خودمو ادامـــه میدم تو کیوسکه نبش رویا...

خودمو ادامـــه میدم تو کیوسکه نبش رویا... از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

صرفا فرضیه ای!


با خودم فکر کرده بودم حالا که موقعیت و زمان ورزش رو ندارم .. تنها کاری که ازم برمیاد تا بیش از این از هیکل خودم بیزار نباشم اینه که شیرینی های رو در طول هفته حذف کنم .. و خب اولین هفته موفقیت آمیز بود .. امروز آزاد بودم ..تازه فهمیدم که چقدر زندگی بدون این لعنتی بی مزه س .. به هر حال تازه امروز یکم انرژی روانیم برگشت واسه نوشتن..

عصر بود،  موضوعی فکرم رو مشغول کرد .. وقتی میگم مشغول یعنی اینکه ی اعت نمیتونستم جلوی این فکرارو بگیرم درحالیکه در اضطرار انجام کاری بودم .. چیزی بود که دوست نداشتم دربارش بنویسم  ولی خب سوال و بحثی که دیروز داشتیم و فکرای امروز .. بنظرم اومد اونقدر از چارچوب اخلاقی شخصیم خارج نمیشه نوشتن ازش...

بحث از اینجا شروع شد که مدرسه ی تی رفتیم یا غیر انتفاعی و یا کلا چی؟ و آیا بهتره اگه بچه ای داشتیم کجا بفرستیم.. حالا نمیخوام اون تحلیل ها و صحبت های بقیه رو بنویسم .. میخوام تجربه و تحلیل خودم رو بگم.. چیزی که امروز در واقع اومد به ذهنم..

پنج سال دبستان م مدرسه ای تی میرفتم که بخاطر موقعیت مکانی که داشت بیشتر محروم بودن دانش آموزا و چند درصدی ام متوسط .. صحنه ای که هیچوقت فراموش نمیکنم این بود که همکلاسی داشتم اسمش سحر بود و یکبار موز آورده بود و لیس میزد اون موز رو تا دیرتر تموم شه ...  از همون زمان ها بود که حتی دوس نداشتم چاشتی چیزی ببرم مدرسه و جلوی ی بخورم.. شاید باورتون نشه که امسال تازه این عادت از سرم افتاد! حالا بیشتر تمرکزم روی قضیه فرهنگی موضوع هست..  چقدر جنبه ی منفیش بدلیل اختلاف فرهنگی بود تا هرچیز دیگه ای ..

توو اون سالها دو بار دو تا مادر برخورد فیزیکی بام داشتند و یکبار معلمی ( مبسوط نمیگم که ح قربانی بودن نگیره موضوع) .. و خب وقتی برخورد فیزیکی جای صحبت رو بگیره این اختلاف بولد میشه .. الان فکر میکنم کدوم مادر سطح متوسط یا بالای فرهنگی ، بدون هیچ صحبت و پرسشی میاد میزنه توو گوش همکلاسی دخترش؟

ولی جنبه ی مثبت ش این بود که درک و شناخت خوبی ازاون  فضای جامعه دارم    .. شروع به نوشتن این پست که برسم به این نقطه.. چقدر جالب شد زندگیم که با همه ی اقشار و طبقات جامعه تجربه ای داشتم ..

بعد از اون ، راهنمایی رفته بودم غیر انتفاعی سر کوچه مون .. و خب انگار همه شبییه هم دیگه بودیم و این ایده ال ترین ح ممکن برای تحصیل ِ بنظرم! و خب شد سالم ترین دوران ... بعد از اون دبیرستان که بازم میانگین در یک سطح بودیم .. بعد که دیگه خیلی شرق و غرب بود .. در واقع بیشتر شرق  :)) دیگه قضیه اختلاف نبود .. تفاوت فرهنگی و عقیدتی .. راستش نتونستم معا کنم که بخوام چیزی دربارش بگم.. فقط بلد شدم که در مقابل اعتقادهای سخت و ریجید ، سکوت کنم و اینو احترام بدونم.. 

و خب موقعیت  الانم که میشه گفت از نظر فرهنگی ، اعتقادی یک سوییم ..و  از بعضی لحاظ ها عده ای در موقعیت سطح بالایی قرار دارند .. انگار الان  از این قشر هم درک و فهمی دارم..

تحلیلی که از این موضوع داشتم این بود که در رنج کشیدن آدم ها عد کاملا" رعایت شده..  با یک انحراف معیار بالا پایین..

فقط اغلب بالایی ها درباره ی مسائل عمیق تری به رنج کشیدن میوفتن .. یعنی دیگه دغدغه ها فیزیولوژیک نیست ... (چیزی که دارم میگم در فضای آکادمیک هست و واقعیت جامعه متفاوت از این شاید باشه!)

و به نسبت اخلاق مدار تر...



برچسب ها : صرفا فرضیه ای! - فرهنگی ,چیزی ,داشتم ,موضوع ,جامعه ,اختلاف ,برخورد فیزیکی
صرفا فرضیه ای! فرهنگی ,چیزی ,داشتم ,موضوع ,جامعه ,اختلاف ,برخورد فیزیکی
it's like a pain in the chest

 تقریبا از همون روزی که آپ ، حالم دگرگون شد...

برچسب ها : it's like a pain in the chest
it's like a pain in the chest
یک پاییز و زمستون و بهار + تابستون

فکر میکنم دیگه کم کم وقتی حالم یهو تغییر میکنه متوجه دلیلش میشم ، که معمولا دو علت بیشتر نداره، یا هورمون ها در ترشح گشاد میشن یا که در روابطم احساس نا امنی کنم و ور اجتن م میاد بالا، هفت روزی  داشتم فکر می که هیچوقت حالم پایدار نخواهد بود، چون با کمترین نا امنی قید همه چی رو خواهم زد.

( شاید این جمله پاسخی باشه برای همه ی اعمال تکانشی م..)

