خودمو ادامـــه میدم تو کیوسکه نبش رویا...

خودمو ادامـــه میدم تو کیوسکه نبش رویا... از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

آبان بود.

اوضاع تا حدی در دست کنترل هست ... صبح رفته بودم برای تعیین سطح زبان (فکر کنم چهارتایی تعیین سطح دادم در چند سال اخیر) و خب گویا 3-4 ترم باید بخونم تا به کلاس های آیلس برسه سطح م .. و خب ناراحت شدم از اینکه  انقدر که باید سطح م بالا نیست و از طرفی خوشحال شدم ، چون در صورت بالا بودن سطح باید بیش از این تحت فشار کلاس ها و اوضاع آکادمیک م میبودم ... تا همینجا هم با شک و تردید شروع .. قدم برداشتن های این روزهام رو مدیون فرشته هستم .. همین چند روز پیش  انقدر گیج بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم که یک لحظه با خودم گفتم  باید با یک نفر صحبت کنم .. همیشه مدال افتخارم بود که با مثلا استقلالی  که دارم نیازی به م وجود نداره ولی انگار هر چقدر آدم رشد میکنه یا بهتره بگم متعادل میشه ، بالانسی بین استقلال و همفکری ایجاد میکنه...  و خب چه ی بهتر از فرشته؟ از این لحاظ که شرایطم رو بخوبی میدونه و درک میکنه.. هدف بعدی زندگیمون شبیهه هم دیگه س و از لحاظ شخصیتی م تایپ همدیگه ایم .. و خب تفاوت سنی شش ساله مون و تجربه ش باعث میشه راحت تر به حرفاش اعتماد کنم ... راستش این پکیج رو در هیچ دیگه ای سراغ نداشتم و احتمالا نخواهم داشت .. ( اونم مثل هر آدم دیگه ای ُ  مثل خودم.. شخصیت گور ی ای داره .. یعنی سیاه-سفید..)

خلاصه براش گفتم . اینکه چقدر همه چیز قاطی شده و تصمیم گیری سخت .. قبلا اگه میموندم که برنامه ریزی م رو بین دو شهر تقسیم کنم .. از ترم بعد تهران هم اضافه میشه ، با وجود رفت و آمد به سه مکان چطور میتونم برنامه ای داشته باشم!؟ و با وجود چهارتا  ارائه ، دو تا پروپوزال و ۳ تا ترجمه مقاله و امتحانات این ترم .. بهم گفت تجربه بهم ثابت کرده که هیچکاری رو فدای کار دیگه ای نکنم ... زمانش خودش جور میشه بین برنامه هات .. بهش اعتماد و زبان هم بعد سه ماه دوباره شروع ..

چند ساعت پیش داشتم میومدم خونه و دوستم  تماس گرفته که منو فلانی کی بیایم جنوب؟  مونده بودم چی بگم .. یکم حرف توو حرف شد .. آ ش گفتم این ترم خیلی شلوغم .. زمستون بیاید .. در حالیکه زمستونشم نمیتونم واقعا هفته ای مهمونداری کنم .. میدونی سختی مهمون داشتن برای من مهمونداری نیست .. اذیتش اونجاس که آدم کلا باید همه ی برنامه هاش رو کنسل کنه و در اختیار مهمون ها باشه ( امتحان که مثلا بگم خودتون برید فلان جا ، من به کارم برسم .. ولی انگار درکی از این موضوع ندارند)  .. مثل اینکه آدم ماهی دو هفته بره مسافرت! تفریح لذت بخشه ولی برای من حد لذت بردنش یک مدت محدودی هست .. بیش از اون تبدیل به ترچر میشه ..  یکباری نشستم فکر که چه اتفاق هایی تو زندگیم باعث رضایت واقعیم شده ، که مرورش لذت بخشه حتی .. و به این نتیجه رسیدم که وقتی کارم رو خوب و به موقع انجام دادم و تشویق شدم بابت ش  .. دیگه آدم توو اون سن نیست که لذت های بلند مدت رو فدای کوتاه مدت کنه.

هفته ی پیش بود رفته بودم یک کلاس همایش طوری.. بعد که تموم شد .. همینطور توو خیابون راه میرفتم و دوس نداشتم برسم خونه .. شده بودم مثل مینای تو کنعان..



