برود. گفتم نرود همین جا باشد. قبول کرد. شام خورده، خو دم.

یکشنبه، 28 اردیبهشت 1309:
صبح برخاستم. ورزش نمودم. خاکشیر سکنجبین بعد چای کره خوردم. همشیره رفت. فرستاد حاجی خان بیاید، نبود. مشغول نوشتن یادداشت یومیه شدم. قریب ظهر شیخ محمدحسین آمد. نقل کرد که چهار روز قبل دماوند رفته، مراجعت کرده. [از] قنات فرح بخش مثل سابق آبی جاری نیست. خیلی تعجب [که] چه طور قناتی است که با این که بهار است آب آن جاری نشده است. پول قرضی می خواست. گفتم: منزل که فروخته شد می دهم. نهار خورد، رفت. راحت . عصر قدری مشق .

، 27 داد 1309:
صبح زود برخاسته، از پشه بند بیرون آمده، عذرا را در اطاق بیدار کرده، ورزش معمولی نموده، چون نزهت دیروز با مادرش رفته بود برود ، ی نبود برود شیر بگیرد. نان چای صرف کرده، لباس پوشیده، رفتم از دواخانه خیابان عین ال ه تلفن منزل یاسایی. نبود. رفتم دکان کلاه دوزی سرچشمه نشستم. مقوای کلاه مرا نبرید. اندازه گرفت. قرار شد ماهوت ب د درست کند. قریب ظهر منزل مراجعت . نهار خورده خو دم. عصر رو مه ایران خواندم. انقلاب هندوستان [را] نوشته و مرخصی نصرت ال ه را، که روز عاشورا مسوفی الممالک حضور شاه توسط کرده، درج بود. وضو گرفته، فریضه به جا آودرم. رفتم منزل ارفع نبود. رفتم منزل حاج معتضدال ه. در حوضخانه نشستیم. مشغول صحبت شدیم. به طوری که اظهار کرد، در زاده قاسم، باغ مشیر نظام نوری را، که قریب پنج هزار ذرع است، سه هزار تومان یداری کرده است و خیال دارد علاقجات شهریش را کم و تقلیل کند. او هم پیش بینی وضعیت بدتر را می کرد. قریب غروب برخاسته، سری به منزل زده، رفتم منزل میرزا جوادخان ی، پسر خویی، که دوره ششم خوی بود و به تازگی منزل سابق منظم گرگانی [را] اجاره کرده در خیابان عین ال ه ماهی چهل تومان. در حیاط کوچک بیرونی نشستیم. بعد کی استوان آمد. صحبت شروع شد در اطراف اقدام در انتخابات. قرار شد ی بدواً از تیمورتاش وقت خواسته، ملاقات و مذاکره نموده، زمینه خود را به دست بیاورد، تا [به] دنبال ما هم تعقیب کنیم. کی استوان گفت: به طوری که شنیدم در باجگیران اسان انقلاب شده، بیرق سرخ کشیده اند و وضعیت آذربایجان هم خوب نیست. ی گفت: یک نفر خواب دیده که از طرف آذربایجان شعله آتش بلند شده، طرف طهران آمده، فضای طهران را گرفته، به طرف اسان رفته، آن جا خاموش شده است. باز نقل کرد که دیگری خواب دیده که در محلی اجتماع زیادی است. گفتند: شاه می آید بعد از قدری انتظار شاه وارد شدند. در صورتی که دارای عمامه و ریش بلند و عبا هستند. با ح انقلاب و تشویق مردم را مخاطب ساخته، مدتی صحبت د. بعد امر د مردم نشستند. ایشان هم نشسته باز مشغول صحبت شدند با یک حرارت و حدّت. در این بین رفتند. خیلی حیرت کردیم و استغاثه نمودیم که خدا رحم کند. با این وضعیت معلوم نیست چه خواهد شد. خلاصه، ی پیشنهاد کرد که خوب است ما سه نفر روی اصول رفاقت و تعاون متحد شویم [و] وک یکی از کارهای تعاونی باشد. من قبول . کی استوان تأیید و تقویت نمودند و ... شمردند در تشکیل مثلث و فواید آن. هر سه نفر برخاسته، دست داده، تعهد معیت و رفاقت مادام العمر کردیم. قرار شد هفته ای دو شب، شب یکشنبه و شب چهارشنبه، سه نفری جلسه داشته، مذاکرات کنیم. کی استوان موقع ورود دو قران از من گرفت داد درشکه چی، موقع رفتن هم دو قران دیگر دادم سوار درشکه شود. جلسه آتیه منزل من شد. آمدم منزل، شام خورده، در ایوان توی پشه بند خو دم. شب نزهت با مادرش آمده بودند.