دیروز مریم میگفت میخواد منو با دوست برادرش که درحال حاضر در سرزمین پاستاها و بستنی ها زندگی میکنه آشنا کنه .. بهش میگم خوشم میاد میدونی چقدر خل م و با اینحال میخوای ی رو باهام  آشنا کنی !! مریم چشم آبی رو خیلی دوست دارم .. شاید چون میدونم آسیبی بهم نمیزنه .. میشه گفت این حس علاقه مخصوصِ همه ی آدم های امنِ  زندگیمه .. که تعدادشون خیلی کمه..  خیلی!

و خب تازگی فهمیدم  ناخوداگاه فاصله ای بین من و  انسان های خودشیفته (حتی اگه در حد رگه هایی باشه) شکل میگیره.. شاید برای همین انقدر که مریم رو دوست دارم  از الهه میترسم ته وجودم..

از آشنایی میگفتم.. داشت مشخصاتش رو میگفت که متولد شصت و پنجه.. ه ، یکبار اومد اصفهان خونمون و کل سه روز روی مبل دراز کشیده بود.. اینجا بود که گفتم شباهت عجیبی داریم گویا :))گفت اصن برای همین این پیشنهاد رو دارم میدم ، چون بنظرم خیلی شبیهه هم هستین..  با همه ی این ها گفته بودم نه ..

گفت چت میکنین آشنا میشین، خواستی قبول نکن .. فقط صرفا برای اینکه تجربه کنی.. 

به طرز عجیبی جذ تی نداره واسم  صحبت و آشنایی ها.. تلاش این طفلک هام این وسط برای اینه که میترسن به تنهایی عادت کنم ...

گویی توان این رو دارم که ساله ها در آرامش با اجتنابم زندگی کنم ...


برچسب ها : یک پاییز و زمستون و بهار + تابستون - خیلی ,آشنا ,دوست ,مریم ,شاید ,برای همین
یک پاییز و زمستون و بهار + تابستون خیلی ,آشنا ,دوست ,مریم ,شاید ,برای همین
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است...

حال و هوارو بخوام توضیح بدم اینطوره که با فلشی که به تلویزیون وصل شده صدای قشنگ ترین موزیک های دنیا (در نظر بنده ) پخش میشه .. و از طرفی دیگر تن ماهی در حال جوشیدن هست تا بشود وعده ی اصلی روزم.. خسته ام ، روی زمین نشستم ...  میترسم که اگر بندازم عقب نوشتنش رو ..همه چی محو شه .. و آخ از محو شدن ها...

برای شروع باید از چند روز قبل بنویسم...و یا شاید بیشتر...

شده یک شعری بیوفته سر زبونتون و قطع نشه؟ حتی دو هفته طول بکشه این قضیه .. و خب جمله ی " من که هیچ ، آسمانم زمین میخورد " سر زبونم افتاده بود.. یعنی یهو میدیدی بلند بلند دارم میخونم و اصلا حواسم نیست که کی داره رد میشه .. و خب این چهارشنبه تموم شد ..

فکر میکنم خیلی کم از خانم محبوب م نوشتم .. باید خیلی "ترین" به صفت هاش اضافه کنم ... یک روان تحلیل گر باسواد .. مچور .. چقدر بنویسم مچور تا باور کنین حدش رو؟ شاید این مدت ازش کم نوشتم تا بلا ه نیمچه بت ش ته شه و خب میدونستم که میشه ، تا مقداری واقع گرایانه احساسم رو تبدیل به کلمه کنم...

چهارشنبه بود و بعد چندین جلسه کنسل کلاس ها بلا ه اومد .. هواپیماش از تهران به جنوب .. فرود اضطراری به اصفهان داشته و حال و هوای این شبه سقوط رو تعریف میکرد.. بالا پایین شدن ها.. لرزیدن شیشه ها .. پیغام خلبان به اینکه همه محکم سر جاشون بنشینن .. و بلا ه یجورایی نجاتشون ..  اینکه یکی از اساتید مکانیک اون آ متوجه شده که موتور خاموش شده .. اینکه توو فرودگاه اصفهان .. تصمیم داشته یکم استراحت کنه و از قضا آقایی از همسفران که مقداری در حال و هوای دیگه ای بوده کنارش میشینه و اول  پسته تعارف میکنه ..بعد شروع میکنه به صحبت که این چه طرز لباس پوشیدنه .. زن باید دامن بپوشه .. اگه بپوشی همین الان ازت خواستگاری میکنم ( متولد 62 ایناس و زندگی تنها و مستقلی داره) و خب همه ش رو با خنده تعریف میکرد .. یارو گفته کل مسیرو خواب بودم و متوجه سقوط نشده بودم ..  اینارو میگفت و  یاد اوضاع احوال تیپ های مختلف مردم  ایران میوفتادم و خود ایران..

رفته بودیم چای نبات ِ بعد ناهارو بخوریم با خانم .. یکم نشست و متوجه شدم حالش انگاری خوب نیست.. مریم حالشون رو پرسید که دیدم اشک توو چ حلقه زد .. و یهو قطره شد .. بت ش ت و ی دو هفته ایم بلا ه معنادار شد .. من و فرشته سرمون رو انداختیم پایین و مثلا با موبایل هامون مشغول شدیم.. ولی مریم یکم احساسی تره ( و یا صفت دیگری ) زود رفت آب و دستمال کاغذی آورد و ما همچنان سرمون پایین بود تا چای نباتو آوردن و زود شروع به شوخی درباره ی چایی نبات و فضا تغییر کرد .. کل این دو ترم دوست داشتم که فقط بخندونمش انگار.. این حس نسبت به آدم هایی که دوسشون دارم خیلی شدیده..

و خب انتظاردیدن  اشک هر آدمی رو توو زندگیم داشتم ..جز او .. نه اینکه اشک ریختن نشونه ی ضعف یا چیز دیگر نامربوطی باشه .. صرفا از نظر اینکه شوک بود...  و خب چی میتونه آسمان رو هم زمین بزنه جز مریضی مادر و پدر؟

دیروز عصر بود که گفت بیاین شبِ آ ین جلسه ی این ترم رو باهم باشیم ... و خب ده ساعت ِ ستاره ای در انتظارمون بود گویا ...

