فریادهای یک مجسمه

فریادهای یک مجسمه از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

از تلخی ها

یکم:

- سلام، می خوام برم تو تو ب م و برینم.

- سلام خانوم، یدن مشکل نداره، اما برای اذن پدر لازمه.

دوم:

- سلام، م اسهالی شده می تونم عوضش کنم؟

- سلام خانوم، اجازه ی همسر لازمه برای این کار.

سوم:

- سلام، داشتم می یدم یهو م پرید بیرون کاسه تو .

- سلام خانوم، رضایت پدر در صورت مجرد بودن و همسر در صورت متاهل بودن لازمه برای پاک دور تو .

برچسب ها : از تلخی ها - لازمه ,خانوم، ,سلام ,تو ,سلام، ,سلام خانوم، ,لازمه برای
از تلخی ها لازمه ,خانوم، ,سلام ,تو ,سلام، ,سلام خانوم، ,لازمه برای
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
به تاریخ 28 شهریور، آغاز 26 سالگی

هر سال که به سنم اضافه می شه بیشتر و بیشتر به این نتیجه می رسم که ناچاریم برای خیلی چیزا صبوری کنیم. درواقع صبر یه فضیلت نیست یه اجباره، چون انگار منطق زندگی بر این مبناست.

بیست و شش سالگیم به نظرم آغاز یه تغییر نسبتا بزرگ خواهد بود و تکلیف خیلی مسائل توی زندگیم معلوم خواهد شد. خوشحالم که خیلی افراد و خیلی کارا دیگه برام هیچ جذ تی ندارن و من از اون مراحل دارم عبور می کنم.

خوشحالم که خیلی آدمایی که لایق دوستی و ارتباط نبودن خود به خود و با پای خودشون از زندگیم رفتن بیرون. ازشون شدیدا تشکر می کنم.

خوشحالم که اصلا برام مهم نیست که کی داره چی کار می کنه و کی در چه وضعیتیه و گاهی با دیدن ظواهر پر زرق و برق زندگیشون پیش خودم فکر کنم که وااااای چه زندگی خوبی دارن. این چند ساله بهم ثابت شده که قضای مجازی دروغگوترین چیز روی کره ی زمینه و بطن زندگی آدما هیچوقت به این قشنگی و رنگارنگی نیست. حرف مفت و شعار روشنفکری که الی ماشالله همه خوب بلدن. دیگه تهوع آور شده.

خوشحالم که دیگه برام مهم نیست که کی دوست داره با من رفت و آمد کنه وکی دوست نداره (البته از اولشم چندان مهم نبود). هرکی که منو دوست داشته و برام ارزش قائل بوده رابطه ش رو باهام حفظ کرده و من از این روند راضیم. هیچ رفتنی منو اذیت نمی کنه چون یاد گرفتم خیلی آدما هیچ اهمیتی توی زندگی آدم ندارن و اکثر روابط مقطعی هستن.

خوشحالم که قدرت تشخیصم رفته بالا و آدمای عن و گهی رو از آدمای درست (که تعدادشون خیلی کمه) تفکیک می کنم.

باز هم خوشحالم که انقد شخصیت مستقلی تا الان داشتم که به هر رابطه ی تخمی ای به صرف تنها نبودن تن ندادم. رابطه ی اشتباه داشتم، اما به چشم تجربه بهش نگاه و خوشبختانه زود ازشون اومدم بیرون.

خوشحالم که یکی از افسانه های فرهنگی و احمقانه ای که نه تنها توی ایران، بلکه توی خیلی از جوامع هنوز یک تابو هست رو با دستای خودم و برای شخص خودم ش تم... افتخار می کنم. اما دیگران باید برای خودشون یه فکری ند.

حسم مثبته، احساس می کنم به زودی خیلی افکار و اتفاقات کهنه می رن کنار و دنیای جدیدی به روم باز می شه. نمی دونم به چه سمت و سویی دارم می رم، اما می دونم که فقط باید برم.