مینا (ترانه علیدوستی) به مرتضی (محمدرضا فروتن): بذار بهت بگم… من صبح که پا می شم، دلم می خواد ی باهام حرف نزنه… می خوام از خونه که برم بیرون، ی منتظرم نباشه که برگردم… دل ی واسم تنگ نشه… ی منو نخواد… می خوام تنها باشم… دو روز دیگه پا می شم، نگاه می کنم، می بینم پیر شدم، دستام خالی یه… هیچی ندارم از خودم… اگه ولم نکنی برم، دلم می پوسه اینجا مرتضی…!
مرتضی: تو بند نمی شی اون طرف. سرت می خوره به سنگ برمی گردی.
مینا: اینا رو نگو مرتضی. اون همه سال که آذر نبود من تک و تنها گلیم خودمو از آب کشیدم. تازه، اومدیم و نشد، لااقل حسرتش رو نمی خورم، می گم تلاشمو .



برچسب ها : آبان بود. - میشه ,برنامه ,خونه ,هفته ,کلاس ,میکنه ,شروع ,رفته بودم
آبان بود. میشه ,برنامه ,خونه ,هفته ,کلاس ,میکنه ,شروع ,رفته بودم
greenfields

از صبح یک خاطره و صحنه مدام تکرار میشه جلوی چشمام .. و اشک ملسی همراهش ..

احتمالا اشک های دلتنگی این طعمی اند.

استراحت بین کلاس بود و مثل همیشه رفته بودیم کافی شاپ .. اون روز مریم میخواست مارو با فرهنگ اصفهانیش آشنا کنه و از اصفهان گوشفیل آورده بود تا با دوغ تجربه ش کنیم .. قبلا" از نوع چاه حج میرزاییش امتحان کرده بودم و دوس داشتم این تضاد شور و شیرین رو .. ولی بقیه زیاد استقبال ن د .. خلاصه چنتا گوشفیل و یک لیوان دوغ برداشتیم و طبق عادتمون واسه خانم یک لیوان قهوه و یک اسلایس کیک م گرفتیم .. رفتیم بالا ..

از ساعت قبل بهم اصرار میکرد که قسمتی از ارائه درس رو انجام بدم  ( میدونست مشکل اعتماد به نفس دارم و میخواست مجبورم کنه که فعالیت کلاسی داشته باشم و به روش های مختلف فرار می از این قضیه)

وارد کلاس شدیم و بچه ها نوشیدنی ها و بقیه چیزارو گذاشتن روی میزش .. یک لبخند زد به میز و یک نگاهی که حالا دیگه نمیتونی فرار کنی م به من تحویل داد .. همه نشستند و خانم پاش رو انداخت روی پاش و گفت خببب حالا من میخوام اول گوشفیل و دوغ بخورم ، بعدش م قهوه و کیک .. دیگه کلاس با تو .. از اون خنده عصبی هام و به شوخی و مثلا طوری که نشنوه به بچه ها گفتم " پایین گفتم قهوه نگیرین" .. خندید ..

اولش میگفتم نمیتونم .. اون جدی شد و گفت شروع کن منتظریم ! یکم خودم رو جمع جور ،  کتاب رو باز .. دست و صدام میلرزید.. عنوان رو میدیدم و هرچی دربارش بلد بودم رو میگفتم و کاملش میکرد .. معمولی بودم .. آ ش یواش گفت دیدی تونستی..

حس میکنم از اون روز یک شخص سوم شبیهه خانم توو مغزم بدنیا اومد .. که اول هرکاری  با جدیت بگه شروع کن و آ ش یواش بگه دیدی تونستی ..


تمام این پست رو با شنیدن مدام یک آهنگ نوشتم.. آهنگی که اونشب کنارم میکرد ..

پدرش شهید شده بود (از بچه ها شنیده بودم) و عمیقا حس میکنم این آهنگ به این موضوع مربوط بوده .. همونطور که الان این اهنگ برای من حس دال رو زنده میکنه ...


once there were greenfields
kissed by the sun
once there were valleys where rivers used to run
once there were blue skies with white clouds high above
once they were part of an everlasting love
we were the lovers
who strolled through greenfields

greenfields are gone now
parched by the sun
gone from the valleys where rivers used to run
gone with the cold wind that swept into my heart
gone with the lovers who let their dreams depart
where are the greenfields that we used to roam?

i'll never know what made you run away
how can i keep searching when dark clouds hide the day
(oh) i only know there's nothing here for me
nothing in this wide world
left for me to see

but i'll keep on waiting
till you return
i'll keep on waiting until the day you learn
you can't be happy while your heart's on a roam
you can't be happy until you bring it home
home to the greenfields and me once again

برچسب ها : greenfields - were ,there , ,keep ,used ,with ,خانم ,there were ,rivers used ,where rivers ,valleys where ,valleys where rivers
greenfields were ,there , ,keep ,used ,with ,خانم ,there were ,rivers used ,where rivers ,valleys where ,valleys where rivers
cast away


chuck noland:

...and i know what i have to do now.

 i gotta keep breathing. because tomorrow the sun will rise. who knows what the tide could bring?