هفت نفری رفته بودیم کافه رستوران لب ساحل .. کمی شرجی ولی با نسیم.. آسمون پر ستاره .. کافه قشنگ ترین موزیک های دنیارو گذاشته بود .. همون هایی که روی فلش ریخته شده و الان درحال گوش دادنش هستم..  از همون حالها که به یک آهنگ میرسه و حرفت رو نصفه میزاری و فقط گوش میکنی و بقیه م ت گوش میدن ..  دور هم  نشسته بودیم .. از کتاب ها و ها صحبت کردیم .. کم کم حس دیگه نیست .. شده مثل دوستی که همیشه آرزوش رو داشتم که باهم غذا تقسیم کنیم و از هرچیزی صحبت کنیم و یادبگیرم ازش و کیف کنم از سوادش..

از این گفت که وبلاگ مینوشته و یهو سه سال از نوشته هاش میپره.. پرسیدم بودین؟ گفت آره.. گفتم پس هم دردیم .. گفتم منم خیلی وقته که مینویسم بی مهارت  و دلی .. و خب مثل تراپی عمل کرده .. گفت دقیقا همچین اثری داره .. بهش از پیانو گفتم .. گفت ادامه نده اشتباهی که کردی رو .. سازت باهات قهر میکنه ..

از این گفت که با توجه به مراجعانش ، روز به روز دخترها بیشتر عمیق میشن انگار و پسرها سطحی ..

بهش گفتم این روزها  تمرکزم رو این قضیه س که بتونم تا سالها یا همیشه تنها زندگی  کنم و با این موضوع یجورایی کنار بیام و لذت ببرم .. گفت اتفاقا یکی از اساتید چند وقت پیش گفته که با این وضعیت پیش بینی میشه که دخترها کم کم   زندگی مستقل و بدون جنس مکملی رو انتخاب کنند تا نوع ناقص رابطه رو..

طوری نوشتم که گویا دو نفری رفته بودیم بیرون .. ولی خب در واقع انگار ما دوتا حرف های مشترک بیشتری داشتیم ..


یکی یکی شروع کرده بودیم به تداعی آزاد .. یک کلمه گفته میشد و نفر بعد اولین حسی که به اون کلمه داشت رو بی مهابا به زبون میاورد .. و خب انگار غرق شدیم توو عمق همدیگه .. هرچی میگذشت عمقم بیشتر میشد .. (واقعا به کلمه آوردن حس ها سخت ترین کاره الان) .. یک به بعد بود که از تداعی آزادها متوجه موضوعی درباره ی فرشته شدیم و کم کم موضوع به بحث مرگ کشید .. فرشته از سوگواری نکرده ش برای پدربزرگش گفت، حس و حال اون روزاش  و تاثیری که الان روش گذاشته.. که یهو شروع کرد به گریه .. دو ساعتی شاید بحثمون درباره ی این موضوع بود و میشدگفت همه اشک ریختن ..( امروز میگفتیم که انگار همه ی حرف هایی که درباره ی مرگ و پذیرشش میزد ، مخاطبش خودش بود و فقط با صدای بلند فکر میکرد .. ) و حتی منم از این گفتم که تجربه ای مشابه با فرشته دارم .. و رفتن مادربزرگم مصادف با مریضی خودم شد و هیچوقت نشد که سوگ کاملی داشته باشم و اضطراب مرگی که همیشه کنارم هست .. ولی خب اشکی نریختم و کمی صدام لرزید.. به میگم،  نمیدونم روی هیجاناتم کنترل دارم و یا دارم سرکوبشون میکنم؟ گفت تو زیادی چارچوب داری فقط.. و همش با خودت میگی نباید از خط بزنم بیرون ..

بعد صحبت به این رسید که انگار این هشت ماه اندازه ی چند سال تاثیر گذاشته رومون و تغییرات محسوسی کردیم .. به همه نگاه میکرد و نگاهش روی من گیر کرد و لبخند زد.. بچه ها گفتن منظر که صد و هشتاد درجه تغییر کرده و ما همش داریم تعجب میکنیم ..  خندیدم و با سرم تایید ..

اون آروم و خشنود نسبت به روزهای پیش .. ما هم احساس رها بودن عجیبی داشتیم .. و ی اعت آ خنده های کنترل نشده .. و شبی که اندازه ی کل بیست و سه سال کیفیت داشت...


صبح قبل از رفتنش بهش دی وی دی آهنگ های ب با mother رو دادم و گفتم حتما بعدش نقدش رو بخونید..

و از کل ب یک ویدئو 15 ثانیه ای واسم مونده که به سمت دریاست .. پشت زمینه پیانو ..با صدای خانم که داره با یکی از بچه ها صحبت های عادی ای میکنه ..


برچسب ها : باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است... - ,انگار ,گفتم ,صحبت ,اینکه ,بودیم ,رفته بودیم ,خانم ,نفری رفته ,ترین موزیک ,تعریف میکرد
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است... ,انگار ,گفتم ,صحبت ,اینکه ,بودیم ,رفته بودیم ,خانم ,نفری رفته ,ترین موزیک ,تعریف میکرد
صرفا فرضیه ای!


با خودم فکر کرده بودم حالا که موقعیت و زمان ورزش رو ندارم .. تنها کاری که ازم برمیاد تا بیش از این از هیکل خودم بیزار نباشم اینه که شیرینی های رو در طول هفته حذف کنم .. و خب اولین هفته موفقیت آمیز بود .. امروز آزاد بودم ..تازه فهمیدم که چقدر زندگی بدون این لعنتی بی مزه س .. به هر حال تازه امروز یکم انرژی روانیم برگشت واسه نوشتن..