چهارشنبه، 28 داد 1309:
صبح برخاسته، بعد از ورزش، شیرچای صرف کرده، رفتم منزل یاسایی. نبود. رفتم منزل افسر. در حیاط یکتای پیراهن نشسته بود. گفتم: آمدم شما را ببرم به وزارت داخله که راجع به حقوق انتظار خدمت با مذاکره کنید. قبول کرد. تلفون کرد ساعد نیشابوری با اتومبیل آمد. گفتم: آمدن من لازم نیست. شما بروید. ساعت را سفارش کرده، رفتم منزل تیمور. نبود. رفتم منزل حاج معین الممالک رشتی، نوة سپهسالار ... ، که داخل نظام بود؛ از جنگ شاهسون ها تعریف کرد. قدری خُل به نظر من آمد. بعد از ساعتی با حاج معین الممالک آمدیم بیرون. سوار اتومبیل شدیم. سر کوچة عین ال ه پیاده شدم. خوب زیرزمینی ساخته شده. از قوام السلطنه پرسیدم. گفت: منزل... دارد، بد می گذرد. خیال دارد برود شمیران یا دماوند. با ی مراوده نمی کند. یک دست بیست زدیم. آمدم حوضخانه. خنک شدم. لباس پوشیدم. محمدتقی صندلی ها [را] در حیاط زیر درخت ها گذاشت. شیخ محسن کمالاتی، عضو ثبت اسناد، آمد. بعد فرخ میرزا و مشیرمعظم و ارفع و رفیع السلطنه و برادرش و سالار مکرم آمد. مشغول صحبت شدند. معلوم شد رفیع احمق حاکم ترشیز شده است. ساعت سه شب، کمالاتی، فرخ میرزا، سالار مکرم رفتند. من [و] ارفع مشغول بازی بیست شدیم. باختم. آصف آمد. با رفیع السلطنه و برادرش، قرار شد فردا شب برویم دیدن حاذق ال ه، برادر صحت ال ه ـ رئیس صحیه لشکر شرق. میعادگاه دواخانه آصف معین شد. ساعت 4 همه رفتند. من شام خورده، در پشه بند خو دم.

پنجشنبه، 29 داد 1309:
صبح برخاسته، پس از ورزش شیرچای صرف کرده، رفتم مؤسسه تقاعد. بین راه حاج مشاورالوزاره، برادر کمال الوزاره، که مقاعد شده [را] دیدم. شرح دعوت به ثبت اسناد و مأموریت اصفهان را نقل کرد که مشغول تحصیل اطلاعات است. اعظمی گفت: سند خدمت را در 31 سال [و] 5 ماه صادر نموده. امضا نمودم. پیش فریور، رئیس مؤسسه، بود. او ایراد کرده که حکم اصل نیست، اشکال دارد. بعد قرار شد اعظمی تعقیب و به امضای او برساند. رفتم وزارت داخله، مهذب السلطان رئیس ک نه. قدری نشستم. عبوس کرده، چیز می نوشت. قیافه تلخی داشت. دمغ است، خوشم نیامد. برخاسته، خداحافظی کرده، در اطاق میرزا احمدخان، مدیر مرکز، قدری نشستم. برخاسته، آمدم. از قاپوچی دم در پرسیدم: افسر دیروز آمده؟ گفت: خیر! تعجب که عجب نامردی است. رفتم اطاق میرزاعلی اصغرخان دانش. قرار شد با کاشف شب دوشنبه برای مذاکره شرکت بیایند منزل من. رفتم حجرة عبداللهیان. یک تومان از حسن آقا قرض . پول نداشتم. رفتم مطب متین. یگانه ویلون زن آن جا بود. مرا اطاق عقب برد، راجع به تشکیلات صحبت کرد. قرار شد شب با یکی دو نفر بیاید منزل صحبت کنیم، زیرا من و تشکیلات را با عدم میل ت... می دانم. با یگانه سوار اتومبیل شده، کرایه او را داده، آمدم منزل. هوا خیلی گرم بود. نهار خورده، خو دم. عصر برخاسته، رفتم توی حوض آب سرد. لیمو [و] گل زبان خورده، لباس پوشیده، رفتم منزل حسن خان. دو نفر بودند، ... می زدند. رفتند. مدتی با مشغول صحبت وضعیت بودیم. گفت: اگر در مجلس ده نفر با من بودند، مخالفین مردم را، که شاه را اغفال می کنند، تکان می دادم. به فروغی پیغام دادم، قبول نشد. از انتخاب آتیه خود امیدوار بود، در صورتی که معلوم نیست. ساعت دو، برخاسته رفتم منزل ارفع. توی باغچه نشسته بود. میرزا محمدعلی خان کرکانی آن جا بود. رفت. مشروب آوردند. صرف کرد. بیست زدیم. تقویم سیدجلال را آوردند. خواندم. حیرت . از ناخوشی اعلم در مشهد موقع استنطاق نقل کرد و از جفربهاء ولیه، آستانه رضوی، تعریف کرد که تعجب آور بود. بعد خو را نقل کرد که چند ماه قبل دیده. خیلی غریب بود. گفت: دیدم شاه در بین زمین [و] آسمان ایستاده، مثل سینما یک مرتبه غایب شد. به جای شاه طفلی با تاج سلطنت نمایان شد. پس از قدری، قلمکاری از پهلو نمایان و بالرزش و موج حرکت کرده جلوی طفل را گرفت و حایل شد، بعد محو گردید. ساعت چهار آمدم. منزل، شام خورده، در پشه بند خو دم.

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

https://telegram.me/tarikheiranzamin95