ارتحال رسول خدا صلى الله علیه وآله

شیخ مفید رحمه الله در ارشاد چنین مى نویسد: راویان بالاتفاق نقل کرده اند که رسول خدا صلى الله علیه وآله پیش از رحلت خویش ، به مردم چنین فرمود: ایهاالناس من پیش از شما از دنیا خواهم رفت و شما بر من وارد خواهید شد و من از ثقلین (کتب و عترت ) از شما خواهم پرسید ببینید چطور به جاى من آن دو را حفظ خواهیدکرد خداى لطیف و خیبر به من اطلاع داده که آن دو را از هم جدا نخواهند شد تا پیش من آیند از خدا این را خواسته ام و او به من عطا فرموده است .

بدانید که من کتاب خدا و عترت و اهل بیت خویش را میان شما مى گذارم بر آنها پیشى نگیرید وگرنه اتفاق از دستتان مى رود، از آنها دور نمانید وگرنه هلاک مى شوید. به آنها چیز نیاموزید که آن ها از شما داناترند. ایهاالناس نبینم که بعد از من از دین خود برگشته و گردن یکدیگر را مى زنید. آنگاه روز قیامت مرا در کتبیه اى مانند دریاى سیل جرار ملاقات مى کنید.

بدانید على بن طالب برادر من و وصى من است . بعد از من تاءویل قرآن جهاد خواهد کرد، چنان که من بر تنزیل آن جهاد .آن حضرت در هر مجلس این کلمات را تکرار مى کرد، آنگاه اسامة بن زید را فرماندهى داد و فرمود:و با جمهوریت امت از بلاد روم بجایى رود که پدرش در آن جا کشته شده است ... و بعد به زیارت قبور بقیع رفت و بر آنها استغفار فرمود...بعد به منزلش برگشت و سه روز در حال تب شدید بود، پس از سه روز به مسجد آمد، سرش را بسته بود، بعد بالاى منبر رفت و بر آن نشست و به حاضران چنین فرمود: معاشرالناس ! رفتن من از میان شما نزدیک شده . به هر که وعده اى کرده ام بیاید و به وعده ام وفا کنم و به هر که مقروض هستم به من اطلاع بدهد. مردم میان خدا و انسان ها جز عمل صالح چیزى نیست که با آن خیرى بدهد یا شرى را دفع کند؛اگر من هم گناه مى هلاک شده بودم ؛خدایا شاهد باش که مطلب را رساندم .بعد از منبر پایین آمد و با مردم خواند، ولى سبک و کوتاه . آنگاه داخل منزلش شد.

آنجا منزل ام سلمه بود، که یک یا دو روز در آنجا بود. عایشه پیش ام سلمه آمد و اجازه خواست تا حضرت را به منزل خویش برده و پرستارى کند، او ن دیگر حضرت اجازه دادند، حضرت به منزل خودش که در اختیار عایشه بود منتقل گردید، مرضش ادامه یافت و سنگین شد، بلال وقت صبح کنار منزل آمد حضرت از مرض در بیهوشى بود، صدا زد الصلوة رحمکم الله .به حضرت گفتند: بلال براى آمده است .فرمود: یکى از مردم بخواند، من به خود مشغولم . عایشه (از فرصت استفاده کرد) گفت : بگویید پدر ابوبکر بر مردم بخواند.حفصه دختر عمر گفت : بگویید پدرم عمر بخواند. حضرت چون سخن آن دو را شنید و بر حرصشان بر ت پدرشان واقف گردید، فرمود: ت باشید شما مانند نى هستید که در مجلس یوسف حاضر شدند.

حضرت چنان میدانست که آن دو در لشکر سامه از شهر خارج شده اند ولى از سخن عایشه و حفصه دانست که از فرمان وى تخلف کرده و در مدینه مانده اند؛لذا مبادا که یکى از آن دو بر مردم ت کند، براى زائله شبهه و دفع فتنه ، خود با کمال ضعف و در حالى که پاهایش مى لرزید و به دست على علیه السلام و فضل بن عباس تکیه کرده بود، به مسجد آمد و دید ابوبکر در محراب ایستاده است ، به او اشاره فرمود، که کنار رود. ابوبکر کنار رفت ، و حضرت را از سر شروع کرد و به آنچه ابوبکر خوانده بود اعتنا ننمود، و چون سلام را داد به منزل آمد و ابوبکر و عمر و عده اى را که در مسجد بودند خواست و فرمود: آیا امر نکرده ام ، که لشکر اسامه را تشکیل و راه اندازى کنید؟! گفتند: آرى ، فرمود: پس چرا با او نرفته اید و امر مرا نادیده گرفته اید؟!ابوبکر گفت : من از مدینه خارج شده بودم ولى برگشتم تا با شما تجدید عهد کنم . عمر گفت : یا رسول الله من از شهر خارج نشدم ؛زیرا خوش نداشتم که حال تو را از دیگران بپرسم .

