دیروز بعد از کلی وقت،یهو ب بابا گفتم میخوام برم بهشت آباد.

یجورایی انگار خودم نبودم ک اینو گفتم.

یهویی بود.

و عجیب.

رفتم پیشش.

شاید اولین بار بود که وقتی پیششم،کلی دلم ب ... ره و سن ... ن شه و گریه کنم.

... ب حسش ... .

حضورشو احساس میکرده م.

تمام حسای خوب بچ ... م.

تمام بودن هاش توی زند ... م...

تمام....