برچسب ها : cast away
cast away
wild


 # خوب...



cheryl: [voiceover] what if i forgive myself? what if i was sorry? but if i could go back in time, i wouldn't do a single thing differently. what if i wanted to sleep with every single one of those men? what if heroin taught me something? what if all those things i did were the things that got me here? what if i was never redeemed? what if i already was?


برچسب ها : wild - what
wild what
رفتن همیشه پُرِ .... (3)

قصد این رو داشتم که موهام رو فر چندماهه کنم .. همه میگفتن نکن تو همینطوری موهات همه جا هست .. منم در جواب میگفتم اینا که میریزن در آ ، لااقل فر بریزن که جمع ش راحت تر باشه ..  آ شم ن و زیر دست آرایشگر محبوب کم حرف و خیلی معمولی م بودم .. گفت رشد موهای شما خوبه ها ( از همینش خوشم میاد که زود صمیمی نمیشه و بعد چندسال میگه شما .. ) بهش گفتم میخواستم فر کنم و ترسیدم از اینکه بریزه .. گفت نه مشکلی پیش نمیاد .. در حالی بود که کار از کار گذاشته بود و چتریهام رو کوتاه کرده بود .. داشتم فکر می یعنی به موهامم اعتماد ندارم :))

  احتمالا بهترین مشتری ش باشم .. بس که گند هم بزنه هیچی نخواهم گفت .. این هیچی نگفتن تبلیغ خوبی نیست .. میخوام از این بگم که شدیدا  اکثر چیزها بی اهمیت هستند واسم .. موهام شکل مونیکا در فصل اول فرندز شد که شد! اصن خل ِ فشن دهه نود هستم .. شلوار فاق بلند .. موهای پفی .. کت و پیرهن گل و گشاد ..   اینا حاشیه اند ... یک قسمت از این بی اهمیت بودن به اینجا میرسه که چیزهایی که برای اغلب افراد خیلی حیاتی و مهم هست رو درک نمیکنم .. یعنی یک وقت هایی فکر میکنم مردونگی روانم  انقدر زیاد هست که مثل مردها که درکی از مسائل مهم ن ندارند و براشون عجیبه .. منم همینم .. خیلی دوست دارم کمی به تعادل برسم .. میدونی اصلا قضیه زنونه رفتار و این چرت و پرت ها نیست .. تعادل روانی بین مردونگی و زنونگی منظورمه .. تعادلی که من  رو از م جدا نکنه ..


بگذریم.. واسه صبح بلیط گرفتیم.. سال پیش این موقع سال اولی بودیم و حالا سال بالایی و آ ی محسوب میشیم.. به همین مس گی! بدون خانم ِ عزیزم .. 

اگه میتونستم تا یکی دو سال کش میدادمش .. ولی خب زندگی همینه دیگه .. چیزی که عمیقا دلم میخواد این هست که نشونه هایی پیدا کنم این سه ماه برای مقصد بعدی ..  که بعد کمی هدفمند تر پیش برم ..  و اگر آدمی خواست به مسیرم اضافه شه کاتالیزور* باشه ..حال و حوصله ی تایپ دیگه ای رو ندارم جدی.


* کاتالیزور، کاتالیست یا کاتالیزگر (به فرانسوی: catalyseur) (به انگلیسی: catalyst) کارایی های زیادی دارد. کاتالیزگز ماده ای است که اگر به مخلوط واکنشی افزوده شود، سرعت رسیدن ماده به ح تعادل در سیستم را، بدون آنکه خود دستخوش تغییر شیمیایی پایدار شود، تغییر می دهد و معمولاً آن را افزایش می دهد. (ویکی پدیا)


برچسب ها : رفتن همیشه پُرِ .... (3) - تعادل ,خیلی
رفتن همیشه پُرِ .... (3) تعادل ,خیلی
7/ 97

نمیدونم از کی پاییز حال خوبی بهم داد .. که ادامه پیدا کرد .. شاید از سال پیش که تجربه ش ن .. شاید از امسال که نمیدونم چند روز دیگه میتونم داشته باشمش و دوباره برم جنوب و وارد تابستون شم .. جالب اینجاس که لباس های پاییزیم رو جنوب گذاشتم و برگشتم .. شاید فکر نمی انقدر موندنم طول بکشه ..

