فریادهای یک مجسمه

فریادهای یک مجسمه از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

وحشتزدگی (panic attack)

سابقه ی این مشکل رو داشتم، ولی برام عادی نشده و هر بار که دچارش می شم واقعا احساس می کنم که دیگه الان همه چیز تموم می شه. بدیِ این قضیه اینه که همه ی خلق خدا اون لحظه بهت می گن که هیچیت نیست و فقط ترسیدی، اعصابت بهم ریخته و... اما خودت احساس می کنی که داری سکته می کنی و ی هم نمی تونه جلوی این اتفاق رو بگیره. یکی از بغرنج ترین و بدترین ح های دنیا... این که هیچیت نیست اما احساس می کنی همه چیت هست. فردای اون شب دیگه تصمیم گرفتم برم مغز و اعصاب، قرص برام تجویز کرد، گفت قرص رو بخور مثل آب رو آتیشه.

برچسب ها : وحشتزدگی (panic attack) - هیچیت نیست
وحشتزدگی (panic attack) هیچیت نیست
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
جمله ی انگیزشی امشب

گاهی زندگی مثل یک اسهالِ راکد می شود و این فقط و فقط شمایید که باید با های پیاپی خود ایجاد تحرک و انگیزه کنید.

شب خوبی را برایتان آرزو می کنم.

برچسب ها : جمله ی انگیزشی امشب
جمله ی انگیزشی امشب
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
نرگس

نرگس دختر همکار بابام بود که دو سه سالی از من کوچیکتر بود. انقد لوس و نُنُر بود که حد نداشت. سر کوچکترین چیزی شروع می کرد گریه و شش ماه از ۱۲ ماه سال رو سرما خورده بود و دماغش آویزون بود. بخاطر این خصلت لوس و تیتیش مامانی بودنش هم من و دوستام بهش کرم می ریختیم و مس ه ش می کردیم، البته اون دوست دلقکمون بیشتر از همه این بنده خدا رو می چزوند. نرگس از همون بچگی و تا ۷-۸ سال پیش که دیدمش و خونشون رفتیم یه انتی سوشیال واقعی بود. از هر جمع و هر انسانی فراری بود. یادمه مامانش تا سال آ دبیرستان نرگس برای مامان من تعریف می کرد که اصلا توی مدرسه و هیچ جمعی با ی ارتباط نمی گیره و با بدبختی و مصیبت از اتاقش میاد بیرون.

حالا امروز بعد چندین سال کارت عروسی نرگسو آوردن دم خونمون. نرگس با یکی از همکلاسی های ش ازدواج کرد.

برچسب ها : نرگس - نرگس
نرگس نرگس
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
نه به مجازات
طناب دار و تزریق کشنده هر دو منفورند. اولی روش رایج در ایران و دومی روش رایج در . است و . تفاوت در روش تفاوتی در نفس داستان ندارد.
برچسب ها : نه به مجازات
نه به مجازات
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
این عشقه؟ نمی دونم

می گن عشق شاخ و دم نداره که... همین که چند ساعت گوشی طرف در دسترس نباشه و قبلش برای یه کار خیلی جزئی رفته باشه دادسرا و تو با هزار و یک توهم و داستان علمی تخیلی تو ذهنت فکر کنی که طرف بازداشت شده و معلوم نیست الان تو چه وضعیتیه و قراره کی آزاد شه و با همین توهمات اشک بریزی و به این و اون زنگ بزنی که چه خاکی تو سرم بریزم؟... همین عشقه. همین عشقه که از استرس نبود و بی خبری ازش کمر درد و پا درد و صدتا درد عصبی بگیری... و در نهایت یهو ببینی که آنلاین شد و بلافاصله بهش زنگ بزنی و اون بگه گوشیمو یده بودن ببخشید نگرانت ... و تو پای تلفن گریه کنی و خدا رو شکر کنی که حالش خوبه و همه ی اون تخیلات وحشتناکت از بیخ و بن الکی بوده و ففط گوشیشو یده بودن.