برچسب ها : به تاریخ 28 شهریور، آغاز 26 سالگی - خیلی ,خوشحالم ,زندگی ,برام ,رابطه ,دوست ,دیگه برام
به تاریخ 28 شهریور، آغاز 26 سالگی خیلی ,خوشحالم ,زندگی ,برام ,رابطه ,دوست ,دیگه برام
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
آرامش و اعتماد به نفس بعضی آدما

یه فامیل داریم که آرامش و خوشبینی رو به حد اعلاش رسونده و ذره ای استرس و سختگیری توی وجود این زن دیده نمی شه. چندین بار که خونه ی ما مهمون بود وقتی رفت دستشویی چنان بلند ید که یه بارش یکی از مهمونا که در حال حرف زدن بود حرفشو قطع کرد. وقتیم از دستشویی میاد بیرون چنان با اعتماد به نفس میاد می شینه که انگار نه انگار. در حالی که هر آدم دیگه ای بود از خج نمی تونست از مستراح بیاد بیرون و همونجا سیفونو رو خودش می کشید.

با خودم فکر می کنم ترس از شنیده شدن صدای از دستشویی واقعا شرم بیجاییه و این در حالیه که ما برای پنهان چنین چیز طبیعی ای الکی شلنگ آبو باز می کنیم. که چی؟؟ دستشویی مگه جای این کار نیست؟؟ گاهی واقعا به راحتی و بیخیالی این بشر در هر چیزی حسرت می خورم. اگه ذره ای آرامش این آدمو توی زندگیم داشتم الان توی ۲۵-۶ سالگی انقد اعصابم ضعیف نشده بود.

برچسب ها : آرامش و اعتماد به نفس بعضی آدما - دستشویی ,آرامش
آرامش و اعتماد به نفس بعضی آدما دستشویی ,آرامش
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
الهام

یکی از رو مخ ترین دخترای فامیل. دختر بدی نیست ولی انقد زر می زنه و مغز آدمو می پزه و می ذاره لای نون و می خوره که فقط باید ازش فرار کرد. یه حس حسادت و در عین حال علاقه ی خاصی هم به من داره، برای همین توی مهمونیا می شینه بغل من و با محبت شروع می کنه زر زدن، زر زدن و فقط زر زدن... آ حرفای بی محتوا و مز فش هم همیشه می گه “قبول داری حرفمو؟” و مخاطب بیچاره برای این که مغز بیچاره ش رو دریابه ناچاره بگه “بله، بله”.

امشب هم مهمون ما هستن. به جرئت می تونم بگم با هیچ یک از اعضای این خونواده مشکل ندارم جز الهام، که فقط زر می زنه. عزا دارم... شدید. حوصله ش رو ندارم. مغزم نمی کشه. به صداش هیستیریکم.

برچسب ها : الهام
الهام
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
پیرزنی در مترو

بعد کلاس تاریخ هنر یه راست رفتم کافه. مدت هاست که رسم تنها کافه رفتن رو برای خودم دارم. تو یکی از خیابونای مرکز شهر قدم می زنم و توی دلم هی قربون صدقه ی خونه های قدیمی می رم و با حسرت نگاهشون می کنم. پیش خودم آرزو می کنم که ای کاش یکی از این خونه ها برای من بود و من توش فقط نقاشی می و می نوشتم و پژوهش می . حقیقتا از زندگی چی می خوام؟ مگه چیزی غیر از این می خوام؟

