پرنده ی سفید

پرنده ی سفید از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

4 سال... 40 سال... 400 سال...4000سال...

خبر کوتاه بود: "نفر اول یدار سکه که بیش از ٣٨ هزار و 250 سکه یداری کرده یک جوان ٣١ ساله است که برای این تعداد سکه رقمی معادل 53 میلیارد و 550 میلیون تومان پرداخت کرده است »ایرنا« "


فکر میکنم... به این که چند ساله دارم کار می کنم... و چند ساله که پدرم داره کار میکنه... فکر می کنم به این که من 27 سالَمه و فقط 4 سال ازش کوچیک ترم. با خودم فکر می کنم اگه زندگیم با همین ثبات طی بشه 4 سال دیگه چند دهم (یا شاید صدم) پولی که اون جِ یدِ سکه کرده رو می تونم پس انداز کنم. دنبال بهونه نیستم. نمیشناسمش پس نمی تونم بگم: بابا طرف کلاهبرداره! پول حلال که اینطوری جمع نمیشه! حتما باباش پولدار بوده! حتما به یه جا وابسته بوده یا هر چی! حتی این بار سرم رو رو به آسمون نمیگیرم تا بگم خدایا انصافتو...عد ت رو شکر!

به دستام نگاه می کنم و از خودم میپرسم: کجای این زندگی کم گذاشتم؟ چقدر ترسیدم؟ چقدر کم دوئیدم که انننننننقدر ازش دورم؟ کجای این قصه اشتباه بوده؟ کجای راه رو اشتباه رفتم؟

برچسب ها : 4 سال... 40 سال... 400 سال...4000سال... - کجای ,ساله ,کرده
4 سال... 40 سال... 400 سال...4000سال... کجای ,ساله ,کرده
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
من می نویسم... پس زنده ام!
چند وقتی میشه که ننوشتم. نه که سوژه نداشته باشم؛ نه که نخوام بنویسم؛ اما انقدر روزام سریع میگذرن که حتی فراموش می کنم چی می خواستم بنویسم! ولی خب... امروز روز آ فراخوان رادیوبلاگیهاس و من یه کم از همیشه سرم خلوت تره، پس تصمیم گرفتم بنویسم:


همیشه می نوشتم. تو خلوت خودم هر بار که دلم می گرفت می نوشتم. نوجوون که بودم آدم درونگرایی بودم پس برای خالی خودم قلم و کاغذ برمی داشتم و مینوشتم. وقتی که دی ماه 88 خیلی اتفاقی با آشنا شدم و اولین پستم رو گذاشتم؛ هرگز فکر نمی که وبلاگ نویسی چقدر قراره دنیامو عوض کنه. روزای اول شعرایی که دوست داشتم رو تو وبلاگم می ذاشتم. بعد رسیدم به روزانه نویسی های بی محتوا که به درد هیچ ی نمی خورد و کم کم چند تا دوست وبلاگی پیدا که بودنشون برام مهم بود. برام مهم بود که نظرشون در مورد پستام چیه. پستاشون رو می خوندم و ازشون یاد میگرفتم. بعد سعی که بهتر بنویسم. سعی که پستام حرفی برای گفتن داشته باشه. قد کشیدنم رو توی آرشیو وبلاگم دیدم و واسه همین هرگز نخواستم که روزای گذشته ی وبلاگم رو پاک کنم و بعد از ازبین رفتن تلاش که پستام رو دوباره پیدا کنم. چون سطر به سطر اون قد کشیدن ها برای من خاطره بود و سطر به سر اون کامنتهایی که اول از همه، وبلاگ جمع ما... بعد تولد گرفتن های مجازی... بعد دور همی های واقعی و بعد دوستی های ناب و در آ رادیوبلاگیها رو به وجود آورد برای من خاطره بود. پس نوشتم. کوچ به بیان و نوشتم: "تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:) "

حالا من اینجام... دغدغه های یاسمین 28 ساله با یاسمین داوطلب کنکور 19 ساله زمین تا آسمون فرق کرده. من اینجام و تو این نُه سال خیلی چیزهای تازه رو تجربه و دیگه اون آدم درونگرای سابق نیستم. وبلاگ نویسی دنیای تازه ای رو به من نشون داد. یاد گرفتم که هر چیزی می تونه خوب یا بد باشه. یاد گرفتم آدمای خوب و بد همه جا پیدا میشن. یاد گرفتم که وبلاگ جای دردهای مشترکه که بی صدا بین سطور مخفی میشن اما ی که وبلاگ نویس باشه می تونه این سکوت رو معنی کنه. و برای هزارمین بار از نویسنده ی بلاماسکه نقل می کنم که: وبلاگ نویس مثل خ ر بیک می مونه! اگه ننویسه خشک میشه!
پس من... هرچند دیر به دیر... هرچند وقت به وقت... اما: مینویسم! پس هستم!