همه ی این ها در عرض سه ساعت اتفاق افتاد و من اینجوری غش و ضعف . سه ساعتی که کل روزمو جهنم کرد و با این که خبر سلامتیشو بهم داد همچنان گریه می ... شاید همین عشقه.

برچسب ها : این عشقه؟ نمی دونم - همین ,عشقه ,همین عشقه , یده بودن
این عشقه؟ نمی دونم همین ,عشقه ,همین عشقه , یده بودن
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
مرگ یک معلم، دوست و هم صحبت

شنبه ی این هفته ای که گذشت خبر فوتش رو توی پیج اینستاگرام کافه ای که چهار پنج سال پیش پاتوقم بود دیدم. کافه ای که بسته شده، اما پیجش همچنان به راهه. ساعت نه و نیم صبح بود و من توی تخت خوابم میخکوب شدم و فقط اشک ریختم. دو سالی بود که ارتباطم باهاش قطع شده بود...

سال 92 بود که یه دختر 21 ساله بودم... از اینجا و اونجا کنده شده و چند تکه شده بودم. سوالاتم زیاد بود، بی قراری هایم بی انتها. یک روز بی هدف قدم زدم تا پارک نزدیک خونمون که دیدم کافه ای باز شده به تازگی. با یکی دو نفر گپ زدم توی کافه و اونجا بود که اون پیرمرد 60 ساله رو دیدم. خیال می نویسنده س و خبر نداشتم که بازیگره. اصلا توی خاطرم نبود ا و سریالایی که بازی کرده بود. بی اختیار احساس که باید باهاش حرف بزنم و تمام سوالاتم رو ازش بپرسم... نمی دونستم دقیقا از این ارتباط چی می خوام، ولی می دونستم که یه تاثیر مهمی توی زندگیم می ذاره.

از همون روزا بود که شدم یه کافه نشین و این مرد با خوشرویی و حوصله ی زیادش چیزها به من یاد می داد. با وجود شخصیت سطح بالا و سواد زیادی که داشت به شدت خاکی بود. طنز خاصی هم توی ادبیاتش بود.

به همین راحتی یه مقطعی شد مهمترین آدم زندگی من... طوری که تمام جیک و پوک زندگی من با این آدم بود و بس. شد یه تکیه گاه توی روزای خا تری ج و تاب خوردن بین ایران و اون کشور. جوابگوی من بود، در هر شرایطی... از سوالات فلسفی و اجتماعی گرفته تا دادن اطمینان خاطر بابت پاس امتحاناتم. هیچوقت فراموش نمی کنم که مثل یه بچه ی لوس و ننر وقت و بی وقت بهش زنگ می زدم تا با اون صدای منحصر به فرد و محکمش بهم بگه که "مطمئن باش پاس می شی، شک نکن." به محض این که می گفت "الو" انگار تمام استرس ها و ترسام می ریخت... تشنه ی همین بودم. همین... فراموش نمی کنم که چقدر بی منت با من تماس می گرفت وقتی توی درسام به کمکش احتیاج داشتم و چقدر توی کافه دستنوشته های مبتدی و بدقواره م رو می خوند و راه و چاهو نشونم می داد. چقدر حتی توی روابط عاطفیم منو راهنمایی کرد و کمکم کرد از خیلی چیزا عبور کنم. چقدر جاهایی که داشتم کله بازی درمیاوردم صادقانه بهم می گفت که داری اشتباه می کنی. با لحن دوست داشتنیش بهم می گفت "قراضه ی نیم وجبی... کله ."

مجرد بود و هیچوقت ازدواج نکرده بود، رابطه ی ما هیچوقت عاشقانه نبود، پدر و فرزندی هم نبود، شاید بشه گفت م ن دوستانه و و شاگردی... دلم نمی خواد عنوانی روش بذارم. خوب یادم میاد که پدر و مادرم با وجود فکر بازی که داشتن نشست و برخاست با این آدمو برای من صلاح نمی دونستن... هیچ شناختی ازش نداشتن، ولی کلیشه های احمقانه و عدم درک درست از عمق یه رابطه باعث یاوه گویی می شه خیلی وقتا. بعضی مواقع احساس می کنم که چقدر طرز تفکر پدرانه و مادرانه (به خصوص مادرانه) می تونه توی بعضی زمینه ها و بچگانه باشه. قطعا دیدن هرچیزی و هر رابطه ای از دریچه ی "خطری برای فرزند" خیلی تهوع آوره. با قاطعیت تمام می گم افرادی که به من چیزی یاد دادن به مراتب برای من محترم تر از انی هستند که صرفا در حقم دلسوزی . بی شک یو که به من شنا یاد می ده رو بیشتر مدیونشم تا ی که منو فقط از امواج و عمق دریا می ترسونه.