عصر بود،  موضوعی فکرم رو مشغول کرد .. وقتی میگم مشغول یعنی اینکه ی اعت نمیتونستم جلوی این فکرارو بگیرم درحالیکه در اضطرار انجام کاری بودم .. چیزی بود که دوست نداشتم دربارش بنویسم  ولی خب سوال و بحثی که دیروز داشتیم و فکرای امروز .. بنظرم اومد اونقدر که بنظرم میاد از چارچوب اخلاقی شخصیم خارج نمیشه نوشتن ازش...

بحث از اینجا شروع شد که مدرسه ی تی رفتیم یا غیر انتفاعی و یا کلا چی؟ و آیا بهتره اگه بچه ای داشتیم کجا بفرستیم.. حالا نمیخوام اون تحلیل ها و صحبت های بقیه رو بنویسم .. میخوام تجربه و تحلیل خودم رو بگم.. چیزی که امروز در واقع اومد به ذهنم..

پنج سال دبستان م مدرسه ای تی میرفتم که بخاطر موقعیت مکانی که داشت بیشتر محروم بودن دانش آموزا و چند درصدی ام متوسط .. صحنه ای که هیچوقت فراموش نمیکنم این بود که همکلاسی داشتم اسمش سحر بود و یکبار موز آورده بود و لیس میزد اون موز رو تا دیرتر تموم شه ...  از همون زمان ها بود که حتی دوس نداشتم چاشتی چیزی ببرم مدرسه و جلوی ی بخورم.. شاید باورتون نشه که امسال تازه این عادت از سرم افتاد! حالا بیشتر تمرکزم روی قضیه فرهنگی موضوع هست..  چقدر جنبه ی منفیش بدلیل اختلاف فرهنگی بود تا هرچیز دیگه ای ..

توو اون سالها دو بار دو تا مادر برخورد فیزیکی باهم داشتند و یکبار معلمی ( مبسوط نمیگم که ح قربانی بودن نگیره موضوع) .. و خب وقتی برخورد فیزیکی جای صحبت رو بگیره این اختلاف بولد میشه .. الان فکر میکنم کدوم مادر سطح متوسط یا بالای فرهنگی ، بدون هیچ صحبت و پرسشی میاد میزنه توو گوش همکلاسی دخترش؟

ولی جنبه ی مثبت ش این بود که درک و شناخت خوبی ازاون  فضای جامعه دارم    .. شروع به نوشتن این پست که برسم به این نقطه.. چقدر جالب شد زندگیم که با همه ی اقشار و طبقات جامعه تجربه ای داشتم ..

بعد از اون ، راهنمایی رفته بودم غیر انتفاعی سر کوچه مون .. و خب انگار همه شبییه هم دیگه بودیم و این ایده ال ترین ح ممکن برای تحصیل ِ بنظرم! و خب شد سالم ترین دوران ... بعد از اون دبیرستان که بازم میانگین در یک سطح بودیم .. بعد که دیگه خیلی شرق و غرب بود .. در واقع بیشتر شرق  :)) دیگه قضیه اختلاف نبود .. تفاوت فرهنگی و عقیدتی .. راستش نتونستم معا کنم که بخوام چیزی دربارش بگم.. فقط بلد شدم که در مقابل اعتقادهای سخت و ریجید ، سکوت کنم و اینو احترام بدونم.. 

و خب موقعیت  الانم که میشه گفت از نظر فرهنگی ، اعتقادی یک سوییم ..و  از بعضی لحاظ ها عده ای در موقعیت سطح بالایی قرار دارند .. و خب انگار الان  از این قشر هم درک و فهمی دارم..

و خب تحلیلی که از این موضوع داشتم این بود که در رنج کشیدن آدم ها عد کاملا" رعایت شده..  با یک انحراف معیار بالا پایین..

فقط اغلب بالایی ها درباره ی مسائل عمیق تری به رنج کشیدن میوفتن .. یعنی دیگه دغدغه ها فیزیولوژیک نیست ... (چیزی که دارم میگم در فضای آکادمیک هست و واقعیت جامعه متفاوت از این شاید باشه!)

و به نسبت اخلاق مدار تر...



برچسب ها : صرفا فرضیه ای! - فرهنگی ,چیزی ,داشتم ,موضوع ,جامعه ,اختلاف ,برخورد فیزیکی
صرفا فرضیه ای! فرهنگی ,چیزی ,داشتم ,موضوع ,جامعه ,اختلاف ,برخورد فیزیکی
اول داد


الهه پنج شنبه ارائه داره و بهش گفته بودم پاور پوینتت با من..  چندساعتی باهم نشسته بودیم تا تموم شد..

میخواست برسونتم که سر راه رفتیم نونوایی بربری .. منتظر بودم نونش رو بگیره که بریم..برگشت و دیدم یکدونه نون م برای من گرفته و میگه با پنیر و چایی خیلی میچسبه .. جزو قشنگ ترین و بی اداترین اتفاق هایی بود که تجربه ..

و انقدر این جنس دوستی ای که داریم (7 تا از 8 نفر)  واسمون عجیبه که هر لحظه منتظریم کِکِ لای کوکوی(اصطلاحی اصفهانیست که به تازگی یاد گرفتم :دی کِکِ همون پی پی است)  یکیمون باشه ..

من هیچوقت خودم رو آدم صادقی ندونستم .. چون عین آیسبرگی ، فقط قسمتی که دیده میشه تا حدی صادقانه هست .. و 90% بقیه به نگفتن و پنهان ماندن خلاصه میشه..



و خب چیزی که دارم یاد میگیرم این صداقت واقعی هست ..

محیط و شرایط اقلیمی خیلی بیش از چیزی که فکر میکنیم روی شخصیت تاثیر میزاره.. منظر شرق ، منظر جنوب نیست.. و خب منظر جنوب چیزیست که باید حفظ شه و رشد پیدا کنه ..

بواسطه ی انزوای ازلی م  .. این روزها چون کودک بزرگ شده در جنگل و برگشته به تمدن عمل میکنم .. باور میکنید شب ها میشینم ، آداب معا و اتیکت اجتماعی رو سرچ میکنم ؟

برچسب ها : اول داد - منظر ,منظر جنوب
اول داد منظر ,منظر جنوب
اوا اردیبهشت

دو ساعتی هست که رفتند... و حالا که خونه رو به ح اولیه برگردوندم  و خودم احتمالا با کمی تفاوت نسبت به هشت روز پیش شروع به نوشتن ...

