طـــواف یـــار

طـــواف یـــار از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

که مگو حالِ دلِ سوخته با خامی چند...


دانه های انار پخش می شود توی سینی...

حاج میثم می خواند

هی می خواند

هی از جاده نجف تا کربلا می گوید

هی از موکب می گوید

بعدش من حتی سرم را بلند نمی کنم تا پخش زنده پیاده روی ها را ببینم

میخواهم تند تند انارهارا بخورم تا تصاویر پیاده روی را نبینم

تا خودم را گول بزنم که مثلا نفهمیدم که جاماندم

که طلبیده نشدم

که بغض لعنتی نفسم را بند اورده

انار را پرت می کنم و یک دل سیر هق هق می کنم

زانوهایم را مثل کودکی بی پناه جمع می کنم

سرم را روی زانوهایم می گذارم ، چشمهایم را می بندم و میروم به پنج سال پیش

برمی گردم به شب اول پیاده روی به عمود ٣٠٠ به گمانم

ساعت از دو نیمه شب گذشته..

سرما مغز استخوانمان را می سوزاند نمی دانم اتش از کجا پیدا شد با بچه ها دور اتش نشسته ایم که صدای حاج محمود کریمی می اید از کدام اسپیکر از کدام گوشی موبایل ،نمی دانم...

:بالا بلند بابا گیسوی کمند بابا پاشو ببین تو این غریبی دل به کی ببنده بابا

ناخوداگاه این بند را همه با هم میخوانیم

اصلا انگار همه می رویم به درخیمه

همه جوانان بنی هاشم می شویم

باید علی را بر در خیمه رسانیم

باید به مادرش بگوییم نیاید تا بوریا را نبیند تا قد خمیده حسین را نبیند تا نشنود علی الدنیا بعدک العفا

دستم را می بُرم

دانه های انار پخش می شود توی سینی

اشک ها می دوند در سرازیری گونه ها و گردنم خیس میشود

گردنم میسوزد انگار

صدای فواره خون از قتله گاه می آید

از حنجری که بریده شد

از استخوانی که ش ته شد

از سلیمان زمانی که نه انگشت داشت و نه انگشتر

نقسم بند می آید

ارباب

این چه کربلا امدنی بود که خانه ابم کرد که روسیاهی مان مهر بر پیشانیِ مان شده

که اگر به زودی دعوتمان نکنی چه خاکی یر سر کنیم....



پ.ن١؛

داد مظلومی تو مُلک جهان را پُر کرد/عالمی نیست که با یاد غمت دَرهم نیست


پ.ن٢:

جا مانده ایم حوصله ی شرح قصّه نیست/تریت بیاورید که خاکی به سر کنیم


پ.ن٣:


ا از باب الجوادت کربلایی می شوم...



برچسب ها : که مگو حالِ دلِ سوخته با خامی چند... - پیاده ,انار
که مگو حالِ دلِ سوخته با خامی چند... پیاده ,انار
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
می گویم از کنار زیارت نرفته ها...




می گویم از کنار زیارت نرفته ها


بالا گرفته کار زیارت نرفته ها


اشک و نگاه حسرت و تصویر کربلا


این است روزگار زیارت نرفته ها


امسال اربعین همه رفتند و مانده بود


هیات در انحصار زیارت نرفته ها


انگار بین هیات ماهم نشسته بود


زهرا به انتظار زیارت نرفته ها


در روز اربعین همه ما را شناختند


با نام مستعار «زیارت نرفته ها»


اما هزارمرتبه شکر خدا که هست


مشهد در اختیار زیارت نرفته ها


باب الحسین قسمت آنانکه رفته اند


باب الرضا قرار زیارت نرفته ها


گفتند شاعران همه ازحال زائران


این هم به افتخار زیارت نرفته ها

برچسب ها : می گویم از کنار زیارت نرفته ها... - نرفته ,زیارت ,زیارت نرفته ,کنار زیارت ,کنار زیارت نرفته
می گویم از کنار زیارت نرفته ها... نرفته ,زیارت ,زیارت نرفته ,کنار زیارت ,کنار زیارت نرفته
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
بیچاره ما که پیشِ تو از خاک کمتریم...



برداشت اول


نفسش به شماره افتاد

عرق سرد بر پیشانی اش نشسته

چشمانش را آرام روی هم گذاشته

یادش امد روزی را که زیر ا نشسته بودند

هر پنج نفرشان باهم...