به بهانه ی فراخوان رادیوبلاگیها
برچسب ها : من می نویسم... پس زنده ام! - وبلاگ ,گرفتم ,نوشتم ,پستام ,باشه ,وبلاگم ,وبلاگ نویس
من می نویسم... پس زنده ام! وبلاگ ,گرفتم ,نوشتم ,پستام ,باشه ,وبلاگم ,وبلاگ نویس
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
نامه (17) - نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : نامه (17) - نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
نامه (17) - نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
نامه (18) - عطر تو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : نامه (18) - عطر تو
نامه (18) - عطر تو
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
نامه (19) - فراموشی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : نامه (19) - فراموشی
نامه (19) - فراموشی
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
جام جهانی چشمات

بهار بود یا پاییز؟ درست یادم نیست اما خوب یادم هست که به چشمهاش نگاه و گفتم: " ی تا حالا بهت گفته چشمای قشنگی داری؟" به چشمام خیره شد و گفت: "نه." گفتم: "چشمای خیلی قشنگی داری :) امیدوارم چشمای دخترمون شبیه چشمای تو بشه!" خندید. می دونست بچه ها رو دوست ندارم و دلم نمی خواد هیچوقت بچه دار بشم؛ اما نمی دونست که به خاطرش حاضرم از خیلی چیزایی که می خوام بگذرم. گفتم: "ولی براش خیلی نگران میشم." اخم کرد و پرسید: "چطور؟" گفتم: "از کجا معلوم اونقدر مثل مادرش خوش شانس باشه تا یکی مثل تو رو پیدا کنه که بتونه بهت اعتماد کنه؟!" دوباره خندید. گفت: "پیدا میکنه. همونطور که من تو رو پیدا " و من مثل ها قند توی دلم آب میشد و زندگی آینده امون رو با تمام سختی ها و شیرینی هاش تصور می .

از اون به بعد. هر بار نگاهمون تو نگاه هم گره می خورد؛ ازش میپرسیدم: " ی تا حالا بهت گفته چشمای قشنگی داری؟" میخندید و میگفت: "آره. تو بهم گفتی" چشماش؛ جام جهان نمای من بود. آرامش دنیا رو تو چشماش میدیدم و تمام هیجانِ مستطیلِ سبزِ جام جهانی فوتبال تو دلم به پا میشد، از ذوقِ دونستنِ این که اون چشمها مالِ منن! درست مثل تمام روزایی که بعد از چندین سال دوری از نتایج مسابقه ها به خاطر شرط هایی که بینمون بود؛ برای بردن تیم محبوبمون ثانیه شماری می . هر گلی که می زدن به نفع من بود و هر گلی که می خوردن به ضرر اون!!! نه که اعتراضی نکنه اما خودش هم می دونست که گلای خورده رو نادیده میگیرم به خاطرش!


چند ماه بعد... تو چشمام خیره شد و بی بهونه گفت: "چشمات چقدر قشنگه!" با تعجب و شاید یه کم دلخوری گفتم:"تازه دی ون؟" گفت: "نه! اما تا حالا با این دقت به چشمات نگاه نکرده بودم" لبخند زدم و باز مثل ای که تو آرزوهاش غرق میشه فقط به دختری فکر که چشماش شبیه پدرش میشه.

گاهی وقتها فکر میکنم؛ باید ماه ها میگذشت تا بفهمم شاید اونقدری که من دوستش داشتم؛ دوستم نداشت یا... شاید فقط دو تا مربی خوب بودیم که آ ِ بازیِ دوستانه، بدون برنده و بازنده به مسابقه های بعدی زندگیمون فکر کردیم! هر چی که بود... جام جهان نمای چشماش؛ سهم من نبود.



+ این پست به مناسبت فراخوانِ رادیوبلاگیها برای پاد ت تابستونی نوشته شده و من دعوت می کنم از new man و بانوی خیال و سکوت که این روزا کم کار شدن تا در این فراخوان شرکت کنن.