دو سال پیش بود که گوشیم اب شد و شماره ش از تو گوشیم پاک شد. امید داشتم که شاید مثل خیلی اوقات که اتفاقی توی کافه ها یا پارک های نزدیک خونمون می دیدمش دوباره ببینمش و کلی ذوق کنم. دلم می خواست بهش بگم این دو ساله خیلی چیزارو پشت سر گذاشتم و خیلی عوض شدم. دلم می خواست بشینم از اتفاقات جدید و چیزای جدیدی که یاد گرفتم براش بگم. اما ندیدمش... خیال رفته امریکا پیش خانواده ش. ته ذهنم همیشه به یادش بودم و امید داشتم که بلا ه یه روز اتفاقی می بینمش. دو سه هفته پیش بود که داشتم توی پارک قدم می زدم که دیدم یه پیرمردی روی نیمکت نشسته، یه آن فکر خودشه و از شدت خوشحالی می خواستم پرواز کنم سمتش و با تمام وجودم بغلش کنم و بگم خیلی چیزا عوض شده و من از این تغییرات چقدر خوشحالم. اما زهی خیال باطل، اون نبود.

شنبه صبح بود که خبر فوتش رو خوندم، در سکوت و غرور فوت کرده بود، خیلی باوقار... در رسانه ها هیچ خبری ازش نشد. گمنام زندگی کرد و گمنام رفت. هر خصوصیتی که یه هنرمند درست حس باید داشته باشه اون توی وجودش به بهترین نحو داشت، اما هیچوقت یه سلبریتی نشد. مرگش هم مثل زندگیش برام تداعی کننده ی یه تنهایی باشکوه و غرورآفرین بود.

از مرگش بغضم ش ت، نشد حرفام رو بزنم بهش، اما تمام روز احساس می که اگه گریه کنم و بی ت کنم عصبانی می شه و وقتی می رم سر پایان نامه م و مثل بچه آدم به کارام می رسم با همون لبخند اطمینان بخشش بهم نگاه می کنه می گه "قراضه ی نیم وجبی...".

مرگش اما یه چیزو بهم گوشزد کرد که من تهش یه آدم خوش شانسم که تونستم از همچین آدم قابل احترامی چیزای زیادی یاد بگیرم و افراد قابل احترام و تاثیرگذار دیگه ای هم دور اطرافم تا بحال زیاد بوده.

از مرگش دلم ش ت، اما می دونستم که چاره ای ندارم چرا که با دوتا چیز گری پذیر مواجهم، یکی مرگ و یکی گذر زمان. عجیب دلم پرتاب شد به سالای 92 و 93... به اون عصرهای پاییزی و زمستونی ای که گاهی پیرمردی با کلاه شاپو منو از کافه تا خونمون پیاده می رسوند و دوباره برمی گشت کافه... بی منت.

پ.ن: خدارو شکر که دوتا کتاب برام یدین و امضا کردین، خداروشکر که دستنوشته هاتون رو دارم تو اون دفتر صورتی رنگ. دستنوشته ها نمی میرند.


برچسب ها : مرگ یک معلم، دوست و هم صحبت - کافه ,خیلی ,تمام ,چقدر ,داشتم ,هیچوقت ,امید داشتم ,خیلی چیزا ,نزدیک خونمون ,دیدم کافه
مرگ یک معلم، دوست و هم صحبت کافه ,خیلی ,تمام ,چقدر ,داشتم ,هیچوقت ,امید داشتم ,خیلی چیزا ,نزدیک خونمون ,دیدم کافه
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
ابرهای سیاهی که دوباره می آیند

تنها نیستم

تنها نیستم

تنها نیستم

حالم خوبه

حالم خوبه

حالم خوبه

ولش کن

ولش کن

ولش کن

....