حاضرین دورتا دورش حلقه زده اند

به سختی لبانش را تکان می دهد

کتاب الله و عترتی و عترتی و عترتی

تکرار کرد و تکرار کرد و تکرار کرد...



برداشت دوم


گریه می کرد

بی امان ، بی وقفه

هق هق نفسش را بند آورده

دستانش کوچک بود

جان بابا را قسم میدهد و مادر را از زمین بلند می کند

مادرش راه خانه را گم کرده

نه که فکر کنی مادرش پیر بوده یا ناتوان..نه نه مادرش فقط هجده سال داشت

گریه می کرد

بی امان ،بی وقفه

دستان خواهرش می لرزد نمی تواند برادر کوچکش را آرام کند

همه شنیدند که چه شد اما او دید

که همان صحنه پیرش کرد...در کودکی



برداشت سوم


جگرش را با طشت قسمت می کرد

یاد کوچه افتاد

یاد چادرخاکی،یاد گریه های شبانه ی پدرش در چاه

خواهرش امد...برادر جان در بدن نداشت



برداشت چهارم


تیرها به تنِ خسته اش نشست

وصیت کرده بود کنار پدربزرگ خاکش کنند

تابوت بر زمین افتاد

یادشان رفته بود که کریم بود



برداشت پنجم


چشمانش سیاهی می بیند

از قتله گاه صدای برادرش می آمد

دوان دوان سمت برادر می دوید

حروف مقطعه ی خدا روی زمین گرم نینوا افتاده

زانوهایش سست می شود

خواهرش دید و ش ت



برداشت ششم


چه خوب فهمیدند عترتی را

همانی را که لحظات ا ش هی تکرار کرد و تکرار کرد و تکرار کرد....



پ.ن١:

تابوت تیرخورده و یک قبر بی حرم/این هم جواب آنهمه اقایی و کَرَم


پ.ن٢:

به انت و امی که وظیفست...چرا/ همه ایل و تبارم به فدایت نشود


پن.٣:

آ از باب الجوادت کربلایی می شوم...

برچسب ها : بیچاره ما که پیشِ تو از خاک کمتریم... - برداشت ,تکرار ,عترتی ,برادر ,خواهرش ,زمین
بیچاره ما که پیشِ تو از خاک کمتریم... برداشت ,تکرار ,عترتی ,برادر ,خواهرش ,زمین
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
که مگو حالِ دلِ سوخته با خامی چند...


دانه های انار پخش می شود توی سینی...

حاج میثم می خواند

هی می خواند

هی از جاده نجف تا کربلا می گوید

هی از موکب می گوید

بعدش من حتی سرم را بلند نمی کنم تا پخش زنده پیاده روی ها را ببینم

می دانی بعض دارد خفه ام می کند

میخواهم تند تند انارهارا بخورم تا تصاویر پیاده روی را نبینم

تا خودم را گول بزنم که مثلا نفهمیدم که جاماندم

که نطلبیدن که بغض لعنتی نفسم را بند اورده

انار را پرت می کنم و یک دل سیر هق هق می کنم

زانوهایم را مثل کودکی بی پناه جمع می کنم و سرم را روی زانوهایم می گذارم و چشمهایم را می بندم و میروم به پنج سال پیش

برمی گردم به شب اول پیاده روی به عمود ٣٠٠ به گمانم

ساعت از دو نیمه شب گذشته بود

سرما مغز استخوانمان را می سوزاند نمی دانم اتش از کجا پیدا شد با بچه ها دور اتش نشستیم که صدای حاج محمود کریمی می امد از کدام اسپیکر از کدام گوشی موبایل ،نمی دانم...

:بالا بلند بابا گیسوی کمند بابا پاشو ببین تو این غریبی دل به کی ببنده بابا

ناخوداگاه این بند را همه با هم میخو م

اصلا انگار همه میرفتیم درخیمه

همه جوانان بنی هاشم می شدیم

باید علی را بر در خیمه می رس م

باید به مادرش می گفتیم نیاید تا بالا بلند را نبیند تا قد خمیده حسین را نبیند تا نشوند علی الدنیا بعدک العفا

دستم را می بُرم

انارها پخش می شود توی سینی

اشک ها توی سرازیری گونه ها افتادند و گردنم خیس میشود

گردنم میسوزد انگار

صدای فواره خون از قتله گاه می آید

از حنجری که بریده شد

از دستی که بریده شد

از سلیمان زمانی که نه انگشت داشت و نه انگشتر

نقسم بند می آید

ارباب

این چه کربلا امدنی بود که خانه ابم کرد که پخش زنده پیاده روی ها پدرملن را درآورده که نفس کم اوردیم

که اگر به زودی دعوتمان نکنی چه خاکی یر سر کنیم....