بهم گفته بود که خواهرشم باید بیاد .. ( دو قلو هستند و بدون کمترین شباهتی .. میگه یکبار ع ش رو به سیاوش باهوشِ نشون داده و پسره گفته چه بی ربطین.. واقعا بی ربطن !!)  از وقتی گفت، میدونستم باید روزهای پرچالشی رو بگذرونیم .. چون ی ره درحال گیس و گیس کشی هستند و دقیقا نقش مادر رو باید ایفا کنم.. 

یه ور جدیدی از خودم رو کشف به هر حال .. چی فهمیدم از خودم؟

اینکه متاسفانه دقیقا عین مامانم و در ادامه خواهرم رفتار میکنم و همونقدر وسواس و کنترلگر! با این تفاوت که از غر زدن بیزار هستم و نمیگم و حرص میخورم صرفا..  فهمیدم که تا حدی بلدم مادر باشم.. تعریف مادر بودن برای من کار خونه انجام دادن نیست .. در واقع این کار نه جنس داره نه سن و نه مربوط به نقش خاصی هست .. تعریف مادر بودن توو دنیای من یعنی توجه ِ به اندازه ، متعادل و ی ان نسبت به بچه ها و نه هیچ چیز اضافی و بیش از اندازه ی دیگری...

فهمیدم که همچنان انسانی مهمان ننوازی هستم .. و در آ اینکه تنها زندگی رو به هرچیزی ترجیح میدم .. تنها دیدن ، خوردن ، خو دن ..

ولی خب آدمی بیش از چیزی که فکر میکنه توانایی داره .. میتونه از صبح تا عصر بره یا سرکار و سر راه دونات بگیره .. بیاد خونه همونطور که ظرفارو میشوره .. چایی درحال دم شدن باشه و سر به سر بقیه بزاره .. بپرسه آ شب چه ی ببینیم ؟ غذا چی میخورین؟ و یا اینکه نظرتون چیه که بریم بیرون؟ پولی واسش نمونده باشه..و با همه نگرانی ها ..در آ خستگی ای در وجودش نباشه ..

عجیب ترین ح ی هست که در خودت کشف میکنی..انگار که پشت هم کفش های متفاوتی رو پات کنی و باهاشون راه بری..



برچسب ها : اوا اردیبهشت - مادر ,اینکه ,فهمیدم ,خونه ,مادر بودن ,تعریف مادر
اوا اردیبهشت مادر ,اینکه ,فهمیدم ,خونه ,مادر بودن ,تعریف مادر
اول داد


الهه پنج شنبه ارائه داره و بهش گفته بودم پاور پوینتت با من..  چندساعتی باهم نشسته بودیم تا تموم شد..

میخواست برسونتم که سر راه رفتیم نونوایی بربری .. منتظر بودم نونش رو بگیره که بریم..برگشت و دیدم یکدونه نون م برای من گرفته و میگه با پنیر و چایی خیلی میچسبه .. جزو قشنگ ترین و بی اداترین اتفاق هایی بود که تجربه ..

و انقدر این جنس دوستی ای که داریم (7 تا از 8 نفر)  واسمون عجیبه که هر لحظه منتظریم کِکِ لای کوکوی(اصطلاحی اصفهانیست که به تازگی یاد گرفتم :دی کِکِ همون پی پی است)  یکیمون باشه ..

من هیچوقت خودم رو آدم صادقی ندونستم .. چون عین آیسبرگی ، فقط قسمتی که دیده میشه تا حدی صادقانه هست .. و 90% بقیه به نگفتن و پنهان ماندن خلاصه میشه.. و خب چیزی که دارم یاد میگیرم این صداقت واقعی هست ..

محیط و شرایط اقلیمی خیلی بیش از چیزی که فکر میکنیم روی شخصیت تاثیر میزاره.. منظر شرق ، منظر جنوب نیست.. و خب منظر جنوب چیزیست که باید حفظ شه و رشد پیدا کنه ..

بواسطه ی انزوای ازلی م  .. این روزها چون کودک بزرگ شده در جنگل و برگشته به تمدن عمل میکنم .. باور میکنید شب ها میشینم ، آداب معا و اتیکت اجتماعی رو سرچ میکنم ؟

برچسب ها : اول داد - منظر ,منظر جنوب
اول داد منظر ,منظر جنوب
پست مناسبتی !!!

بین همه ی مناسبت ها ( همه رو چطور همه بنویسم که همه خونده شه؟!) برای من 12 اردیبهشت خیلی حس مثبت و خوبی داره .. بی شک چون پدر و مادرم هر دو فرهنگی هستن و موضوعیست که همیشه باعث افتخارم بوده ..

و جالب اینکه خودم هیچ استعدادی در تدریس  و آموزش ندارم .. یوقتا مثلا" پردیس سرکلاس چیزی میپرسید توضیح میدادم ، دفعه اول که متوجه نمیشد دیگه دفعه دوم عصبی میشدم .. همیشه به این موضوع میخندیدیم..

خلاصه هر کارش در زمینه ی آموزش  هست دمش گرم و روزش مبارک.


برچسب ها : پست مناسبتی !!!
پست مناسبتی !!!
چاقی چیست؟
وضعیتی که حتی اعتماد به نفس "راه رفتن" رو از دست میدی (نقطه)
برچسب ها : چاقی چیست؟
چاقی چیست؟
اردیبهشت

سر یکی از کلاس ها،  تراپی شدم ... و این میتونه از عجیب ترین اتفاقات زندگیم باشه ... دو هفته پیش تقریبا.. و هرچی بعدش فکر که کدوم قسمت صحبت باعث شد یکی از گره ها باز شه .. نفهمیدم ..