حضرت فرمود: نفذوا جیس اسامة ، نفذوا جیس اسامة سه بار آن را تکرار فرمود: سپس از کثرت درد و ناراحتى و تاءسف که بر آن حضرت عارض شده بود بیهوش گردید و ساعتى بیهوش ماند. مسلمانان گریه د.شیون ن و اولاد آن حضرت و ن دیگر و مسلمانان بلند شد، آنگاه حضرت بهوش آمد.فرمود: دواتى و شانه ى بیاورید تا براى شما چیزى بنویسم ، که بعد از آن هرگز گمراه نشودى . این را فرمود و باز بیهوش شد.یکى از حاضران به پا خاست که دواتى و شانه اى بیاورد. عمربن الخطاب گفت : برگرد حضرت هذیان مى گوید(نعوذبالله ). او برگشت و حاضران یکدیگر را در عدم احضار دوات و شانه ملامت مى د که این کار مخالفت با حضرت شد. در آن وقت حضرت به هوش آمد، گفتند: دوات و شانه بیاوریم ؟! فرمود: آیا بعد از اینکه سخن را گفتید و به هذیان نسبت دادید؟ ولیکن شما را به اهل بیت خویش وصیت مى کنم که با آنها نیکى کنید. بعد از حاضران رو برگردانید، همه رفتند، فقط على علیه السلام و عباس و فضل بن عباس و اهل بیتش ماندند.

در اینجا نقل ارشاد مفید را قطع کرده و درباره دوات و شانه خواستن حضرت توضیحى مى دهیم ؛ناگفته نماند، این سخن که حضرت دوات وشانه خواست و عمر گفت : که او هذیان مى گوید، مورد اتفاق شیعه واهل سنت است .

بخارى در صحیح خود ج 7، ص 156 کتاب الطب باب قول المریض قواموا عنى از ابن عباس نقل کرده : چون رحلت رسول خدا صلى الله علیه وآله رسید عده اى از مردان از جمله عمربن الخطاب در خانه حضرت بودند. حضرت فرمود: بیایید براى شما نامه اى بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید. عمربن الخطاب گفت : مرض پیغمبر غالب شده (هذیان مى گوید) قرآن نزد شماست ، کتاب خدا ما را کافى است . حاضران با هم به مخاصمه برخاستند.یکى مى گفت : نزدیک بروید، تان نامه اى بنویسد که بعد از وى گمراه نشوید. بعضى دیگر سخنى مانند عمربن الخطاب مى گفتند و چون زیاد قیل وقال د، حضرت فرمود: برخیزید و بروید. عبیدالله گوید: عبدالله بن عباس مى گفت : بلا و تمام بلا آن است که نگذاشتند رسول خدا صلى الله علیه وآله آن نامه را بنویسد.

مسلم در صحیخ خود ج 2، ص 15 باب ترک الوصیة با سه طریق آن را نقل کرده که عبدالله بن عباس اشک ریزان مى گفت : یوم الخمیس و ما یوم الخمیس ... احمدبن حنبل نیز آن در مسند خود ج 1، 325 نقل مى کند، مرحوم شرف الدین در الراجعات ، ص 238، مراجعه 86 فرماید: کلمه اى که عمر به کار برد این بود که : ان النبى یهجر هذیان مى گوید چنان که عبدالعزیز جوهرى در کتاب سقیفه آورده است ؛ولى محدثان نقل به معنى کرده و گفته اند که عمر گفت : ان النبى غلبه الوجع مرض بر غالب آمده است .