پ.ن١؛

داد مظلومی تو مُلک جهان را پُر کرد/عالمی نیست که با یاد غمت دَرهم نیست


پ.ن٢:

جا مانده ایم حوصله ی شرح قصّه نیست/تریت بیاورید که خاکی به سر کنیم


پ.ن٣:


ا از باب الجوادت کربلایی می شوم...



برچسب ها : که مگو حالِ دلِ سوخته با خامی چند... - پیاده ,بالا بلند ,زنده پیاده
که مگو حالِ دلِ سوخته با خامی چند... پیاده ,بالا بلند ,زنده پیاده
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
مجال من همین باشد،که پنهان عشقِ او ورزم...

بیا این اللهم انی وقفت ها را کنار بگذاریم

بیا این قی و النقی گفتن ها را کنار بگذاریم

بیا این یا سیدنا و مولاناها را فراموش کنیم

بگذار جایش بساط عاشقی پهن کنیم

بگذار فریاد بزنم و بگویم که چقدر عاشقتم هستم

که بگویم عشقت رخنه کرده درتمام روحم

درتک تک سلول هایم

در بند بند وجودم

در این دل خانه اب که یک پایش باب الجواد گیر کرده و یک پاپش باب القبله حرم ارباب

بگذار بازی کلمات را فراموش کنم

بگذار ارام حرف بزنم

بگذار آرام گریه کنم

بگذار بگویم که اگر نبودی من یقینا نبودم

بگذار این اشک ها سرازیر شوند

بگذار بغض ها را رها کنم همین جا همگام با نسیم و خنکای نیمه شب

همین صحن قدس

همین حجره ی کوچک روبروی شبستان نهاوندی

همینجا که مامن و آرامگاه من بود در دوران سخت دانشجویی

همین شبستان که ٥سال پیش سه روز امدم مقیمت شدم

آه که چقدر دلم تنگ است

آه که کاش عاشق نمی شدم و عاشقی نمی دانستم...


پ.ن١:

دلِ تشنه ای دارم ای عشق...!مرا زنده کن زیر اوار باران


پ.ن٢:

پروانه وار به دور سر من به گردش است/حال و هوای نیمه شب. کربلا


پ.ن٣:

آ از باب الجوادت کربلایی می شوم...


برچسب ها : مجال من همین باشد،که پنهان عشقِ او ورزم... - بگذار ,همین ,بگویم ,کنیم بگذار ,کنار بگذاریم
مجال من همین باشد،که پنهان عشقِ او ورزم... بگذار ,همین ,بگویم ,کنیم بگذار ,کنار بگذاریم
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
اشعار گودال

تشنه بود و به خاکها خونش

از رخ و گونه و جبین میریخت

یکنفر خنده کرد به تشنگی اش

پیش او آب بر زمین میریخت

**

نیمه جان بود و پشتِ مرکبِ خود

بوسه ای سنگ، بر جبینش زد

نوبت تیر ِحرمله شده بود

آه، از پشت زین زمینش زد

**

فاصله کم شده کمانداری

تیرها را دقیق تر میزد

یک نفر بر آن تن زخمی

نیزه اش را عمیق تر میزد

**

ناله ای میرسد به هر که

به تنش تیغ میکشد... نزنید

مادرش چنگ میزند به رخش

دخترش جیغ میکشد... نزنید

**

نوبت یک حرامزاده شد و

نوک سر نیزه اش به نشست

وزن خود را به نیزه اش انداخت

آنقدر تکیه داد نیزه ش ت

**

داس هایی بلند را میدید

بین دستِ جماعتی خوشحال

از سر ِ شیب پیکری را وای

میکشیدند تا ته گودال

**

تبر و داس و دشنه و شمشیر

با تنی خُرد جور می آیند

تا بدوزند بر زمین ، از راه

نیزه های قطور می آیند

**

شمر دستش پُر است و با پایش

بدنش را به پشت میچرخاند

نیزه ای را حرامزاده زد و

نیزه را بین مشت میچرخاند

**

آن وسط چندتا حرامزاده

بدنی ریز ریز می د

با لباسی که از تنش کَندند

تیغشان را تمیز می د

حسن لطفی

برچسب ها : اشعار گودال - نیزه ,حرامزاده
اشعار گودال نیزه ,حرامزاده
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
اینجا برای عشق شروعی مجدد است...