آدم های زیادی هستند که همیشه در خیالم وقتی باهاشون رو به رو میشم ..( یعنی اینطوری توصیف کنم که در خیالم خودم را تک و تنها با یک به یکشون میدیدم و به ع العملم فکر می ).. دوس داشتم که بزنمشون و یا هرچی از دهنم درمیاد بهشون بگم .. (از درونی ترین لایه هایم هست)  الان که بهشون فکر میکنم دیگه فکر نمیکنم... چندباری م با خنده از خواب بیدار شدم.. در طول روزم بنظرم نیشم بیش از حد بازه .. ( عادت ندارم و خج زده میشم حتی)

ب بابا زنگ زده بود که باهام صحبت کنه.. میشه گفت به ندرت اگه ی زنگ بزنه گوشی رو برمیدارم ... صحبت میکرد و پاسخ های کوتاه میدادم .. آ ش گفت یک روانشناس باید بیشتر حرف بزنه و خداحافظ.. خنده م گرفته بود و از طرفی مثل همیشه به این فکر که نکنه راهم رو اومدم ... و بعدش باز خودم رو دلداری میدم که وارد شاخه ای میشی که کمتر نیاز به بالای منبر رفتن داره..

درواقع مهم ترین چالش زندگیم حتی اگر تهش هیچ پخی نشم این میتونه باشه که تا جایی که میشه لحظه به لحظه بالغانه رفتار کنم .. و دومی که بسیار سخت تره .. اینه که خودم باشم.. انگار که پیش از این هیچوقت خودم نبودم...


برچسب ها : اردیبهشت - صحبت
اردیبهشت صحبت
اوایل اردیبهشت

یچیزهایی به ولا که ذاتی اند و از اون چیز ها میشه به مهمون نواز بودن اشاره کرد و بلع ،  بنده مهمون ننواز ترین آدم سیاره م ..  و خب در شش ماه اخیر به اندازه ی کافی از این  لحاظ مورد ترچر قرار گرفتم.. :دی  عید که رسما" دیدم نمیتونم تحمل کنم که عده ای هفته ای باهام زندگی کنند و صبح به صبح لبخند بزنم و صبح بخیر بگم درحالیکه عمیقا آرزوی بخیر بودن  روزشون رو ندارم،  در ادامه تنها و در سکوت خبری پاشدم رفتم مشهد .. 

ولی خب استثنای این موضوع مهمون هایی هستند که میشه جلوشون پیژامه پوشید .. دیگه اونا ترچر محسوب نمیشن ..

و خب این زنجیره ی مهمون ها گویا تمومی نداره .. ببینیم آ ش آدم میشم؟

اینارو نوشتم چون ساعت دوشب  مهمونی میرسه و کارد بزنی خونم درنمیاد :)) ولی امشب اتفاق دیگه ای افتاد که مقداری نرم تر با این قضیه برخورد ... بعد سالها بلا ه ی خونه مون رو ید ...

منو ساختمون  همسن هستیم .. یجورایی بزرگم کرده و یا شاید باهم بزرگ شدیم ..  روزهای بچگی  که با م بیدار میشدم و نون-پنیر چایی شیرین میخوردیم.. روزهایی که مادرجون زنده بود و از توو ش پول میداد بهمون .. روزهایی که فکر می بهترین و عموی دنیا رو دارم.. شبی که نامزدی برادرم رو گرفتیم .. عصری که تیکه های پازل اومده بودن پیشم .. هر لحظه ش در زمان خودش  لابد انقدر با کیفیت بودند که بدون هیچ ردپایی از اون حس ها و آدمها زندگی ادامه پیدا کرد.. خونه ی بعدی بی خاطره س و همواره آدم ها باید به جایی پناه ببرند که گرم باشه و بی خاطره..


برچسب ها : اوایل اردیبهشت - مهمون
اوایل اردیبهشت مهمون
دختری که تحمل دیدن غم انسان ها ( و در درجه ی اول هم جنس هایش) را نداشت.

تا همین هفته ی پیش فکر می که رنگ چ چیزی جز لنز نمیتونه باشه ..قشنگ  و غیر طبیعی ترین ( هرچه سعی صفت تفضیلی بکار نبرم نشد..) آبی  ای که تا الان دیدم .. مریم همکلاسیم رو میگم..

بعد صحبتش پیش اومد و پرسیدم این رنگ چشمهای خودته مگه؟؟!؟

گفت آره .. تازه وقتی ناراحتم خا تری میشه ...از اون روز هر میبینش اول میپرسه چشات امروز چه رنگیه؟

ب بهش میگم  تنها آرزویی که میشه واست کرد اینه که چشات هیچوقت خا تری نشه. ( در زمینه ی دلبری غیرمستقیم ، خوب عمل میکنم ... :دی ولی  واقعیت این هست که اغلب متوجه این میشم که داره از چیزی رنج میبره .. و خب آرزوی قلبیم بود)


برچسب ها : دختری که تحمل دیدن غم انسان ها ( و در درجه ی اول هم جنس هایش) را نداشت.
دختری که تحمل دیدن غم انسان ها ( و در درجه ی اول هم جنس هایش) را نداشت.
پازل بهم ریخته

تصمیم گرفته بودم  شب خونه شون  بخوابم .. کل آپارتمان خواهر برادر هستن و یعنی فامیلیم و میشناسیم هم رو ..

ساعت سه شب بود تقریبا که هر کدوم مشغول کاری بودیم و دیدیم صدای جیغ و گریه بچه میاد... بصورت لاینقطع.. بهش گفتم آنیتا شروع کرد باز.. ( آنیتا دختر پنج ساله ی طبقه پایینی هست که اوتیسم داره ) و خوابمون برد و نفهمیدیم تا کی ادامه داشت ..

صبح  بیدار شدم اولین چیزی که  شنیدم صدای سنتور مادرش بود .. انگار که نرگس قشنگ تر از همیشه مینواخت ..