خوشحال میشیم اگر شما هم به این فراخوان بپیوندید و پست هاتون با عنوان "جام جهانی چشمات" رو بنویسید و لینکش رو برای رادیو بلاگیها ارسال کنید. پاشید یه ت ی به این سکوتِ بلاگستان بدیم :)

++ 24 آبان 95/ 9 شهریور 96

برچسب ها : جام جهانی چشمات - گفتم ,چشمای ,چشمات ,شاید ,جهانی ,تمام ,جهان نمای ,جهانی چشمات ,چشمام خیره ,قشنگی داری؟ ,چشمای قشنگی ,چشمای قشنگی داری؟ ,گفته چشمای قشنگی
جام جهانی چشمات گفتم ,چشمای ,چشمات ,شاید ,جهانی ,تمام ,جهان نمای ,جهانی چشمات ,چشمام خیره ,قشنگی داری؟ ,چشمای قشنگی ,چشمای قشنگی داری؟ ,گفته چشمای قشنگی
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
نامه 20 - روسیه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : نامه 20 - روسیه
نامه 20 - روسیه
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
کی می دونه فردا چی میشه؟ :)
دبستان که می رفتم، انقدر معلمم رو دوست داشتم که وقتی ازم میپرسیدن دوست داری چی کاره بشی؟ می گفتم معلم. بزرگتر که شدم، دوران رشد و شکوفایی کامپیوترها بود و تب و تاب " ی کامپیوتر" داغ بود و منم دوست داشتم از قافله جا نمونم. به دبیرستان که رسیدم عشق زیادم به هندسه و هنر مدام در گوشم گفت که تو باید معمار بشی. معماری رو دوست داشتم. با روحیه ام جور بود. کنکور دادم. رتبه ی مناسبی برای معماری نیاوردم. عزیزترین معلم اون روزهام بهم گفت: حسابداری رو بزن. بازار کار خوبی داره. گفتم: "آقای جاماسبی! من آدمش نیستم. نمی تونم صبح تا بعدازظهر بشینم تو یه اتاق و فقط با اعداد و ارقام سر و کار داشته باشم! اصلا فکرش هم دیوونه ام میکنه." اما می دونستم که راهنمایی بد بهم نمی کنه. بهم پیشنهاد داد مدیریت رو قبل از حسابداری بزنم. جوابای کنکور اعلام شد و من مدیریت صنعتی قبول شدم. رشته ام رو دوست داشتم اما هنوز دلم معماری رو می خواست. دست روزگار چرخید و چرخید و من رو نشوند پشت میز حسابداری! همون شغلی که همیشه ازش فراری بودم! اما روزای اول همین که شاغل شده بودم و دستم تو جیبم رفته بود راضیم میکرد. زمان گذشت و خستگی روز به روز بیشتر شد. برای ارشد رفتم مشاوره. تست دادم تا ببینم استعدادم بیشتر تو چه زمینه ایه. جواب تست برام خنده دار بود. برای شخصیت هنر اجتماعی من اولین شغلی که توی لیست پیشنهاد شده بود معماری بود و آ ین شغلی که به شخصیتم میخورد و بهتر بود سمتش نرم حسابداری!!!!!با خودم می گفتم شاید دنیا فقط داره باهام یه شوخی مس ه می کنه.
امروز... دارم حسابداری می کنم. عالی نیستم اما بد هم نه. اما دارم سعی ام رو می کنم برای بهتر شدن. همکارای خوبی دارم. دوسشون دارم و باهاشون راحتم اما...
امروز که یک لیوان چای داغ ریختم و وارد اتاق شدم... به خصوص حالا که هم اتاقی ام نیست؛ ترجیح دادم در اتاق رو ببندم. تنها باشم. از تنهایی ام لذت ببرم. چای بنوشم و امروز که کارم کمتره راجع به یه سری موضوعات حسابداری توی اینترنت جستجو کنم.
یه لحظه به خودم اومدم! "آقای جاماسبی! من آدمش نیستم. نمی تونم صبح تا بعدازظهر بشینم تو یه اتاق و فقط با اعداد و ارقام سر و کار داشته باشم! اصلا فکرش هم دیوونه ام میکنه." با خودم فکر ... آدم ها طی عمر چندین و چند ساله اشون می تونن چقدر تغییر کنن. خوب بشن، بد بشن، عادت کنن، عادی بشن، شغل عوض کنن و...