مؤ لف گوید: متن هر دو یکى است ؛یعنى عمر گفت : از روى شعور سخن نمى گوید(نعوذبالله ) حالا باید دید منظور عمر از این جسارت چه بود؟ مرحوم شرف الدین در المراجعات ، ص 241، مراجعه 86، از کنزالعمال ، ج 3، ص 138 نقل کرده که عمربن الخطاب بعدها به ابن عباس گفت : منظور از این که دوات و شانه خواست آن بود که خلافت على بن طالب را تثبیت کند و من جلوش را با آن سخن گرفتم . مشروح سخن را در المراجعات ، نامه 86 - 89 و در النص والاجتهاد، ص 80 - 90 ملاحظه فرمایید و قضاوت را در مخالفت صریح عمر با رسول خدا بر عهده خوانندگان مى گذاریم و این که رسول خدا صلى الله علیه وآله دیگر چیزى ننوشت و فرمود: آیا بعد از این سخن که گفتید؟! اصلح آن بود که چیزى ننویسد و اگر مى نوشت در تاریخ الان فصلى باز شده بودکه رسول خدا صلى الله علیه وآله (نعوذبالله ) آن را در حال هذیان گویى نوشته است . محدثان و مورخان اکنون در دفاع از خلیفه قداست و آبروى رسول خدا صلى الله علیه وآله را لکه دار کرده بودند شلت ید الطغیان و عدى اکنون به کلام مرحوم مفید در ارشاد برمى گردیم .

چون رسول خدا صلى الله علیه وآله از حاضران روى برتافت ، همه رفتند و فقط اهل بیت علیهم السلام در آنجا ماندند. عباس به حضرت گفت : یا رسول الله صلى الله علیه وآله اگر، خلافت در ما خواهد ماند، بشارتمان بده ، واگر نه ، بفرما چه کار کنیم ؟! فرمود: شما بعد از من مستضعفید. دیگر چیزى نفرمود اهل بیت به ح گریه برخاسته ورفتند. آنگاه فرمود: برادرم على و عمویم را برگردانید. آن دو را در محضرش حاضر د. حضرت رو کرد به عباس و فرمود: اى عموى رسول خدا! آیا وصیت مرا قبول مى کنى ؟ و وعده مرا عمل مى نمایى ؟و قرضم را مى دهى ؟ عباس گفت : یا رسول الله ! عمویت پیرمرد شده ، صاحب عیال زیاد است و شما مانند وسعت باد، داراى سخا وکرم هستى ، و وعده هایى داده اى که در قدرت عمویت نیست .

آن وقت به على بن طالب رو کرد و فرمود: برادرم آیا وصیت مرا قبول مى کنى و وعده هاى مرا انجام میدهى ؟ گفت : آرى یا رسلول الله صلى الله علیه وآله .فرمود: نزدیک بیا. على نزدیک آمد او را در آغوش گرفت ، انگشتر خویش را بیرون آورد و فرمود: آن را در انگشت خود کن شمشیر و زره و همه سلاح خویش را خواست و به على داد و لباسى را که به وقت جنگ و سلاح پوشیدن بر شکم مى بست ، خواست و به وى داد، و فرمود: به یارى خدا برو و به منزلت .

از فرداى آن روز دیگر نگذاشتند مردم به محضرش بیایند و مرض کاملا شدت یافت . المؤ منین علیه السلام از کنار بسترش دور نمى شد مگر به طور ناچارى .آن حضرت در پى کار ضرورى رفته بودکه رسول خدا صلى الله علیه وآله به هوش آمد و دید على علیه السلام در آنجا نیست ؛فرمود: برادر و یار مرا پیش من بخوانید. به دنبال این سخن ، ضعف وى را گرفت و ت ماند، عایشه گفت ابوبکر را بخوانید ابوبکر آمد، و کنار بستر وى نشست . حضرت چشم باز کرد و از ابوبکر روى گردانید. او برخاست و رفت و گفت : اگر با من کارى داشت مى گفت : چون ابوبکر رفت ، حضرت دوباره فرمود: برادرم ویارم را پیش من بخوانید، حفصه دختر عمر گفت : عمر را پیش او بخوانید. عمر وارد حجره شد، حضرت با دیدن او روى برتافت ، عمر نیز بیرون رفت .

رسول خدا صلى الله علیه وآله بار سوم : ادعوا الى اخى و صاحبى ام سلمه گفت : على را بخوانید؛او فقط على را مى خواهد. چون على علیه السلام را خواندند حضرت به او اشاره کرد، على علیه السلام سر خویش را کنار دهان حضرت آورد، رسول خدا صلى الله علیه وآله باوى مناجات مفصلى کرد، على علیه السلام برخاست و در گوشه حجره نشست و رسول خدا صلى الله علیه وآله را خواب برد. آن حضرت از حجره بیرون آمد. مردم گفتند: یا اباالحسن چه چیز به شما گفت ؟ فرمود:

علمنى الف باب من العلم فتح لى باب الف باب و اوصانى بماانا قائم به ان شاءالله ؛ هزار باب از علم به من تعلیم کرد و هر باب هزار باب دیگر بر من گشود و بر من چیزى وصیت کرد که ان شاء الله به عمل خواهم آورد بعد مرضش باز شدت یافت و علائم مرگ نمایان گردید و على علیه السلام در محضرش حاضر بود. فرمود: یا على ! سر مرا در آغوش خود بگیر که امر خدا آمده وچون روح من خارج شد آن را با دستت بگیر و به صورت خویش مسح کن . سپس مرا روبه قبله و به تجهیز من مبا کن و اول تو بر من بخوان و از من جدا مباش تامرا در قبرم دفن کنى و از خداى تعالى مدد بخواه .