داشتم به تابستون فکر می .. اینکه یکماه طول کشید تا خودمو جمع و جور کنم .. اینکه در واقع کار خاصی ن و اتفاق خیلی خوب و غیر خوبی ام نیوفتاد .. یک خط صاف .. 

اعتماد به مغزم زیاد شد .. همیشه فکر می یک مشکلی اون بالاها دارم ..

و به وضوح بیشتری بدست آوردم .. ای که با رو راستی بدست اومد .. شاید اگر غیر از این بود هیچوقت اسمش رو نمیزاشتم ..

الان دیگه زندگی م رو محدود به یک پلن ایده آل نمیکنم .. شاید چون حوصله ش رو ندارم  شاید چون ترجیح میدم کمی منطقی تر باشم.. پلن بی و سی و دی م در نظر گرفتم .. با اینکه فکر میکنم اتفاقات مسیر آدم رو میتونن تعیین کنن .. و ته دلم امیدوارم وارد همون مسیر ایده ال بشم ..

راستی قشنگ ترین جمله ای که توو این سه ماه شنیدم یکی بود .. اینکه یروز عصر رو تخت پردیس نشسته بودیم و چایی میخوردیم .. گفت یکبار داشتم فکر می که اگه مجبور باشم یک مدت تدی (سگ ش رو) به ی بدم که نگه ش داره ، تو رو انتخاب می .. ( نمیدونم چرا این جمله انقدر بهم چسبید .. شاید میدونم ... برای من،  اینکه ی بهم اعتماد کنه خیلی زیاد ارزش داره .. حتی بیش از ی که دوسم داشته باشه .. )


برچسب ها : 7/ 97 - شاید ,اینکه ,می , ,نمیدونم
7/ 97 شاید ,اینکه ,می , ,نمیدونم
رفتن همیشه پُرِ .... (2)

عصر  .. قرار بود ی بیاد دنبال مادربزرگم ..

فکر می راننده ای چیزی قراره بیاد .. ساعت نزدیک اومدن که شد، متوجه شدم  اون فرد م هست..

وسایل زیادی داشتن و باید کمک می تا دم در ..

بعد ده سال ندیدنش .. ده سالی که هرچیز و هر ی منو یادش مینداخت ..

دوست نداشتم ببینمش .. نگران تصورم بودم .. ولی مامان بزرگم ازم خواست که واستم ..

خوشبختانه عینک نزده بودم.. راستش انقدر چشام ضعیف هست که تا فاصله ی بیست سانتی متوجه چهره ی آدم ها نشم..

اومد .. موهاش سفید و ریشی که هیچوقت نداشت خا تری شده بود .. بغلم کرد و بوسید .. گفت چقدر بزرگ شدی .. آ ین بار که دیدمش 37 سالش بود .. و تنها شباهتی که به اون سالها داشت .. بوی عطر مخلوط با سیگار و چشم هاش بود .. گفته بود بهم بزرگ شدی، ولی مثل اون سالها سر زبونی و بچگونه صحبت میکرد .. انگار نمیخواست باور کنه که بزرگ شدم .. خودمم نمیخواستم باور کنم ..

رفت ..

 از حالی که داشتم نخواهم نوشت ..

یک ربع بعدش سر یخچال بودم و سه تا شیرینی خامه ای رو بدون اینکه متوجه شم که چه طعمی دارن قورت دادم .. خیلی احساسات رو باهاش قورت دادم .. مثل همیشه...

تی م هنوز بوی عطرش رو میده ..صبح که بیدار شدم کاش پریده باشه.





برچسب ها : رفتن همیشه پُرِ .... (2) - متوجه ,قورت دادم
رفتن همیشه پُرِ .... (2) متوجه ,قورت دادم
شنبه

عصر بود که رفتم و آزمایش هارو بررسی کرد ..

نتیجه  ی آزمون توجه و تمرکز ام  نرمال و در بعضی قسمت ها بالاتر از نرمال بود ..  eeg نیز نرمال ..qeeg نرمال و در حد خیلی خفیفی بیش فعالی و اضطراب ..