دارم حملات امروز رو خنثی می کنم.

برچسب ها : ابرهای سیاهی که دوباره می آیند - خوبه ,حالم ,نیستم ,حالم خوبه ,تنها نیستم ,خوبه حالم ,نیستم تنها
ابرهای سیاهی که دوباره می آیند خوبه ,حالم ,نیستم ,حالم خوبه ,تنها نیستم ,خوبه حالم ,نیستم تنها
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
مادر مقدس نیست
امروز یه نوشته ای خوندم از یکی از فمینیست های ایران درباره ی پندار مقدس بودن مادر در جوامع مردسالار. از کودکی توی گوشمون خوندن که مادر مقدسه و این یکی از حربه های نظام مردسالار برای کنترل و سرکوب ن به حساب میاد. بعد از خوندن اون متن احساس که تک تک جملاتش حرف دل منه و سال هاست که این حرفا توی ذهن خودم رژه می ره.
حقیقتش جملاتی از قبیل “مادر مقدسه”، “زن فرشته س” و امثالهم چیزی جز نکبت و بدبختی برای یک زن نداشته. به اسم همین جملات مثلا زیبا و کادو پیچ شده یه عمر ن رو کنترل که مبادا از ح تقدس و فرشته بودن بیان بیرون. همه ی ا باید ازشون گرفته بشه و از همه ی لذت های طبیعی زندگی محروم بشن و توی قفس باشن که چی؟؟ که یه روز که قراره مادر بشن و باید مقدس و فرشته باشن. مبادا که جور دیگری باشند که “آقا بالا سر” به بیضه هاشون بر بخوره. در واقع زندگی یک دختر اینه که از قفسی دربیاد (خانواده) و بره توی یه قفس جدید (همسر و مادر شدن).
مادر مقدس نیست، زن هم فرشته نیست. یه انسانه مثل همه ی انسان ها... که نیاز عاطفی و داره، می تونه شیطون باشه، می تونه عصبانی و شاکی و ناراحت بشه گاهی، می تونه یه آدم موفق باشه توی شغلش، می تونه یه آدم باسواد و تحصیل کرده باشه، می تونه هروقت بخواد با تنهایی خودش و یا با دوستان خودش خوشبگذرونه و ...
مادر گارسون زندگی بچه هاش نیست. مادر قرار نیست فداکار و خاک تو سر و بدبخت باشه. مادر فردیت داره و وجودش به وجود بچه و شوهرش گره نخورده. یه انسانه مثل همه ی انسان ها، با همه ی خصوصیات انسانی.
برچسب ها : مادر مقدس نیست - مادر ,تونه ,فرشته ,مقدس ,مادر مقدس
مادر مقدس نیست مادر ,تونه ,فرشته ,مقدس ,مادر مقدس
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
سوالی مهم
آدما هر چقدرم توی روابط متعدد برن و داشته باشن بازم تهش دنبال اون آدمی هستن که عاشقش بشن و کنارش بمونن یه عمر؟؟ اصلا یه عمر کنار یکی موندن الان شدنی و معنی داره؟؟
برچسب ها : سوالی مهم
سوالی مهم
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
معذب نبودن

وقتی خسته و نابودیم، وقتی آدم می خواد رها باشه و از این زندگی شهری ای که همش دست و پای آدم بسته س و بدن ها معذبه آزاد بشه، گاهی خیالاتی به سرم می زنه که حتی فکر هم بهش برام آرام بخشه...

دلم می خواد بشم برم تو دریا ب م... به یاد بچگی در دریای خزر. ب م و ب م. خیلی راحت، خیلی بی خیال، خیلی بی سانسور... ای دریا که پوشاننده ی ابکاری هایی، دلتنگتم.

برچسب ها : معذب نبودن - خیلی ,ب م
معذب نبودن خیلی ,ب م
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
ای مردم...