اینجاست که زنده یاد حسین پناهی میگفت: "انسان و بی تضاد؟!"
برچسب ها : کی می دونه فردا چی میشه؟ :) - حسابداری ,دوست ,اتاق ,معماری ,داشتم ,شغلی ,دوست داشتم ,باشم اصلا ,اصلا فکرش ,داشته باشم ,بعدازظهر بشینم
کی می دونه فردا چی میشه؟ :) حسابداری ,دوست ,اتاق ,معماری ,داشتم ,شغلی ,دوست داشتم ,باشم اصلا ,اصلا فکرش ,داشته باشم ,بعدازظهر بشینم
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
نامه (14) - ع
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : نامه (14) - ع
نامه (14) - ع
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
زندگی غیرعادلانه است!

برای دقایقی چیزی نگفتم و ما به پیاده روی آرام به طرف باشگاه دانشکده ادامه دادیم. استوک دیل می لنگید و پای مشکل دارش کمی می چرخید. او هرگز سلامتی اش را از شکنجه های پیاپی به دست نیاورده بود. سرانجام بعد از سکوت طولانی پرسیدم: "چه انی موفق نشدند؟"
او گفت: "خیلی ساده است, خوش بین ها!"

خوش بین ها از آن دسته افرادی بودند که می گفتند: ما قرار است تا کریسمس آزاد شویم و کریسمس می آمد و می رفت, سپس می گفتند قرار است تا عید پاک آزاد شویم و بعد روز شکرگزاری... و دوباره این روز می آمد و می رفت و آنها در اثر بیماری جان می سپردند.

استوک دیل گفت: "این درس خیلی مهم است. هرگز نباید ایمانت را از پیروز شدن از دست بدهی. با روش هایی که برای رو به رو شدن با واقعیت های تلخ حقیقت موجود؛ وجود دارد. هرگز ش ت نخواهید خورد." تا امروز من یک تصویر ذهنی از استوک دیل دارم که به خوش بین ها نصیحت می کرد: "قرار نیست تا کریسمس آزاد شویم, با آن کنار بیایید"


زندگی غیرعادلانه است؛ گاهی اوقات به نفع ماست و گاهی اوقات به ضررمان. همه ی ما ناامیدی و اتفاقات بد را که در مسیرمان قرار می گیرند تجربه می کنیم. ش ت هایی که هیچ دلیلی برایشان وجود ندارد و نمی توان ی را مقصر دانست. ممکن است بیماری, جراحت, تصادف, یا از دست دادن ی باشد که دوستش داریم, یا گرفتار شدن در جنگ ویتنام, یا اسیر شدن در اردوگاه اسرای جنگی به مدت هشت سال.

استوک دیل به من آموخت چیزی که افراد را از هم متمایز می کند وجود یا نبود مشکل نیست, بلکه چطور کنار آمدن آنها با مشکلات اجتناب ناپذیر زندگی و دست و پنجه نرم با چالش های زندگیست. تناقض استوک دیل (شما باید ایمان داشته باشید که در نهایت پیروز خواهیدشد و همچنین باید با بیشترین واقعیت تلخِ حقیقت موجودتان رو به رو شوید) به ما کمک می کند تا از مشکلات محکم و نیرومند خارج شویم, نه ضعیف بلکه قوی تر.


کتاب "از خوب به عالی" نوشته ی جیم کالینز

+کتاب "در عشق و جنگ" که توسط استوک دیل و همسرش (یک فصل در میان) نوشته شده نیز در همین کتاب معرفی شده که تجربیات 8 سال اسارت استوک دیل هست.

برچسب ها : زندگی غیرعادلانه است! - استوک ,شویم ,کتاب ,زندگی ,وجود ,کریسمس ,آزاد شویم ,گاهی اوقات ,زندگی غیرعادلانه ,کریسمس آزاد
زندگی غیرعادلانه است! استوک ,شویم ,کتاب ,زندگی ,وجود ,کریسمس ,آزاد شویم ,گاهی اوقات ,زندگی غیرعادلانه ,کریسمس آزاد
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
نامه (15) - حقیقت داشت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : نامه (15) - حقیقت داشت
نامه (15) - حقیقت داشت
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
نامه(16) - چرا؟
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : نامه(16) - چرا؟
نامه(16) - چرا؟
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
وال مارت و مفهوم خا شتی

خب... نمی تونید از یه دانشجوی رشته ی مدیریت انتظار داشته باشی که چیزایی که به ظاهر برای دیگران جذاب نیست براش جذاب نباشه. چون خواه ناخواه انقدر تو طول دوران تحصیلش در مورد شرکت های بزرگی مثل "وال مارت" شنیده که بعضی مطالبی که در موردشون می خونه براش جالبه. حالا هر چقدر هم که کتاب "از خوب به عالی" ِ جیم کالینز براش بی مزه و حوصله سر بر باشه:

ًٌٍ«اکثر افراد فکر می کنند که سام و ون با ایده ی رویایی اش با ده فروشی محلی، شکوفا شد و با این کار توانست یک شرکت تازه تاسیس را به پیشرفت و موفقیت برساند. اما هیچ چیز نمی توانست از حقیقت دور بماند. سام و ون کار خود را در سال 1945 با یک مغازه ی ارزان فروشی شروع کرد. او هفت سال بعد, دومین فروشگاهش را باز کرد. و ون به طور تدریجی؛ قدم به قدم، مرحله به مرحله چرخه ی رشد را طی کرد تا در اواسط دهه شصت به مفهوم خا شتی*ِ خود دست یافت که بر اساس آن ایده ی فروشگاه های ارزان فروشیِ بزرگ، مانند یک مرحله ی تحول آمیز، به ذهنش رسید.

یک ربع قرن طول کشید تا و ون از آن فروشگاه ارزان فروشی به 38 فروشگاه زنجیره ای وال مارت رسید. سپس از سال 1970 تا سال 2000، وال مارت پیشرفت فوق العاده ای کرد و تعداد فروشگاه هایش به بیش از سه هزار فروشگاه با بیش از 150میلیارد دلار رسید!

و همانطور که سام و ون خودش نوشت: "با گذشت سال ها، مردم این مساله را متوجه شدند که وال مارت تنها این ایده ی عالی بود که به یک موفقیت یک شبه تبدیل شد. ولی... این موفقیت نتیجه ی رشد تدریجی بود که ما از سال 1945 آن را انجام می دادیم و مانند اکثر موفقیت های یک شبه، حدودا بیست سال طول کشید"»


*در مورد مفهوم خا شتی و داستانی که نامگذاریش داره اگه علاقه مند هستید در ادامه ی مطلب بیشتر بخوانید :)


ادامه مطلب
برچسب ها : وال مارت و مفهوم خا شتی - و ون ,مارت ,فروشگاه ,موفقیت ,فروشی ,رسید ,مفهوم خا شتی ,ارزان فروشی
وال مارت و مفهوم خا شتی و ون ,مارت ,فروشگاه ,موفقیت ,فروشی ,رسید ,مفهوم خا شتی ,ارزان فروشی
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
مسابقه: پیرزن . مدرسه . دختر . موتور گازی . کوچه

این مسابقه... یه مسابقه ی کوچولو بود بین سه نفر :))) ولی خب... وقتی دیدم مسعود مال خودش رو تو وبلاگش منتشر کرده بوده؛ منم تصمیم گرفتم مال خودمو که البته اون موقع فقط واسه رد گم بین دو تا شرکت کننده , به عنوان ناشناس تو این مسابقه ی درون رادیویی برگزار شده بود شرکت کرده بودم؛ رو منتشر کنم.
مسابقه این بود که باید با کلمات "پیرزن, مدرسه, دختر, موتورگازی و کوچه یه پست مینوشتیم :)



هجده سالم بود. از اولین بار که تو کوچه دیدمش انگار دیگه حالم دست خودم نبود. وقتی یاد اون دو تا چشم عسلی می افتادم همه چیز دنیا از یادم میرفت. هر روز کلی مسیرم رو دور می تا از جلوی مدرسشون رد شم بلکه بازم ببینمش. یه روز... دو روز... یه هفته... دو هفته... روزا میگذشت و از دلدارِ من اثری نبود اما به جاش هر روز میرفتم و می اومدم و اون پیرزن رو میدم که پشت پنجره مینشست و مردم رو نگاه میکرد. یه روز که هوا خوب بود و دم در نشسته بود از دور که منو دید لبخند زد. جلوتر که رسیدم باهمون لبخند بی مقدمه گفت: تا قسمت چی باشه. برگشتم سمتش و پرسیدم:با من بودید؟ گفت:آره مادر. گفتم تا قسمت چی باشه!

گفتم: قسمت ِ چی؟ گفت: همه چی.