ِ گفت خیلی راحت بخوام بهت بگم اینه که الکی داری به خودت گیر میدی .. و احتمالا مشکل اعتماد به نفس داری .. اگر اضطرابت و یا اعتماد بنفست اذیت میکنه برات قرص بنویسم؟ که گفتم ترجیح میدم رواندرمانی شم ... چون به هرحال مثل این هست که بینایی چشام ضعیفه و قرص مثل عینک و در همون حد موقت میتونه کمک کننده باشه ..

راستش نتیجه م رو گفت، خوشحال شدم واقعا" .. یعنی طبیعی هست که باید حس مثبتی میداشتم ولی ترسم از این بود که شاید از اختلالاتم دارم تغذیه روانی میکنم  سالهاست ... از خوشحالیم خوشحال شدم!


دیعصر- ب بود ، سعی محترمانه داستان سینا رو تموم کنم ..  این ده روز چیزی که متوجه شدم  این بود که انگار کمی منظر رو دوست دارم... انقدر که نمیخوام حتی کمی آسیبی از ی ببینه .. انقدر که لااقل خودم هواش رو داشته باشم ... جمله ای که همیشه سر زبونمه ..  توو دنیایی که همه به فکر خودشونن لااقل خودت هوای خودت رو داشته باش...

یجا .. یه سریالی .. یه شخصیت خانم مورد علاقه م از جهاتی ، این دیالوگ رو پارتنرش میگه


wait..wait ..wait..

don't mess with my heart , ok

?

i can't handle anymore pain


از یجا به بعد هرچیزی و هر ی که میتونست و یا میشه گفت حتی استعداد اینکه روزی بخواد رنجی در من ایجاد کنه رو از اطرافم پاک .. آدم ها امن رو نگه داشتم و به دنبال امن ها نیز هستم .. راه حل سالمی نیست چون شاید درست تر اینه که بتونی زخم هارو هندل کنی .. بگذری و یا بی توجه باشی .. ولی برای من این روش انقدر ایده آله که لااقل توو این سن بلدش نیستم .. و فقط میتونم جلوی ایجاد زخم تازه رو بگیرم و خود آزاری نکنم! و خب دقتی که سر انتخاب طرف مقابلمم دارم از این موضوع نشات میگیره...خودم اسمش رو میزارم واقع بینی.. بقیه میگن  وسواس!




برچسب ها : شنبه - نرمال ,لااقل ,خودت ,انقدر
شنبه نرمال ,لااقل ,خودت ,انقدر
برزخ

فردا آ ین روز انتخاب واحده و هیچکدوممون موفق به انجامش نشدیم..

چون هنوز برنامه کلاس ها و اساتید مشخص نشده...

الهه برای خانم کامنت گذاشته با این مضمون که "دلتنگتونیم" ..

جوابش رو داده و آ ش نوشته " مشتاق و به امید دیدار"

به امید دیدار یعنی خداحافظ .. یا یعنی امیدی برای دیدار هست؟


برچسب ها : برزخ - امید دیدار
برزخ امید دیدار
کمی به شهریور نزدیک

دعاهام واسه کنسل شدن بی اثر بود گویا .. جدیدا خیلی دعاهام موثر واقع میشن :))

الان از بیرون اومدم ، روی کاناپه نشستم و نور کمی روشن که فقط به در دیوار برخورد نکنم.. همه عروسی اند  و میشه حدس زد که چقدر غر شنیدم سر اینکه چرا عروسی نمیرم .. راستش رو بخواید عروسی دختریست که من کارت عروسیشم دیدم گریه م گرفت ..وای بحال اینکه میخواستم حضور پیدا کنم..

چرا گریه م گرفت؟ چون دختر بشدت زیبا و مهربونیست ( مثلا من خوشگل شده باشم روزی،  تعریف خانوادم اینه که شبیهه مریم شدی!) و خب توو سن کم مادر و پدرش جدا میشن و با مامانش که خانمی بشدت وسواسی و با اخلاق های عجیب غریب بزرگ شده .. ک رو دیدم که ع شون روش بود و گریم گرفت .. چون شنیده بودم مامانش گفته بوده واسش وسیله ای نمی م چون میدونم ازدواجشون عاقبت خوشی نداره .. 

بگذریم .. امشب فکر کنم اولین دیت زندگیم رو رفتم .. به نیت دیت نبود .. ولی میدونستم از طرف اون اینطوره ..