سوار مترو می شم و به سمت خونه راه میفتم. یه دفعه چشمم میفته به پیرزنی با پوست سفید، صورت و اندام استخونی و موهای مجعد طلایی و آرایشی که صورتش رو بی نهایت ملیح کرده بود. یک آن انگار از زمان و مکانی که توش بودم قیچی شدم و پرتاب شدم وسط پاریسِ صد سال پیش. شک داشتم که اصلا ایرانی باشه تا این که یکی از مسافرا که جاش رو داد بهش گفت "نه، بفرمایید...ممنون". مانتوی سبز ملایم و شال طوسی ملایم سرش بود، اون لحظه به نظرم زیباترین زن و خوش لباس ترین زن دنیارو داشتم می دیدم. تمام مدت نگاهش می ، هی تو دلم دعا می که زودتر یا دیرتر از من پیاده نشه. رسیدیم به ایستگاهی که باید خط عوض می کردیم، اونم با من پیاده شد. انگار دنیا رو بهم دادن، حسم بهم می گفت ایستگاه نهاییمون یکیه. نامطمئن قدم برمی داشت و مدام تابلوهای راهنما رو نگاه می کرد. رفت قسمت انتهایی ایستگاه وایساد. منم اون سر وایساده بودم، تردید داشتم که ومی داره تا این حد پیگیرش باشم یا نه. تا این که قطار از راه رسید و من سریع خودمو رسوندم به اون سر ایستگاه تا باهاش توی یه واگن باشم. اما در نهایت سوار واگن مردونه شدم چون می ترسیدم یه وقت قطار بره. رسیدم به ایستگاه دم خونمون، از بالای پله برقی به آدما نگاه ، دیدم داشت میومد، ذوق زده شدم، احساس می وظیفه دارم که مراقبش باشم، احساس می تا جایی که می شه باید از انرژی مثبت وجودش استفاده کنم. چند ثانیه بیرون ایستگاه وایسادم تا اونم برسه، پشت سرش قدم زدم تا رسید به میوه فروشی و رفت داخلش برای ید. توی دلم ازش خداحافظی و رفتم. به راستی به این زمان و مکان تعلق نداشت... اینجا چه می کرد؟ جاش توی نقاشیای نقاشایی بود که خیابونای پاریس رو به تصویر می کشیدن. حکم طلایی رو داشت که افتاده بود وسط یک مشت شن و ماسه و سنگ ریزه.

به وسطای کوچه ی تاریک می رسم و پشت سرمو نگاه می کنم تا شاید دوباره هم مسیر شده باشیم. نبود... و من توی دلم یه بار دیگه ازش خداحافظی .

پ.ن: نقاشی از پیسارو

برچسب ها : پیرزنی در مترو - ایستگاه ,داشتم ,خونه ,خداحافظی
پیرزنی در مترو ایستگاه ,داشتم ,خونه ,خداحافظی
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
حالم خوشه

بیایید دست در دست هم ب یم به جدیت زندگی. تنهایی قطعا خوبی هایی داره که وقتی یکی اومد بیخ گیسمون چسبید قدرشو می دونیم و بهش حسرت می خوریم. به ازدواج! همین مجردی خوبه!

برچسب ها : حالم خوشه
حالم خوشه
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
از خاطرات کودکی

من و دختر خالم بچه که بودیم خیلی وقتا موقع غذا خوردن که با هم حرف می زدیم، حرف زدنمون معمولا با یه آروغ بی اختیار قاطی می شد. کاش اون روزا برمی گشت.

برچسب ها : از خاطرات کودکی
از خاطرات کودکی
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
یک آدم بی ثبات

قصد ازدواج دارم. به دوستیای مقطعی.

امضا: یک آدم بی ثبات و بی اعصاب که قبلا می رید به مقوله ازدواج و پرچمدار و جان فدای روابط آزاد اجتماعی و بود.


برچسب ها : یک آدم بی ثبات
یک آدم بی ثبات
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
٢٥ مرداد
خیلی چیزایی که بابتشون قبلا حرص و جوش می خوردم الان دایورت شده به م و ذره ای برام اهمیت نداره. می دونید چرا؟ چون پی به کوچکی و خواری و سطح پایین بودنشون بردم.

برچسب ها : ٢٥ مرداد
٢٥ مرداد
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
تصور کن نصف شبی
من خواب ندارم، تصور می کنم یه مرد جذاب داره منو به خودش می فشاره.
برچسب ها : تصور کن نصف شبی
تصور کن نصف شبی
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
۱۴ مرداد
یکی از اساتید اطلاعیه ی جلسه ی نقد یه کتاب رو گذاشته بود توی اینستاگرامش. عنوان کتاب رو دیدم، ذوق زده شدم، موضوعش درمورد یکی از دغدغه های ذهنی من بود، اسم نویسنده ش رو دیدم، بیشتر ذوق چون یه کتاب خیلی جذاب ازش خونده بودم. مصمم شدم توی جلسه شرکت کنم که چشمم افتاد به اسم ناقد کتاب و درواقع سخنران جلسه، اون آدم فرومایه و صفتی که یک سال عاشقش بودم بود... یه دفعه شبیه آدمی که اسهال داره و باید هرچی سریع تر بره تو و برینه شدم. به جلسه نخواهم رفت.