دلم گرفته بود. رفتم نزدیکش گفتم میشه بشینم؟ با سر اشاره کرد. رو پله کنارش نشستم و پرسیدم: تنهایی حاج خانم؟ گفت:همیشه که نبودم ولی الان هستم. پرسیدم: بچه هات پس کجان؟ گفت:بچه ندارم. خج کشیدم از شوهرش چیزی بپرسم. دوست نداشتم حرفی بزنم که ناراحت شه. انگار فکرمو خوند گفت: شوهرم هم رفت و تنهام گذاشت... گفتن یه موتور گازی بهش زده بود... قسمت ما هم این بود دیگه مادر.

پرسیدم: دوسش داشتید؟ گفت:خیلی زیاد. میدونی این که یکی شریک همه ی شادی و غمات باشه یعنی چی؟

سرمو انداختم پایین و گفتم: راستش نه

لبخند زد دوباره گفت: تا قسمت چی باشه مادر

گفتم: پس تلاش خودمون چی میشه؟

گفت: این که همیشه از یه راه بری و بیای تا ی که میخوای رو ببینی تلاشِ توعه. اما این که اونو ببینی یا نه قسمته مادر

نگاش ! یعنی قصه ی منو میدونست یا به قول خودش قسمت بود که این چیزا رو بهم بگه؟!

گفتم: خب اگه نبینمش چی میشه؟

گفت: ی چه میدونه شاید یه روز یه جا که انتظارشو نداری ببینیش

گفتم: اما اگه اون موقع که رسید دیگه خیلی دیر باشه چی؟ هر آرزو یه زمانی داره. وقتش که بگذره دیگه واسه آدم ارزش نداره که

گفت: از کجا معلوم شاید قسمت ِ تو یه گلِ بهتر باشه

گفتم قسمت شما چی؟ پشت پنجره نشستن بود؟

گفت شاید آره... شاید قسمتم این بود که بمونم و تو رو ببینم و بهت بگم دنیا بیشتر از اون که ما فکر میکنیم حساب کتاب داره مادر. تا میتونی عاشق باش. تلاشتو و بقیه اشو بسپر دست خدا. خدا که واسه بنده اش بد نمیخواد پسرم.

سالها از اون روز میگذره و من هنوزم که هنوزه... هر جا زندگیم رنگ غم و سختی به خودش میگیره از خودم میپرسم: خدا که واسه بنده اش بد نمیخواد. میخواد؟

بعد از سالها دوباره چشمم به او افتاد. بوی خاک میداد. بوی نم نم باران و شاید بوی یک ی باران خورده ... هنوز یادم هست آن موقع ها دختر بود... مهربان بود و دوست داشتنی تر از هر مهربان دیگری .شاید ده سالی از من برزگتر بود . خانشان ته کوچه ی آذری ها بود... خودش هم آذری بود... با آن چشم های درشت و صورت گردش آدم را بدجور یاد مادر می انداخت... با اینکه سالها در ساری بودند اصلا به دختران ساری شبیه نبود... هر روز صبح به او سلام می . لبخند میزد و قربانم میرفت . مینشستم پشت میز و او از ادبیات میگفت... میخواند که فاصله پیرزنی عبوس است و من معنی این حرفا ها را نمیفهمیدم ... فقط میدانم خیره که میشد لپ هایم گل می انداخت ... نمیدانم میدانست که عاشقش شده ام یا نه ؟ همه چیز از زمانی قوت گرفت که پدر رخت سیاه بر تن کرد ،همان که باران می آمد مادر چشمانش را بست و پسرعموی من با آن موتورگازی قراضه اش در کوچه دود راه انداخت و رفت که بساط مراسم مادر را براه کند. از مدرسه تا خانه را پیاده آمده بود که ببیند دلیل غیبت چند روزه ام چیست؟ آمد و دید کنار حوض نشسته ام ... با ماهی ها بازی میکنم... مرا به آغوش کشید و بوسید دیگر معلمم نبود. نمیدانم چرا اما از آن روز به بعد چیزی بیشتر از معلم بود. آغوشش بوی خاک می داد . بوی نم نم باران و شاید بوی یک ی باران خورده. چیزی نگفت... میدانست که چه دردی دارم .قرار شد بروم خانشان که برای درس ها عقب نمانم... مدرسه برایم شد خانه ی او ... درسها را که تمرین میکردیم کمی بیشتر پیشش می نشستم. برایم پیانو میزد. از مادربزرگش یادگرفته بود. اوا اسفند آن سال پدر گفت باید از اینجا برویم. میدانستم پدر عاشق شده. عاشق زنی مهربان که دوستش نداشتم. اسفند آن سال از آنجا رفتیم. تمام تهران بودنم را درس خواندم اما خاطرم در جایی دیگر بود. در انتهای کوچه ی آذری ها. دلم تنگ بود. در طول سالیان دراز دلتنگی جایش را به هیچ نداد. من مرد شدم و او زن شده بود. جایی در بیستو نه سالگی در ایستگاه قطار به انتظار رسیدن قطارساری به تهران بودم که دیدم زنی با یک چمدان وارد سالن انتظار شد. با همان صورت گرد و چشم های درشتی که دورش خط افتاده بود . بعد از سالها دوباره چشم به او افتاد. بوی خاک میداد . بوی نم نم باران و شاید بوی یک ی باران خورده ... ایستادم و خواستم جلو بروم اما توان نداشتم . به من نگاه کرد . چند لحظه بعد یک نفر به دنبالش از در وارد شد. مردی که بچه ای را به آغوش داشت... نشستم و یادم آمد که فاصله پیرزنی عبوس است . که هیچ وقت نمی خندد