ای مردم، بیهوده دل به هم صحبتی با فلان دوست و فلان رفیق نبندید... بیخود فکر نکنید که ی حرف شمارو می فهمه و با شما همدرده. امید به همدردی دیگران یک پندار واهی است. هیچ الاغی نمی فهمه که شما چی توی دلتان می گذره. اگر برید سر تو بشنید و با در و دیوار مستراح گفت و گو کنید قطعا احساس بهتری خواهید داشت. با درد و دل با یک انسان چیزی جز قضاوت های دردناک و بی توجهی نصیبتون نمی شه. از ما گفتن...

برچسب ها : ای مردم...
ای مردم...
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
از تلخی ها

یکم:

- سلام، می خوام برم تو تو ب م و برینم.

- سلام خانوم، یدن مشکل نداره، اما برای اذن پدر لازمه.

دوم:

- سلام، م اسهالی شده می تونم عوضش کنم؟

- سلام خانوم، اجازه ی همسر لازمه برای این کار.

سوم:

- سلام، داشتم می یدم یهو م پرید بیرون کاسه تو .

- سلام خانوم، رضایت پدر در صورت مجرد بودن و همسر در صورت متاهل بودن لازمه برای پاک دور تو .

برچسب ها : از تلخی ها - لازمه ,خانوم، ,سلام ,تو ,سلام، ,سلام خانوم، ,لازمه برای
از تلخی ها لازمه ,خانوم، ,سلام ,تو ,سلام، ,سلام خانوم، ,لازمه برای
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
به تاریخ 28 شهریور، آغاز 26 سالگی

هر سال که به سنم اضافه می شه بیشتر و بیشتر به این نتیجه می رسم که ناچاریم برای خیلی چیزا صبوری کنیم. درواقع صبر یه فضیلت نیست یه اجباره، چون انگار منطق زندگی بر این مبناست.

بیست و شش سالگیم به نظرم آغاز یه تغییر نسبتا بزرگ خواهد بود و تکلیف خیلی مسائل توی زندگیم معلوم خواهد شد. خوشحالم که خیلی افراد و خیلی کارا دیگه برام هیچ جذ تی ندارن و من از اون مراحل دارم عبور می کنم.

خوشحالم که خیلی آدمایی که لایق دوستی و ارتباط نبودن خود به خود و با پای خودشون از زندگیم رفتن بیرون. ازشون شدیدا تشکر می کنم.

خوشحالم که اصلا برام مهم نیست که کی داره چی کار می کنه و کی در چه وضعیتیه و گاهی با دیدن ظواهر پر زرق و برق زندگیشون پیش خودم فکر کنم که وااااای چه زندگی خوبی دارن. این چند ساله بهم ثابت شده که قضای مجازی دروغگوترین چیز روی کره ی زمینه و بطن زندگی آدما هیچوقت به این قشنگی و رنگارنگی نیست. حرف مفت و شعار روشنفکری که الی ماشالله همه خوب بلدن. دیگه تهوع آور شده.

خوشحالم که دیگه برام مهم نیست که کی دوست داره با من رفت و آمد کنه وکی دوست نداره (البته از اولشم چندان مهم نبود). هرکی که منو دوست داشته و برام ارزش قائل بوده رابطه ش رو باهام حفظ کرده و من از این روند راضیم. هیچ رفتنی منو اذیت نمی کنه چون یاد گرفتم خیلی آدما هیچ اهمیتی توی زندگی آدم ندارن و اکثر روابط مقطعی هستن.

خوشحالم که قدرت تشخیصم رفته بالا و آدمای عن و گهی رو از آدمای درست (که تعدادشون خیلی کمه) تفکیک می کنم.

باز هم خوشحالم که انقد شخصیت مستقلی تا الان داشتم که به هر رابطه ی تخمی ای به صرف تنها نبودن تن ندادم. رابطه ی اشتباه داشتم، اما به چشم تجربه بهش نگاه و خوشبختانه زود ازشون اومدم بیرون.