بسم الله
دیگر همه فهمیدیم که وقتی می روند مشهد صدایشان پشت تلفن عوض می شود، انگار کن ده سال جوانتر. هوای مشهد هیچ وقت بد نیست، حتی سرد یا گرم هم نیست. همان طوریست که مادر دوست دارد باشد. هرفصلی بپرسیم می گویند عالی. همسفرهای قطار همیشه فرشته از کار در می آیند. پنیرها از تهران بهترند. ماست ها، ماست ترند. حتی کباب ها کلسترول ندارند و نوشابه ها وقتی در مشهد و با رفقای مسجدی نوشیده می شوند ضرر سابق شان را ندارند. نگهبان دم در، عارف و عابد است و راننده تا ی ها یک پارچه آقا.
مادر که از مشهد بر می گردد همیشه دوست داریم شرح سفر را بشنویم. اغراقِ دوست داشتنی دربارهٔ همهٔ خوبی های شهر و سفرِ مادر. مدینهٔ فاضله ای که با عشق و خیال عاشقانه درست می شود.
مادر که از مشهد بر می گردد، هربار به این فکر می کنیم که دوست داشتن چقدر می تواند زمان و مکان را رنگ بزند و تصویر ذهنی را دگرگون کند. یک عشق پایدار، یک دلبستگی صادقانه چقدر می تواند آدم را زنده و جوان نگهدارد


.

https://instagram.com/p/bhykcovfhaf/

خانم نفیسه مرشد زاده

برچسب ها : اینجا برای عشق شروعی مجدد است... - مشهد ,مادر ,دوست ,چقدر می تواند
اینجا برای عشق شروعی مجدد است... مشهد ,مادر ,دوست ,چقدر می تواند
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
مجال من همین باشد،که پنهان عشقِ او ورزم...

بیا این اللهم انی وقفت ها را کنار بگذاریم

بیا این قی و النقی گفتن ها را کنار بگذاریم

بیا این یا سیدنا و مولاناها را فراموش کنیم

بگذار جایش بساط عاشقی پهن کنیم

بگذار فریاد بزنم و بگویم که چقدر عاشقتم هستم

که بگویم عشقت رخنه کرده در تک تک وجودم

در بند بند سلوهایم

در این دل خانه اب که یک پایش باب الجواد گیر کرده و یک پاپش باب القبله حرم ارباب

بگذار بازی کلمات را فراموش کنیم

بگذار ارام حرف بزنم

بگذار آرام گریه کنم

بگذار بگویم که اگر نبودی من یقینا نبودم

بگذار این اشک ها سرازیر شوند

بگذار بغض ها را رها کنم همین جا همگام با نسیم و خنکای نیمه شب

همین صحن قدس

همین حجره ی کوچک روبروی شبستان نهاوندی

همینجا که مامن و آرامگاه من بود در دوران سخت دانشجویی

همین شبستان که ٥سال پیش سه روز امدم مقیمت شدم

آه که چقدر دلم تنگ است

آه که کاش عاشق نمی شدم و عاشقی نمی دانستم...


پ.ن١:

دلِ تشنه ای دارم ای عشق...!مرا زنده کن زیر اوار باران


پ.ن٢:

پروانه وار به دور سر من به گردش است/حال و هوای نیمه شب. کربلا


پ.ن٣:

آ از باب الجوادت کربلایی می شوم...


برچسب ها : مجال من همین باشد،که پنهان عشقِ او ورزم... - بگذار ,همین ,بگویم ,کنیم ,کنیم بگذار ,فراموش کنیم ,کنار بگذاریم
مجال من همین باشد،که پنهان عشقِ او ورزم... بگذار ,همین ,بگویم ,کنیم ,کنیم بگذار ,فراموش کنیم ,کنار بگذاریم
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
بوی جوی مولیان آید همی...