على علیه السلام سر آن حضرت را در آغوش گرفت و فاطمه علیهاالسلام سر پایین آورد، به چهره پدرش نگاه کرده و ناله و گریه مى نمود و شعر ابوطالب علیه السلام را مى خواند که در مدح آن حضرت گفته است .

و ض یستسقى الغمام بوجهه

ثما الیتامى عصمة للارامل

رسول خدا صلى الله علیه وآله چشمش را باز کرد وبا صداى ضعیف فرمود: دخترم این شعر سخن عمویت ابوطال است آن را مخوان و بگو: و محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل فان مات او قتل انقلبتم على اعقابکم ... آنگاه فاطمه علیهاالسلام بسیار گریه کرد. حضرت با اشاره گفت : نزدیک بیا، فاطمه ! نزدیک رفت . حضرت چیزى به طور سرى به یو فرمود که چهره فاطمه باز شد، و آثار شادى در آن مشهود گردید. بعدها از فاطمه علیهاالسلام پرسیدند که رسول خدا صلى الله علیه وآله به شما چه فرمود که اندوه و اضطراب از شما رفت ؟ فرمود: پدرم به من خبر داد که اولین ى هستم که از اهل بیتش به او ملحق مى شوم به جدایى میان او و من طولانى نخواهد بود. لذا اندوه من زایل شد(738) فاطمه علیهاالسلام گفت : پدرجان روز قیامت تو را در کجا خواهم یافت ؟

فرمود: در وقت حساب مردم . گفتم : اگر آنجا نیافتم کجا پیدا کنم ؟ فرمود: در وقت شفاعت براى امت . گفتم : اگر در وقت شفاعت پیدا نکنم در کجا پیدا نمایم ؟ فرمود: در کنار صراط، جبرئیل در طرف راست و میکایئل در طرف چپ و ملائکه در جلو و پشت سر من بوده و ندا خواهند کرد: خدایا امت محمد را از آتش سلامت بدار و حساب را بر آنان آسان گردان . فاطمه علیهاالسلام گفت : مادرم خدیجه در کجاست ؟ فرمود در قصرى که درهایش به بهشت باز مى شود(739)حسن و حسین علیهماالسلام خواست آنها را از رسول خدا صلى الله علیه وآله کنار بکشد. حضرت به هوش آمد و فرمود: یا على بگذار من حسنین را ببویم و آن ها مرا ببویند. من از آنها توشه برگیرم و آنها از من توشه برگیرند. بدان که آن ها بعد از من مظلوم و مقتول خواهند شد؛لعنت خدا بر ظالمان آنها باد این را سه دفعه فرمود (740).

در بحارالانوار، ج 22، ص 505، از امالى صدوق از سجاد علیه السلام نقل شده ... جبرئیل با ملکوت الموت به محضر رسول خدا صلى الله علیه وآله آمدند. جبرئیل گفت : یا احمد این ملک الموت است از شما اجازه مى خواهد و تا به حال از ى اجازه نخواسته است و از ى من بعد اجازه نخواهد خواست . فرمود: به او اذن بده . جبرئیل به او اذن ورود کرد. ملک الموت ، به محضر حضرت آمد و گفت : یا احمد خداون مرا پیش توفرستاده و فرموده : اطاعت تو کنم در آنچه مى گویى ، اگر بگویى قبض روح مى کنم و اگر بگویى برمى گردم . فرمود: یا ملک الموت این کار را مى کنى ؟ گفت : آرى ماءمورم از شما اطاعت کنم . در آن حال جبرئیل گفت : یا احمد خداى تبارک و تعالى به ملاقات تو مشتاق است .حضرت فرمود: یا ملک الموت ماءموریت خود را انجام بده (741) او رسول خدا صلى الله علیه وآله را قبض روح کردو بیست و هشتم صفرالخیر وقت غروب آفتاب روح مقدسش پرکشان به ملکوت اعلى عروج فرمود.