خوشحالم که یکی از افسانه های فرهنگی و احمقانه ای که نه تنها توی ایران، بلکه توی خیلی از جوامع هنوز یک تابو هست رو با دستای خودم و برای شخص خودم ش تم... افتخار می کنم. اما دیگران باید برای خودشون یه فکری ند.

حسم مثبته، احساس می کنم به زودی خیلی افکار و اتفاقات کهنه می رن کنار و دنیای جدیدی به روم باز می شه. نمی دونم به چه سمت و سویی دارم می رم، اما می دونم که فقط باید برم.


برچسب ها : به تاریخ 28 شهریور، آغاز 26 سالگی - خیلی ,خوشحالم ,زندگی ,برام ,رابطه ,دوست ,دیگه برام
به تاریخ 28 شهریور، آغاز 26 سالگی خیلی ,خوشحالم ,زندگی ,برام ,رابطه ,دوست ,دیگه برام
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
آرامش و اعتماد به نفس بعضی آدما

یه فامیل داریم که آرامش و خوشبینی رو به حد اعلاش رسونده و ذره ای استرس و سختگیری توی وجود این زن دیده نمی شه. چندین بار که خونه ی ما مهمون بود وقتی رفت دستشویی چنان بلند ید که یه بارش یکی از مهمونا که در حال حرف زدن بود حرفشو قطع کرد. وقتیم از دستشویی میاد بیرون چنان با اعتماد به نفس میاد می شینه که انگار نه انگار. در حالی که هر آدم دیگه ای بود از خج نمی تونست از مستراح بیاد بیرون و همونجا سیفونو رو خودش می کشید.

با خودم فکر می کنم ترس از شنیده شدن صدای از دستشویی واقعا شرم بیجاییه و این در حالیه که ما برای پنهان چنین چیز طبیعی ای الکی شلنگ آبو باز می کنیم. که چی؟؟ دستشویی مگه جای این کار نیست؟؟ گاهی واقعا به راحتی و بیخیالی این بشر در هر چیزی حسرت می خورم. اگه ذره ای آرامش این آدمو توی زندگیم داشتم الان توی ۲۵-۶ سالگی انقد اعصابم ضعیف نشده بود.

برچسب ها : آرامش و اعتماد به نفس بعضی آدما - دستشویی ,آرامش
آرامش و اعتماد به نفس بعضی آدما دستشویی ,آرامش
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
الهام

یکی از رو مخ ترین دخترای فامیل. دختر بدی نیست ولی انقد زر می زنه و مغز آدمو می پزه و می ذاره لای نون و می خوره که فقط باید ازش فرار کرد. یه حس حسادت و در عین حال علاقه ی خاصی هم به من داره، برای همین توی مهمونیا می شینه بغل من و با محبت شروع می کنه زر زدن، زر زدن و فقط زر زدن... آ حرفای بی محتوا و مز فش هم همیشه می گه “قبول داری حرفمو؟” و مخاطب بیچاره برای این که مغز بیچاره ش رو دریابه ناچاره بگه “بله، بله”.

امشب هم مهمون ما هستن. به جرئت می تونم بگم با هیچ یک از اعضای این خونواده مشکل ندارم جز الهام، که فقط زر می زنه. عزا دارم... شدید. حوصله ش رو ندارم. مغزم نمی کشه. به صداش هیستیریکم.

برچسب ها : الهام
الهام
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
پیرزنی در مترو

بعد کلاس تاریخ هنر یه راست رفتم کافه. مدت هاست که رسم تنها کافه رفتن رو برای خودم دارم. تو یکی از خیابونای مرکز شهر قدم می زنم و توی دلم هی قربون صدقه ی خونه های قدیمی می رم و با حسرت نگاهشون می کنم. پیش خودم آرزو می کنم که ای کاش یکی از این خونه ها برای من بود و من توش فقط نقاشی می و می نوشتم و پژوهش می . حقیقتا از زندگی چی می خوام؟ مگه چیزی غیر از این می خوام؟