( نرگس م مریضی سختی داره ولی از اونجایی که خوشم نمیاد مثل بعضی های روی اعصاب به زور احساس ی رو برانگیزم .. دربارش صحبت نکنیم چون اصن هدف چیز دیگریست)


رنج های بواسطه ی بیماری اجتناب ناپذیرند .. و رنج های دیگر به نوعی دیگر غیر قابل چشم پوشی .. ولی همیشه برای من نحوه ی برخورد آدم ها با رنجشون جذابه ... (همونقدر که خانواده  ی من و خود من دچار رنج بودیم و هستیم بقیه م هستند ، فقط نحوه ی روبه رو شدن و بیشتر حتی پشت سر گذاشتن موضوعمون انگار اونطور که باید سالم نیست .. که تبدیلمون کرده به خاورمیانه ...  با اینکه آ ین بحرانی که داشتیم شاید برای دوسال گذشته بوده)


(راستش رو بخواید اینجا یک پاراگراف رو پاک ، چون بنظرم ح شعاری گرفت .. برای همین این دو پاراگراف در عین بی ربطی بهم مربوط اند)


یه درسی داشتیم که میگفت برای اینکه درد رو کمتر حس کنیم اون قسمتی که آسیب دیده رو ماساژ میدیم چون گیرنده های عصبی لامسه سرعت بیشتری از گیرنده های درد دارند ..  و خب اگه درد از نوع ناملموسی باشه آدما احتمالا" رو به هنر میارند ... تا درد کمتری حس کنند..

اعتقادی دارم که سخت بهش مومن ام .. اینکه شا ارها هیچوقت از ذهن نرمال بوجود نیومدن و نمیان ..  رنج ، مسائل روانی و  استفاده از مخدر ها .. سه چیزی که قوه ی تخیل رو دستکاری میکنند .. و برای همین برای هر سه شون احترام قائل هستم... ( تا زمانی که آفریننده باشند)


برچسب ها : پازل بهم ریخته - اینکه ,برای همین
پازل بهم ریخته اینکه ,برای همین
ای پر از ِ رفتن

از روزی که پام رو گذاشتم شرق .. حتی چند ساعت قبل تر .. کلافگی ازم جدا نشده .. بیش از کلافگی،  گرما و عطش شدیدی که انگار از جنوب درونم مونده و انقدر زیاد هست که توو این دمای یکی دو درجه هر آن ممکن هست برم و کولر روشن کنم ... خودم احتمال میدم که تغییرات هورمونی باشه .. 


یک ح پارانویام بهم اضافه شده(دارم فول آپشن میشم :دی) .. ایی که میشناسنم میدونن که خیلی تلاش میکنم تا رفتار آدمارو قضاوت نکنم و یا حتی از ورِ مثبتی بهش نگاه کنم  و دلیل این موضوع نه خوبی و نه هیچ چیز دیگری نیست.. تنها دلیلش اینه که وقتی میبینم چقدر واقعیت رفتار خودم با برداشت بقیه متفاوت هست این احتمال رو میدم که ع ش م اتفاق بیوفته ...  

چند وقت پیش به رفتار یکی از همکلاسی هام مشکوک شده بودم که مدام داشت به فرد صاحب منصبی لطف میکرد ( و راستش توو کلاسمون این خیلی اپیدمی هست .. و ایی که مثل من  فلج این مدل داد و ستد ها هستند میدونن چه حسی داره .. ) اوایل با خودم میگفتم شاید احترام و علاقه س .. تا اینکه روزی باهام صحبت میکرد و بین صحبتاش فهمیدم که شک ام بی دلیل نبوده ... و از اون شب شک دارم به هر لطفی .. به هر آدمی .. و دارم با تمام وجود میفهمم که با ذهن پارانویا زیستن چقدر خالی از آرامش ِ ..


دلم  پیش  ِ جنوب ِ .. خالی از هر لطف و آدمی ...


+ p. s : پرشین بلاگ با این حال و اوضاع مارو درست کرده به ولا!

تشکر منو از همینجا پذیرا باش جان ِ شیشه ای م ...

برچسب ها : ای پر از ِ رفتن - رفتار
ای پر از ِ رفتن رفتار
بلغمی .. کاملا" تنبلی رو توجیه میکند!


برای موضوعی باید گیاهان دارویی استفاده کنم.. یعنی ترجیه خودم این هست که گیاهی باشه .. به دنبال مزاج شناسی بودم تا تداخلات را دریابم و جالب بود واسم شناخت مزاج ! شمام خواستین انجام بدین .. بنظر تعادل مزاجی تاثیر گذار باشه رو تعادل همه جانبه ای ..

اینجا


برچسب ها : بلغمی .. کاملا" تنبلی رو توجیه میکند!
بلغمی .. کاملا" تنبلی رو توجیه میکند!
دی یا بهمن

ده روز پیش بود که پسر م چند روزی اومده بود اینجا .. ( همون پسر که ازش نوشته م قبلا .. پسر همون تک م که ازش نوشتم)

 باهم میرفتیم اینور اونور .. من که حوصله ی پاساژ گردی ندارم باید باهاش میرفتم و اونم با وسواس خاصی هرچیزی رو ورنداز میکرد .. یک لحظه حس تامون شده!

 یک شبی با مامان رفته بودیم شام بخوریم .. موزیکی نواخته میشد و همه در حال همخونی و قر ریز و تشویق بودن .. و یهو خواننده رو کرد به میز ما که شماها چرا انقدر خشک هستین .. و نگاها اومد سمتمون ... یک لحظه فکر که خاورمیانه ی بین میزهاییم .. خاورمیانه ی خاورمیانه ایم .. راستش رو بخواید وسط یک آهنگی م سه تاییمون اشکی شدیم .. (آهنگ لحظه های معین ) قشنگ نقش ژنتیک پر رنگ بود .. همچین میگم ژنتیک که انگار محیط سالم و غنی ای داشتیم ...

بابا همیشه به پارتنر خواهرم میگه که از وقتی اومدی توو خانواده مون .. منظر دیگه افسرده نیس ( هر وقت م این رو میگه چشام گرد میشه .. انگار مثلا" افسردگی، سرماخوردگی هست که عیان گفته شه :دی ) .. پر بیراهم نمیگه راستش رو بخواید .. این پنج سال بودنش مثل این بود که انگار فهمیدم زندگی های نرمال و فیلی رنگی خارج از خاورمیانه مون وجود دارند ..