برچسب ها : مسابقه: پیرزن . مدرسه . دختر . موتور گازی . کوچه - گفتم ,شاید ,قسمت ,مادر ,باران ,کوچه ,باران خورده ,سالها دوباره ,فاصله پیرزنی ,پیرزنی عبوس ,واسه بنده
مسابقه: پیرزن . مدرسه . دختر . موتور گازی . کوچه گفتم ,شاید ,قسمت ,مادر ,باران ,کوچه ,باران خورده ,سالها دوباره ,فاصله پیرزنی ,پیرزنی عبوس ,واسه بنده
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
نامه سرگشاده - اشتباه

و شاید تو... شیرین ترین اشتباه من بودی!

برچسب ها : نامه سرگشاده - اشتباه
نامه سرگشاده - اشتباه
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
و خ که در این ست...؟! :)
برام بنویسید... از آ ین باری که خدا رو کنارتون حس کردید. آ ین باری که فهمیدید کنارتون بوده و غافل بودید. آ ین باری که صداش کردید و حس کردید که جوابتون رو داده. آ ین باری که از ته دل دعا کردید و برآورده شده. برام از خاطره هاتون بگین. اگه می تونید برام داستانتون رو تعریف کنید.
اگه دوست دارید پیامتون منتشر نشه پیغام خصوصی بذارید یا با اسم مستعار بنویسید :) محتاج تَلَنگُرَم :)
برچسب ها : و خ که در این ست...؟! :) - کردید ,باری ,آ ین ,برام ,آ ین باری
و خ که در این ست...؟! :) کردید ,باری ,آ ین ,برام ,آ ین باری
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
چرا گرفته دلت؟

دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.


و هیچ چیز،

نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه نارنج می شود خاموش،

نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند.

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد."


نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد:

"چه سیب های قشنگی!

حیات نشئه تنهایی است."


و میزبان پرسید:

قشنگ یعنی چه؟


- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

و عشق، تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مأنوس.

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد،

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.


- و نوشداری اندوه؟


- صدای خالص ا یر می دهد این نوش.


و حال، شب شده بود.

چراغ روشن بود.

و چای می خوردند.


- چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.


- چقدر هم تنها!


- خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.


- دچار یعنی

- عاشق.


- و فکر کن که چه تنهاست

اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.


- چه فکر نازک غمناکی!


- و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.


- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.


- نه، وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله ای هست.

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است.

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود

و گرنه حیات میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.

و عشق

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که


- غرق ابهامند


- نه،

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست.



*سهراب سپهری


پ.ن: خوشحال میشم اگه هنوزم نظراتتون رو پست قبلی رو ادامه بدید :)

برچسب ها : چرا گرفته دلت؟ - دچار ,صدای ,عاشق ,یعنی ,صدای فاصله هایی ,همیشه فاصله ای ,عشق، تنها ,قشنگ یعنی
چرا گرفته دلت؟ دچار ,صدای ,عاشق ,یعنی ,صدای فاصله هایی ,همیشه فاصله ای ,عشق، تنها ,قشنگ یعنی
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
سخن سر - قصه ی نا تمام : انتخاب سوپی

1. بی اختیار به سمت کلیسا کشیده شد. با احتیاط از بین در نیمه باز داخل شد. نگاهی به اطراف انداخت. انگار ی نبود. طبق عادت کلاهش رو از سرش برداشت رو روی اش نگه داشت. مثل بچه ای که به اتاق ممنوعه پا گذاشته بود با قدم های آهسته به سمت محراب رفت. کلیسا گرم بود. احساس خوبی بهش دست داده بود. آ ِ راهروی نه چندان طولانی رو به روی مجسمه ی بزرگ زانو زد. سرش رو پایین گرفت. چشماش رو بست و سعی کرد بچگیهاش رو به خاطر بیاره. گرمای کلیسا حس خوبی بهش داده بود. بی اختیار روی کف پوش کلیسا دراز کشید.