سوار مترو می شم و به سمت خونه راه میفتم. یه دفعه چشمم میفته به پیرزنی با پوست سفید، صورت و اندام استخونی و موهای مجعد طلایی و آرایشی که صورتش رو بی نهایت ملیح کرده بود. یک آن انگار از زمان و مکانی که توش بودم قیچی شدم و پرتاب شدم وسط پاریسِ صد سال پیش. شک داشتم که اصلا ایرانی باشه تا این که یکی از مسافرا که جاش رو داد بهش گفت "نه، بفرمایید...ممنون". مانتوی سبز ملایم و شال طوسی ملایم سرش بود، اون لحظه به نظرم زیباترین زن و خوش لباس ترین زن دنیارو داشتم می دیدم. تمام مدت نگاهش می ، هی تو دلم دعا می که زودتر یا دیرتر از من پیاده نشه. رسیدیم به ایستگاهی که باید خط عوض می کردیم، اونم با من پیاده شد. انگار دنیا رو بهم دادن، حسم بهم می گفت ایستگاه نهاییمون یکیه. نامطمئن قدم برمی داشت و مدام تابلوهای راهنما رو نگاه می کرد. رفت قسمت انتهایی ایستگاه وایساد. منم اون سر وایساده بودم، تردید داشتم که ومی داره تا این حد پیگیرش باشم یا نه. تا این که قطار از راه رسید و من سریع خودمو رسوندم به اون سر ایستگاه تا باهاش توی یه واگن باشم. اما در نهایت سوار واگن مردونه شدم چون می ترسیدم یه وقت قطار بره. رسیدم به ایستگاه دم خونمون، از بالای پله برقی به آدما نگاه ، دیدم داشت میومد، ذوق زده شدم، احساس می وظیفه دارم که مراقبش باشم، احساس می تا جایی که می شه باید از انرژی مثبت وجودش استفاده کنم. چند ثانیه بیرون ایستگاه وایسادم تا اونم برسه، پشت سرش قدم زدم تا رسید به میوه فروشی و رفت داخلش برای ید. توی دلم ازش خداحافظی و رفتم. به راستی به این زمان و مکان تعلق نداشت... اینجا چه می کرد؟ جاش توی نقاشیای نقاشایی بود که خیابونای پاریس رو به تصویر می کشیدن. حکم طلایی رو داشت که افتاده بود وسط یک مشت شن و ماسه و سنگ ریزه.

به وسطای کوچه ی تاریک می رسم و پشت سرمو نگاه می کنم تا شاید دوباره هم مسیر شده باشیم. نبود... و من توی دلم یه بار دیگه ازش خداحافظی .

پ.ن: نقاشی از پیسارو

برچسب ها : پیرزنی در مترو - ایستگاه ,داشتم ,خونه ,خداحافظی
پیرزنی در مترو ایستگاه ,داشتم ,خونه ,خداحافظی
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
حالم خوشه

بیایید دست در دست هم ب یم به جدیت زندگی. تنهایی قطعا خوبی هایی داره که وقتی یکی اومد بیخ گیسمون چسبید قدرشو می دونیم و بهش حسرت می خوریم. به ازدواج! همین مجردی خوبه!

برچسب ها : حالم خوشه
حالم خوشه
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
از خاطرات کودکی

من و دختر خالم بچه که بودیم خیلی وقتا موقع غذا خوردن که با هم حرف می زدیم، حرف زدنمون معمولا با یه آروغ بی اختیار قاطی می شد. کاش اون روزا برمی گشت.

برچسب ها : از خاطرات کودکی
از خاطرات کودکی
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
یک آدم بی ثبات

قصد ازدواج دارم. به دوستیای مقطعی.

امضا: یک آدم بی ثبات و بی اعصاب که قبلا می رید به مقوله ازدواج و پرچمدار و جان فدای روابط آزاد اجتماعی و بود.


برچسب ها : یک آدم بی ثبات
یک آدم بی ثبات
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
٢٥ مرداد
خیلی چیزایی که بابتشون قبلا حرص و جوش می خوردم الان دایورت شده به م و ذره ای برام اهمیت نداره. می دونید چرا؟ چون پی به کوچکی و خواری و سطح پایین بودنشون بردم.

برچسب ها : ٢٥ مرداد
٢٥ مرداد
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.362 seconds
RSS