اینکه الان در صحن گوهرشاد شبستان دوم سمت چپ نشسته ام و دارم برای تو می نویسم خیلی خنده دار است

مگر جز این است که هستی

که خودم همین چند لحظه ی پیش ورودی باب الجواد خواندم که یسمعون کلامی که یرودّون سلامی

که میشنوی

که جواب سلام من مرا میدهی

که حرف مگوی دل همین پیرزن ویلچری را میشنوی

که حواست به دل ان دخترک سه ساله که دلش عروسک صورتی با موهای دم اسبی میخواهد هست

یا مثلا همین خانم جوانی که دورتر از من نشسته و لحظه ای باران اشک هایش بند نمی اید و فقط زنجیری از کلمات نامفهومش به گوشم میرسد

حواست هست

بعدش من گاهی اوقات خیلی گیج میشوم و دارم برایت می نویسم

میدانی اینکه برایت بنویسم برایم عادت شده...

مضاف بر اینکه شرمنده هم هستم مثل بچه های خطاکار سه چهارساله که رویشان نمی شود توی چشمهای پدرشان نگاه کنند!!!

من دلم تنگ است

من دلم بی قرار است

من حتی دلم این دعای توسلی که دارد در سرتا سر صحن پخش میشود را نمی خواهد

من حتی دلم این یا سَیِّدنا ها را نمی خواهد

من دلم تو را می خواهد

فقط تو را

همین جا

بنشینم روبریت و فقط گریه کنم

من دلم پر اضطرار است

برای شفای دل مسکینم دعا کنید

که دلم را به رأفتت خوش کرده ام ارامِ دلم...


پ.ن١:

من طبیبا ز تو بر خویش خبردارترم که مرا سوز فراق است و تو گویی که تب است


پن.ن٢:

آ از باب الجوادت کربلایی میشوم



برچسب ها : بوی جوی مولیان آید همی... - همین ,اینکه
بوی جوی مولیان آید همی... همین ,اینکه
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
تو می روی دامن کشان من زهرِ تنهایی چشان....

اینکه باران ببارد و دلم من زانوی غم بغل کند که اتفاق عجیبی نیست

اینکه حوالی اذان صبح در تاریکی اسمان و بارش باران ناخوداگاه بیدار شوم و دلم بگیرد کمی عجیب است

به رسم معمول بعد صبح می نشینم کناب ادعیه ام را باز می کنم و روزم را با سلام بر اباعبدلله اغاز میکنم به فرازهای ا که میرسم به رسم ادب برمیخیزم و چشمانم را می بندم و می روم روبروی قتله گاه می ایستم از پشت مشبک قتلگه به درونش می نگرم و با خودم می کنم : از حرم تا قتله گه زینب صدا می زد حسین دست و پا میزد حسین زینب صدا می زد حسین

حالا باید راهم راکج کنم سمت ابراهیم مجاب و بروم بلند سلامش کنم و کم کم به ضریح برسم

بوی عود و عطر مدهوشم میکند میروم زیرقبه و سلام میدهم

ولا جعل الله ا العهد منی یارتکم السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولادالحسین و علی اصحاب الحسین...

به فاطمیه که میرسیم جنس روضه ها فرق میکند

فاطمیه که میشود نفسم بند می آید

در این تاریکی و سکوت و صدای باران و دل تنگ من و فاطمیه روضه ی مادربا نفس حاج حسن خلج می چسبد

مخصوصا ان قسمتی که حاج حسن بگوید آگر راه دارد بمانی بمان/عزیزم تو خیلی جوانی بمان

بعدش من مدام با خودم این بندش را تکرار کنم

و قلبم تنگ شود و نفسم به شماره بی افتد

از بی مادری

از اینکه مگر جز اینست که ام ها مادر همه ی ماست؟؟؟

عقربه های ساعت روی هفت است و وقت رفتن است

امروز شیفت سنگینی دارم بیمارستان این روزها شلوغ است من هم حال خوبی ندارم

سمت تلفن همراهم می روم

ته دلم میلرزد

این روضه های مادر و دل تنگِ من بی دلیل نبود

می روم در اناق را می بندم و با صدای بلند های های گریه می کنم انقدر که صدایم گرفته

در کمد را باز میکنم و لباس هارا ورق میزنم

لباس مشکی ام را بر میدارم

.....................................

به چشمانت نگاه می کنم چطور اینطور ارام خو ده ای؟دستانت که همیشه گرمِ گرم بود چرا الان انقدر سرد شده؟؟؟

چشمانم را می بندم

حواسم به اطرافم نیست

نمیفهم چه ی امده چه ی رفته

...................................