برچسب ها : ۱۴ مرداد - کتاب ,جلسه
۱۴ مرداد کتاب ,جلسه
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
این یک حقیقته

گاهی افراد جو گیر می شن و تحت تاثیر یه اعتقاد و عقیده ای قرار می گیرن و یه گه گنده تر از دهنشون می خورن. مدتی می گذره، تا ه تو و لجن فرو می رن. اون وقت تازه دوزاریشون میفته که اون گهی که خوردن زیادی از حد ظرفیتشون بوده و باید هی عن پشت عن ببلعن تا اون گه رو هضم کنن. نتیجه ش می شه گه دونی.

توهم من بودن و مادرترزا بودن نزنیم. همه رو نمی تونیم نجات بدیم، با همه هم هیچوقت نمی تونیم جنگ کنیم، ی رو هم نمی تونیم اصلاح کنیم یا از صفحه روزگار محوش کنیم. واقع بین باشیم.

برچسب ها : این یک حقیقته - تونیم
این یک حقیقته تونیم
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
عشق این روزا چه جوریه؟

هر کی که گذاشت رفت، سرش سلامت... خوش و م باشه.

هی کی هم که اومد، خوش اومد. مدتی باهمیم و تا زمانی که تاریخ انقضامون فرانرسیده باهم هستیم.

دوره ی عشق عاشقی های شیرین و فرهادی خیلی وقته تموم شده.

دوره ای که می گفتن "یا اقدس یا هیچ " دیگه به تاریخ پیوسته.

خودمونو علاف یه نفر دیگه نکنیم، به خودمون متکی باشیم و به روابط عاطفی امید الکی نبندیم، که بدجور می ره تو پاچمون.


برچسب ها : عشق این روزا چه جوریه؟
عشق این روزا چه جوریه؟
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
سفرنامه استرالیا

سلام به همه، این مدت که ننوشتم یه فاصله خودخواسته از این فضا گرفته بودم تا بیشتر خودمو یه جورایی پالایش کنم بعد سفر.

سفر خوب بود، تنها سفر همیشه خوبه، البته که من خونه ی برادرم بودم، اما خب، تمام گشت و گذارها رو خودم چون اون سر کار بود روزا.

سفر تنها برای من این خاصیت رو داره احساس می کنم مستقلم، احساس می کنم به تنهایی از پس کارام برمیام و برای خلق لحظات و خاطرات خوب همیشه محتاج ی نیستم، به عبارتی شادیم مشروط به وجود دیگری نیست و این حس عالیه...

روز اول که وارد شهر ملبورن شدم حس هرگز نمی تونم با این شهر کنار بیام و بی اص ه... و با این که می دونستم سفر یک ماهه س و من برمیگردم ایران و برای همیشه از تعلقاتم دل نکندم، اما همش به این فکر می که اگر یه روزی بخوام برم برای ادامه تحصیل و... برم چقدر سخت خواهد بود. توی هواپیما و اون پرواز چهارده ساعته با خودم همین فکرا رو می و تک تک افراد و مکان هایی که بهشون دلبستگی داشتم رو توی ذهنم مرور می و بغض می .

رسیدم استرالیا، فرودگاه ملبورن امنیتیه، توی صف چک پاسپورت که ایستادی اصلا نباید با گوشیت حرف بزنی یا مسیج بدی یا حتی اینستاگرام و توییتر و... چک کنی. موقع وج هم سفید پوستا و اروپاییا از قسمت وج عادی می رفتن و مایی که موهای مشکی و پوست گندمی داریم و از اون مهمتر، پاسپورت یه کشور شرقی رو داریم باید از قسمت وجی ای می رفتیم که سگ چمدونمون رو بو می کرد. چنین چیزی هیچ مبنایی نداره جز نژاد پرستی و پیشداوری منفی راجب اهالی کشورهای خاورمیانه! البته من تا حد زیادی بهشون حق می دم چون هرچی گند و گه و ه از خاورمیانه بلند می شه.