برچسب ها : دی یا بهمن - خاورمیانه ,انگار ,لحظه
دی یا بهمن خاورمیانه ,انگار ,لحظه
پازل بهم ریخته

تصمیم گرفته بودم  شب خونه شون  بخوابم .. کل آپارتمان خواهر برادر هستن و یعنی فامیلیم و میشناسیم هم رو ..

ساعت سه شب بود تقریبا که هر کدوم مشغول کاری بودیم و دیدیم صدای جیغ و گریه بچه میاد... بصورت لاینقطع.. بهش گفتم آنیتا شروع کرد باز.. ( آنیتا دختر پنج ساله ی طبقه پایینی هست که اوتیسم داره ) و خوابمون برد و نفهمیدیم تا کی ادامه داشت ..

صبح  بیدار شدم اولین چیزی که  شنیدم صدای سنتور مادرش بود .. انگار که نرگس قشنگ تر از همیشه مینواخت ..

( نرگس م مریضی سختی داره ولی از اونجایی که خوشم نمیاد مثل بعضی های روی اعصاب به زور احساس ی رو بینگیزم .. دربارش صحبت نکنیم چون اصن هدف چیز دیگریست)


رنج های بواسطه ی بیماری اجتناب ناپذیرند .. و رنج های دیگر به نوعی دیگر غیر قابل چشم پوشی .. ولی همیشه برای من نحوه ی برخورد آدم ها با رنجشون جذابه ... (همونقدر که خانواده  ی من و خود من دچار رنج بودیم و هستیم بقیه م هستند ، فقط نحوه ی روبه رو شدن و بیشتر حتی پشت سر گذاشتن موضوعمون انگار اونطور که باید سالم نیست .. که تبدیلمون کرده به خاورمیانه ...  با اینکه آ ین بحرانی که داشتیم شاید برای دوسال گذشته بوده)


(راستش رو بخواید اینجا یک پاراگراف رو پاک ، چون بنظرم ح شعاری گرفت .. برای همین این دو پاراگراف در عین بی ربطی بهم مربوط اند)


یه درسی داشتیم که میگفت برای اینکه درد رو کمتر حس کنیم اون قسمتی که آسیب دیده رو ماساژ میدیم چون گیرنده های عصبی لامسه سرعت بیشتری از گیرنده های درد دارند ..  و خب اگه درد از نوع ناملموسی باشه آدما احتمالا" رو به هنر میارند ... تا درد کمتری حس کنند..

اعتقادی دارم که سخت بهش مومن ام .. اینکه شا ارها هیچوقت از ذهن نرمال بوجود نیومدن و نمیان ..  رنج ، مسائل روانی و  استفاده از مخدر ها .. سه چیزی که قوه ی تخیل رو دستکاری میکنند .. و برای همین برای هر سه شون احترام قائل هستم... ( تا زمانی که آفریننده باشند)


برچسب ها : پازل بهم ریخته - اینکه ,برای همین
پازل بهم ریخته اینکه ,برای همین
شعر و آهنگ عجیب ! من ...


می ترسم از تاریک روشن ها

از قبل و بعد گریه ی زن ها

از زندگی باهم ولی تنها

از بدرقه تا راه آهن ها

از شوق غمگین رسیدن ها

از دوستت دارم شنیدن ها

از هر چه با من هست می ترسم

از چای مانده روی میز او

از آرزوهای عزیز او

از اسم روی ریز او

از ریتم موزیک مریض او

از ریتم موزیک مریض او

از هر چه با من هست می ترسم می ترسم

من می شناسم مثل غم او را

انگیزه ی آن چشم ابرو را

آن تخت خواب مست، آن بو را

.

.

.

برچسب ها : شعر و آهنگ عجیب ! من ... - ترسم ,هااز ,موزیک مریض ,ریتم موزیک
شعر و آهنگ عجیب ! من ... ترسم ,هااز ,موزیک مریض ,ریتم موزیک
دی یا بهمن

ده روز پیش بود که پسر م چند روزی اومده بود اینجا .. ( همون پسر که ازش نوشته م قبلا .. پسر همون تک م که ازش نوشتم)

چند روزی باهم میرفتیم اینور اونور .. من که حوصله ی پاساژ گردی ندارم باید باهاش میرفتم و اونم با وسواس خاصی هرچیزی رو ورنداز میکرد .. یک لحظه حس تامون شده!

 یک شبی با مامان رفته بودیم شام بخوریم .. موزیکی نواخته میشد و همه در حال همخونی و قر ریز و تشویق بودن .. و یهو خواننده رو کرد به میز ما که شماها چرا انقدر خشک هستین .. و نگاها اومد سمتمون ... یک لحظه فکر که خاورمیانه ی بین میزهاییم .. خاورمیانه ی خاورمیانه ایم .. راستش رو بخواید وسط یک آهنگی م سه تاییمون اشکی شدیم .. (آهنگ لحظه های معین ) قشنگ نقش ژنتیک پر رنگ بود .. همچین میگم ژنتیک که انگار محیط سالم و غنی ای داشتیم ...

بابا همیشه به پارتنر خواهرم میگه که از وقتی اومدی توو خانواده مون .. منظر دیگه افسرده نیس ( هر وقت م این رو میگه چشام گرد میشه .. انگار مثلا" افسردگی، سرماخوردگی هست که عیان گفته شه :دی ) .. پر بیراهم نمیگه راستش رو بخواید .. این پنج سال بودنش مثل این بود که انگار فهمیدم زندگی های نرمال و فیلی رنگی خارج از خاورمیانه مون وجود دارند ..

برچسب ها : دی یا بهمن - خاورمیانه ,انگار ,لحظه
دی یا بهمن خاورمیانه ,انگار ,لحظه
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.285 seconds
RSS