برف و باران باهم میبارد

چقدر هوا سردست

ِِمِه از لابلای پای افرادی که دور قبر ایستاده ان به وضوح رد میشود

باد شدید می وزد صدای درخت زاده هم درآمده

بابا و عموها پارچه ای را روی قبر نگه میدارند تا برف و باران اذیتت نکند تا تلقین خوانده شود

تا به شانه ات بزند و بگوید افهم افهم

بعدش هر بار که به شانه ات میزند قلب من درد بگیرد

که بغض خفه ام کند

که ناگهان بغضم بترکد و بلند بزنم زیر گریه و صدایم لابلای برگها و اواز بادها گم بشود


بوقت چهارشنبه ٥صبح ٢٥بهمن ١٣٩٦


پن.ن١: دلم رفتن میخواهد من می نویسم مادربزرگم رفته ولی تو بخوان تکه ای از جانم رفته..

.

پ.ن٢: مارا به سخت جانی ِ خود این گمان نبود


پن.٣: ا از باب الجوادت کربلایی می شوم


برچسب ها : تو می روی دامن کشان من زهرِ تنهایی چشان.... - باران ,روضه ,صدای ,فاطمیه ,حسین ,بندم
تو می روی دامن کشان من زهرِ تنهایی چشان.... باران ,روضه ,صدای ,فاطمیه ,حسین ,بندم
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
نکات اخلاقی حاج آقا مجتهدی تهرانی (٢)
آیت الله مجتهدی تهرانی(ره) :

مادر باید از شما راضی باشد.اگر میخواهید بهشتی شوید، مادر باید از شما راضی باشد. مادر از پدر مهم تر است.

☘️ در روایت آمده ی از رسول خدا ص پرسید : «من به چه ی خوبی کنم؟»

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند : مادرت

مجددا پرسید ، فرمودند : مادرت . بار چهارم در جواب فرمودند : پدرت .سه مرتبه فرمودند مادر و یک مرتبه فرمودند پدر.

چون مادر رقیق القلب است. اگر انسان مقداری به حرف مادر نرود، دلش میگیرد. اما پدر اینطور نیست، لذا مادر را سه مرتبه سفارش د و پدر را یک مرتبه. هر شب یک سوره ی قرآن برای پدر و مادرتان بخوانید و یادشان کنید و بر این کار مقید باشید.


به نقل از کانال ایت الله مجتهدی تهرانی@mojtahedi_tehrani
برچسب ها : نکات اخلاقی حاج آقا مجتهدی تهرانی (٢) - مادر ,فرمودند ,مرتبه ,الله ,مجتهدی ,فرمودند مادرت ,مرتبه فرمودند ,راضی باشد ,مادر باید ,مجتهدی تهرانی
نکات اخلاقی حاج آقا مجتهدی تهرانی (٢) مادر ,فرمودند ,مرتبه ,الله ,مجتهدی ,فرمودند مادرت ,مرتبه فرمودند ,راضی باشد ,مادر باید ,مجتهدی تهرانی
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
هواخواه تواَم جانا و می دانم که می دانی...

همان روزی که قنداقه ات را داده بودند دست رسول الله مهرت به دل ما افتاد

که قالوا بلی گفتنمان در عالم ذر همان حب تو بود که ریشه کرد در وجودمان...

که همان سحری که نگاهم به قبه افتاد شدیم دلداده و تو شدی دلدار

مگر میشود تو باشی و ی عاشق نشود!!!

مگر میشود نامت بیاید و ته دل ی هرّی نریزد پایین!!!

مگر میشود درخنکای اول صبح بروی خیمه گاه و دل نبازی؟؟؟

مگر میشود شیعه باشی و نام ارباب تسلی دلت نشود!!!

من که باور نمی کنم...

من عشق را از تو یادگرفتم و بی قراری هایش را هم...

شکر خدارا که تورا برایمان افرید....


پ.ن١:

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند


پ.ن٢:

هر ی یک دلبر جانانه دارد،من تو را...


پ.ن٣:

آ از باب الجوادت کربلایی می شوم...

برچسب ها : هواخواه تواَم جانا و می دانم که می دانی... - میشود
هواخواه تواَم جانا و می دانم که می دانی... میشود
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
حسنی ام...



تابوت تیر خورده و یک قبر بی حرم

این هم جزای آنهمه آقایی و کَرَم...


پ.ن١:

میلادت مبارک مظلومترین غریبِ مدینه...

پ.ن٢:

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند/سخت دلبسته ی این ایل و تبارم چه کنم؟؟

پ.ن٣:

ا از باب الجوادت کربلایی می شوم..