شب اول یه کمی برام غریب بود همه چیز، اما از روز دوم احساس ملبورن به معنای واقعی خونمه... با سگ برادرم عجیب انس گرفتم و همین الانم دلتنگشم، شروع به گشت گذار در شهر و موزه ها و گالری ها و کافه ها. استرالیا یه کشور نوپا و مهاجر پذیره که همه جای شهر به نظرم وصله پینه س... درست مثل آدماش، که از هر جای دنیا اومدن. حتی اونایی هم که الان استرالیایی به حساب میاد اجدادشون انگلیسیه. درواقع استرالیایی اصیل aboriginal هستن که پوست تیره و موهای مشکی دارن و زندگی قبیله ای دارن و این انگلیسی ها اومدن اینها رو به حاشیه روندن و خیلیاشونو کشتن و الان صاحب این سرزمین شدن! استعمار...

به نظرم توی استرالیا خیلی از اص نمی شه حرف زد و این خودش شاید یه ویژگی مثبت باشه، چرا که تو می تونی مهاجرت کنی به این سرزمین و از نو همه چیزتو بسازی، حتی هویتتو.

زندگی برادرم رو دوست داشتم، کنار ش یه زندگی بدون حاشیه و آروم و روی روالی داشتن... با خودم فکر می اگه آدم کار مورد علاقه ش رو داشته باشه با یه درآمدی که کفاف زندگیرو بده و به دور از آدمای مز ف و حرف مفت مردم زندگی کنه، واقعا دیگه چی از زندگی می خواد؟؟

در تنهایی این سفر خودم رو بیش از پیش شناختم و توی خیلی چیزا مصمم تر شدم و البته به این نتیجه رسیدم که دوری از برادرم توی این چند ساله یعنی دوری از یه داشته ی ارزشمند و بزرگ... یک پشتیبان واقعی، همین منو غمگین می کرد. صبح ها با سگ برادرم تنها بودم و همش در حال چلوندنش بودم و لحظه هایی که می خواستم بزنم بیرون و برم برای گشت و گذار اون نگاهی که به من می کرد بهم عذاب وجدان می داد. اما ظاهرا همچین که من پامو می ذاشتم بیرون اونم می خو د و غم و اندوه چندانی رو حس نمی کرد!

به محیط پیرامونم دقت می و هر چه قدر بیشتر دقت می و بیشتر بهم خوش می گذشت، بیشتر غمگین می شدم برای ایران و حسرت می خوردم به این که چرا یه سری ای ابت رو نباید توی کشور خودم داشته باشم؟ توی ملبورن راحتم و این خانه زیباست، اما دریغا که خانه ی من نیست...

یک ماه خیلی زود سپری شد و من باید برمی گشتم ایران، من زیاد خارج از کشور بودم و حتی مدت زمانای بیشتر از یک ماه هم از ایران دور بودم و عادت دارم به این مسئله. اما برای اولین بار بود که اصلا دلم نمی خواست برگردم ایران... حتی این وسوسه اومد سراغم که همه چیزو رها کنم و بمونم استرالیا، چون کشورم رو یه کوچه ی بن بست می دیدم و اخبار بدی که هی از ایران بهم می رسید منو ناراحت تر و نگران تر می کرد. جالبی ماجرا اینجاست که روزی که می خواستم بیام استرالیا برای تعلقاتم داخل ایران گریه ، و حالا روزی که می خواستم برگردم ایران برای تعلقاتم توی استرالیا گریه ... برای فردگرایی ای که اونجا حاکم بود، برای استقلالی که می شد اونجا داشته باشم، برای پوشش، برای برادرم، ش، سگش، اون خونه ی چهل متری دوست داشتنی و....

برگشتم... چون چاره ای نبود، چون کارایی رو باید اینجا به اتمام برسونم و بعد برم... و البته، باز برگردم ایران، چون تهش هرجا که باشم و خوش باشم اگر کشورم حال خوشی نداشته باشه منم خوب نیستم (می دونم حرف شعاری ایه). ایران این مزیت رو داره که باهم می تونیم گریه کنیم، نه تنهایی.

سفر یک روز و نیمه هم به شهر سیدنی داشتم و می تونم بگم این شهر جا باز کرد توی قلبم. اما نمی تونم بگم سیدنی رو بیشتر دوست دارم یا ملبورن... هر دوشونو یه اندازه دوست دارم.