فردای اون روز کشیش, مردی رو رو به روی محراب کلیسا پیدا کرد که از گوشش خون رفته و با یه لبخند برای همیشه با سرمای زمستون خداحافظی کرده بود.



2.بی اختیار به سمت کلیسا کشیده شد. با احتیاط از بین در نیمه باز داخل شد. نگاهی به اطراف انداخت. انگار ی نبود. طبق عادت کلاهش رو از سرش برداشت رو روی اش نگه داشت. مثل بچه ای که به اتاق ممنوعه پا گذاشته بود با قدم های آهسته به سمت محراب رفت. کلیسا گرم بود. احساس خوبی بهش دست داده بود. آ ِ راهروی نه چندان طولانی رو به روی مجسمه ی بزرگ زانو زد. سرش رو پایین گرفت. گرمای دست ی رو روی شونه هاش احساس کرد. کشیش با لبخند گرمی داشت نگاهش می کرد. سوپی با عجله از جاش بلند شد. کشیش گفت. شب سردیه فرزندم. نظرت در مورد یک لیوان شیر داغ چیه؟ سوپی با خج لبخند زد.

کشیش لیوان شیر رو جلوی سوپی گذاشت و بهش گفت: "چند روز پیش آقای و ر پیشم بود. میشناسیش؟ نونوای خیابون یازدهم رو می گم. گفت که شاگردش تصمیم گرفته که به شهر خودش برگرده. شاگردش سال ها پیشش کار کرده بود و بهش اعتماد کامل داشت. شب ها تو اتاق کوچیکی که تو یه قسمت از مغازه درست کرده بودن می خو د. و ر می گفت که دنبال جوونی میگرده که بتونه کارهای شاگردقبلیش رو براش انجام بده. با دیدن تو به این فکر افتادم که ازت بپرسم الان جایی مشغول به کار هستی؟" سوپی با تردید نگاه پر امیدش رو به کشیش دوخت و گفت: "نه" کشیش پرسید: "نظرت چیه؟ فکر می کنی بتونی برای آقای و ر کار کنی؟ مرد خوبیه. کنار اومدن باهاش کار سختی نیست." سوپی تو دلش می گفت: "مساله اینه که آیا آقای و ر حاضره با یه سابقه دار خیابون خواب مثل من کار کنه؟" کشیش گفت: "تو هم به نظر مرد خوبی میای. من سفارشت رو پیشش می کنم. این که و ر ازم همچین درخواستی ه و امروز سر و کله ی تو اینجا پیدا بشه اتفاقی نیست. شاید خدا اینطور خواسته که امروز اینجا باشی." کشیش لبخند زد و گفت: "شیرت رو تموم کن. داره سرد میشه. امشب همینجا بمون. فردا تو رو پیش آقای و ر می فرستم."


+ وبلاگ سخن سرا رو دنبال کنید. این دو متن به درخواست دخو , گرداننده ی این وبلاگ ؛ طی تمرین هفته ی دوم نوشته شده. ازتون دعوت می کنم شما هم تو این تمرین ها شرکت کنید.

برچسب ها : سخن سر - قصه ی نا تمام : انتخاب سوپی - کشیش ,کلیسا ,و ر ,سوپی ,لبخند ,آقای ,آقای و ر ,چندان طولانی ,بزرگ زانو ,پایین گرفت ,آ ِ راهروی ,اطراف انداخت انگار
سخن سر - قصه ی نا تمام : انتخاب سوپی کشیش ,کلیسا ,و ر ,سوپی ,لبخند ,آقای ,آقای و ر ,چندان طولانی ,بزرگ زانو ,پایین گرفت ,آ ِ راهروی ,اطراف انداخت انگار
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
این حقم نیست...

کاش... ای کاش بی صدا گریه رو یاد گرفته بودم...

+چقدر خوبه که ایتجا رو نمیخونی:)

برچسب ها : این حقم نیست...
این حقم نیست...
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
نامه (13) - پرستش
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : نامه (13) - پرستش
نامه (13) - پرستش
عنوان وبلاگ : پرنده ی سفید
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.19 seconds
RSS