برچسب ها : حسنی ام...
حسنی ام...
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
ی سوم...
مگر سه ساله کتک زدن دارد؟؟؟؟؟
طشت طلا
چوب خیزران
خار مغیلان
بابایم کجاست؟؟؟
لعنت الله علی القوم الظالمین....
برچسب ها : ی سوم...
ی سوم...
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
ی چهارم...

_ سرت را بالا بیاور مَرد

فدایت شوم ای پسر رسول خدا! من همان ی هستم که تو را از بازگشت به وطنت بازداشتم و همراهت آمدم تا تو را ناچار در این سرزمین توقف کنی.

سرت را بالا بیاور آزاده

آغوش تکیه گاه محکمی برای حر می شود

هق هق امانش را بریده

رجز می خواند وارد معرکه می شود

انی انا الحر و ماوی الضیف اضرب فی اعناقکم بالسیف..

خون از سرش می چکد حسین بن علی بر بالین آزاد مرد نینوا می آید

دستمالی بر سر شکافته آش می بندد بغضهایش از گوشه چشمانش سرازیر می شود

حر لبخند می زند

انت الحر کما سمتک امک، و انت الحر فی الدنیا و انت الحر فی الآ ة‏»

توهمانگونه که مادرت نامت را «حر» گذاشته است، حر و آزاده ای، آزاد در دنیا و سعادتمنددر آ ت!

نگاهش به لب های ش دوخته شده چشمان حر بسته می شود


نامش در ناحیه مقدسه آمده است

اَلسَّلامُ عَلی الحُرِّ بْنِ الرِّیاحِی


برچسب ها : ی چهارم... - الحر ,بالا بیاور
ی چهارم... الحر ,بالا بیاور
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
ی پنجم...

نامه ای ننوشته بود

دعوت هم نکرده بود

در راه بازگشت از حج در منزلگه زَرود به استراحت ایستاد

پیک حسین بن علی وارد خیمه شد و به او گفت که طالب دیدار اوست

شک و تردید به سراغش آمد آ زهیر که طالب نبود

اما رفت

وارد خیمه شد

چندی بیش نگذشته بود که زهیر شادمان به سوی خانواده اش برگشت

-به خدا سوگند دوست دارم کشته شوم، باز زنده گردم، و سپس کشته شوم، تا هزار مرتبه، تا خداوند حسین بن علی و اهل بیتش را از کشته شدن در امان دارد

نامش در ناحیه مقدسه آمده است


السَّلامُ عَلی زُهَیْرِ بْنِ الْقَیْنِ الْبَجَلِیِّ، الْقائِلِ لِلْحُسَیْنِ وَقَدْ اذنَ لَهُ فِی الانْصِرافِ: لا وَاللَّهِ لا یَکُونُ ذلِکَ ابَداً، اتْرُکُ ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اسیراً فِی یَد الَاعْداءِ وَانْجُو! لا ارانِیَ اللَّهُ ذلِکَ الْیَوْمَ؛

سلام بر زهیر بن قین بَجَلیّ، ی که وقتی حسین(ع) به او اجازه بازگشت داد، به حضرت عرض کرد: به خدا سوگند، نه! هرگز چنین نخواهد شد. آیا فرزند رسول خدا(ص) را اسیر دست دشمنان رها کنم و خود را نجات دهم؟ خدا آن روز را نیاورد.»



برچسب ها : ی پنجم... - کشته ,زهیر ,حسین ,کشته شوم، ,وارد خیمه
ی پنجم... کشته ,زهیر ,حسین ,کشته شوم، ,وارد خیمه
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
ی ششم۰۰۰
وارد خیمه ی دارالحرب می شود
خواهرش را صدا می زند
ام المصایب نگاهی به برادر می اندازد
بدن بی جان قاسم بن الحسن روی زمین است
حسین بن علی بغضش را می خورد به خواهر نگاه می کند
- می بینی خواهر پایش به زین اسب نمی رسید
- خواهر احل من العسلش را می بینی؟؟؟؟!!!!
پاهایش شل می شود روی زمین گرم نینوا می نشیند
یادگار برادرش جان در بدن ندارد...پدر و پسر در غربت از هم پیشی گرفته اند
برچسب ها : ی ششم۰۰۰ - خواهر
ی ششم۰۰۰ خواهر
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
ی هفتم...

مختار به چشمهای حرمله نگاه کرد؛ پرسید

- تو پسر کاهلی؟

جواب شنید بله.