برچسب ها : سفرنامه استرالیا - دوست ,زندگی ,ملبورن ,برادرم ,استرالیا ,کشور ,دوست دارم ,برای تعلقاتم ,برگردم ایران ,موهای مشکی
سفرنامه استرالیا دوست ,زندگی ,ملبورن ,برادرم ,استرالیا ,کشور ,دوست دارم ,برای تعلقاتم ,برگردم ایران ,موهای مشکی
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
کنسل عمدی قرار

حوصله نداشتم، عمدا نرفتم بیرون با دوستای دوره دبیرستانم. دخترایی با رفتارای متناقض و گاهی غیرقابل تحمل. از یه طرف دلشون می خواد، پا می شن راه میفتن تو دور دورا و شماره می گیرن از پسرای معلوم الحال، از یه طرف دیگه دلشون رابطه ی متعهدانه و جدی می خواد و شون هم براشون مهمه! از یه طرف میان و راجب روابط و عاطفی دیگران زر زر حرف می زنن و سرشون تو زندگی دیگرانه، یه ته مایه ی حسرت هم دارن به این روابط، از طرف دیگه می گن “س قبل ازدواج بد است!” اگه بد است پس چرا هی راجب مردانه حرف می زنین؟؟ این نشون نمی ده که دلتون می خواد رابطه داشته باشید و دارید خودتونو سرکوب می کنید و به عبارت دیگه “ادای تنگارو” درمیارید؟؟ دوستان عزیز، شما سر تا پاتون اداس.

خ ش با خودتون فکر کنید، از یه طرف می رید می گیرید و می گید باهاش نمی خو د (من نمی دونم این چجور دوستی عاطفی ایه و فرقش با دوست اجتماعی و دوست چیه دقیقا؟؟؟؟)، از یه طرف دیگه دنبال ازدواجید!

دوستان عزیز من، اگه دنبال ازدواجید و تا قبل ازدواج س نمی کنین تکلیف مشخصه. منتظر باشید ی ازتون خواستگاری کنه و به قصد ازدواج بیاد سراغتون که مسلما این افراد در دور دورهای خیابانی و شماره دادن پیداشون نمی شه. اگه هم دنبال دوستی هستین که با یکی بلا ه از یه راهی دوست شید و بدونید که س هم توش هست پس الکی ادای تنگارو درنیارید. یا رومی رومی یا زنگی زنگی.

برچسب ها : کنسل عمدی قرار - دوست ,ازدواج ,دنبال ازدواجید
کنسل عمدی قرار دوست ,ازدواج ,دنبال ازدواجید
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
۹ داد

می رم یه سفر دور. در آن یکی نیم کره. سفرنامه خواهم نوشت. ع هم خواهم گذاشت.

برچسب ها : ۹ داد
۹ داد
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برگشتم...
اولین بار بود که دلم نمی خواست برگردم. همیشه برای برگشتن به ایران یه امید و ذوقی داشتم، اما این امید و ذوق خیلی خیلی کمرنگ شده. راجع به سفرم بیشتر خواهم نوشت.
برچسب ها : برگشتم...
برگشتم...
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
از واقعیت ها...

هروقت یه مذهبی ای پیدا کردید که به اعتقادات یه بی خدا احترام می ذاره اونوقت می شه یه کمی به بهبود اوضاع امیدوار بود.

برچسب ها : از واقعیت ها...
از واقعیت ها...
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
۳۱ اردیبهشت

اگر یه زمانی رعایت یه سری چیزارو می ، الان تصمیم گرفتم رعایت خیلی چیزارو نکنم.

برچسب ها : ۳۱ اردیبهشت
۳۱ اردیبهشت
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
یک داد، روز آشتی با بدن

این روز روز مخصوص به خودمه، همین امروز نام گذاری ، روز آشتی با بدن و بردن لذت کامل. افتخار می کنم که شجاعت و جسارت اینو داشتم که بدنمو آزاد . بدن من برای خودمه به یم ربطی نداره.

برچسب ها : یک داد، روز آشتی با بدن
یک داد، روز آشتی با بدن
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.244 seconds
RSS