مختار خشمگین گفت « شرح دلاوری هایت در عاشورا بر سر زبان هاست ! ای پسر کاهل!»

لرزه بر اندام حرمله افتاد...

مختار ادامه داد شنیده ام هماورد آ ین سرباز حسین بوده ای...

حرمله سر بالا گرفت و مختار را نگاه کرد...

دانست که علی اصغر را می گوید

مختار گفت « حریفت تیغ داشت؟ بر مرکب می تاخت؟... نیزه و کمان هم آورده بود؟ سپر چه؟ سپر آورده بود؟»

و جواب شنید « در آغوش پدرش به میدان آمد»

- هماورد میخواست؟ برای چه در میدان حاضر شد؟

- محض آب

- در صحرا قحط آب بود؟ در مشکهایتان جرعه ای سهم کام شش ماه ای نبود؟

حرمله پاسخ نداد.

مختار فریاد کشید... مگر نه فرات موج از پی موج بر میداشت؟

باز هم حرمله پاسخ نداد...

مختار خواست تا حرمله از آ ین هماوردش... از آ ین سرباز تنهایی های حسین بگوید و حرمله لب باز کرد...

حرفش رسید به سری بر شانه پدر که دیگر رمق نداشت... رسید به کمان و تیر... تیری که در صحرا دوید تا رسید به تشنه ترین کام کربلا... به گهواره ی خالی رباب...

مختار فریاد کشید و تیغها از نیام بیرون آمدند...

.....................................................................................................................

پ.ن۱: لا یوم کیومک یا اباعبدلله

پ.ن۲:آهسته گویمت نکند بشنود رباب گهواره را در حراجی بازار کوفه دیده اند

پ.ن۳: ا از باب الجوادت کربلایی می شوم..


برچسب ها : ی هفتم... - مختار ,حرمله ,رسید ,آ ین ,مختار فریاد ,فریاد کشید ,نداد مختار ,پاسخ نداد ,آ ین سرباز
ی هفتم... مختار ,حرمله ,رسید ,آ ین ,مختار فریاد ,فریاد کشید ,نداد مختار ,پاسخ نداد ,آ ین سرباز
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
ی هشتم...

روضه خوان ها شب هشتم زیادی شلوغش می کنند

شب هشتم روضه اش دو سه بیت بیشتر نیست

شب هشتم همین دو سه بیت کار خودش را می کند،نفس آدم را بند می آورد

روضه خوان ها شب هشتم زیادی خودشان را خسته می کنند

پدرش به تنهایی روضه ی شب هشتم ما را خوانده است.....

.

.

.

.

جوانان بنی هاشم بیایید علی را بر در خیمه رسانید

خدا داند که من طاقت ندارم علی را بر در خیمه رسانم


بگویید مادرش لیلا نیاید تماشای قد اکبر نماید

بگویید اش زینب بیاید علی را بر در خیمه رساند


........................................................................................................................


پ.ن۱: لا یوم کیومک یا اباعبدلله

پ.ن۲:اربا اربا و بوریا کمرمان را خم کرده.اه از این غریبی

پ.ن۳: ا از باب الجوادت کربلایی می شوم...


برچسب ها : ی هشتم... - هشتم ,روضه ,خیمه ,هشتم زیادی ,روضه خوان
ی هشتم... هشتم ,روضه ,خیمه ,هشتم زیادی ,روضه خوان
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
ی نهم...

چند قدم جلو می رود

چند قدم بر می گردد

بغض راه گلویش را بسته

مستاصل به برادر نگاه می کند

-علمدارم آب به خیمه نرسید فدای سرت

- حسین قامتش خمید فدای سرت

به سمت خیمه برادر بر می گردد

صدای عطش طفلانِ منتظرِ عمو می آید

نیم نگاهی به خواهر می اندازد

ام المصائب تهِ دلش می لرزد

چشمان طفلان خیره به حسین بن علی ست

وارد خیمه ی علمدار می شود

دستان لرزانش سمت عمود خیمه می رود

عمود خیمه را می کِشد

خیمه نقش بر زمین می شود

صدای شیون اهل حَرَم به آسمان هفتم می رسد

طفلان زار می زنند آه که یک مشک از قبیله ی ما یک عمو گرفت...


برچسب ها : ی نهم... - خیمه ,عمود خیمه
ی نهم... خیمه ,عمود خیمه
عنوان وبلاگ : طـــواف یـــار
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.409 seconds
RSS