اسمش سینا ست ( راستش نمیدونم چرا انقدر سینا در اطراف من وجود داره!) اینم از همکلاسی های کلاس زبانم بود .. شناختی که ازش سرکلاس داشتم اینه  که پسر بامزه ای هست و تیکه های جالبی مینداخت .. ولی هیچوقت انقدر که باید ازش خوشم نمیومد با اینکه ظاهرا هیچ ایرادی نداشت ..  خیلی دوست دارم الان بشینم تحلیل م ازش رو بنویسم  براساس دوساعت گپی که باهم زدیم .. چون وقتی اینجا مینویسم در بی دفاع ترین ح ی م که از خودم سراغ دارم .. انگار که با خودم حرف میزنم .. انگار که نقش هایی که اجتماع بهم داده رو درمیارم میزارم رو جا لباسی تا زمانی که دکمه ثبت زده میشه .. نقشی مثل اینکه تو روانشناسی و باید سالم باشی..و هرچیزی !

  حالا اینکه تصمیم ندارم امشب ازش بنویسم برای اینه که هنوز مغزم هیجان داره و احتمالا غیر منطقی..

فقط سرم بشدت درد میکنه از بوی سیگارش ... و اینکه ناخودآگاه با تایماز که طرز فکرش رو مقایسه .. دیدم چقدر تایماز شبیهه م بود ( گاهی اتفاق ها طوری میوفته که میبینی با ی که 9 سال ازت بزرگتره و فکر میکردی متفاوتین ، انقدر شباهت داری که با ی که 3 سال ازت کوچیکتره نداری .. حس می جلوی پدرم نشستم ! )

با این حال کمی عزت نفس م ترمیم پیدا کرد و شاید بازم دیدمش تا دلایل قوی تری برای ادامه ندادن داشته باشم.. حتی آ ش ازم خواست نظرم رو بگم .. خیلی رک گفتم انقدر جذبم نکردی که بهت قول بدم رفتم جنوب به ی نگاه نکنم!



برچسب ها : کمی به شهریور نزدیک - اینکه ,انقدر ,بشدت ,خیلی ,عروسی
کمی به شهریور نزدیک اینکه ,انقدر ,بشدت ,خیلی ,عروسی
they don't really care about us

چند روز پیش رفته بودیم یجا چیزی بخوریم.. میز کناری کلی خانم بودن که انگار بعد چند سال دورهم جمع شده بودند، سنشون حدود چهل.. یکی دو تا بچه م اون وسط بود .. بعضیا چیتان پیتان و چنتاشونم انگار کارمند بودند و از سرکار یک راست اومده بودند اونجا .. دقیق شده بودم که ببینم درباره ی چی صحبت میکنند ..

( در فضول بودن من هیچ شکی نیست، یبار توو جمع بودیم الهه پرسید راست میگن مشهدیا فضولن؟ گفتم مشهدیارو نمیدونم ولی من که هستم .. مخصوصا درباره چیزی که توو ذهن و زندگی انسان ها میگذره)

یکیشون از اومده بود ، یکی از اسپانیا .. یکی از کارمندام مثل اینکه خیلی وزن کم کرده بوده یکیشونم آفتاب سوخته شده بود .. دیگه صحبت از دلار و کنکور بود .. کلا" جو صمیمی ای نبود بنظرم ..  دقیق شده بودم تا ببینم ما توو اون سن از چه چیز هایی صحبت خواهیم کرد با دوستامون .. و با خودم گفتم که کاش این تازه شدن دیدار ها بعد یک مدت زیادی هیچوقت اتفاق نیوفته ..چون دوست دارم با تصوری که ازشون دارم خودم یک آینده و زندگی رو واسشون پیش بینی کنم .. کلا" واقعیت ناجذاب ترین پدیده س واسم انگار..

دعام گرفت یکی دو روز بعد نمیدونم کدوم از خدا بی خبری منو به گروهی ادد کرد که جمع دوستان دبستان و راهنماییم بود (نمیدونم چطور تلفیق شده بودن مثل سرزمین عجایبه اصن !) ..  حالا اسمارو میدیدم ع ارو میدیدم .. چشام چهارتا شده بود .. قبلا" فکر می من و مونا و پرناز خیلی تغییر کردیم  نسبت به اون زمان.. بعد از دیدن ع ا به اشتباه بزرگم پی بردم .. آخه مگر رنگ پوست حتی انقدر تغییر میکنه .. انگار کن قبل و بعد مایکل ج ون .. به هرحال بقول یکیشون که نوشته بود  باید شکرگزار عمل زیبایی و لوازم آرایش باشیم که انقدر تغییر ایجاد کرده ... قبلا" نسبت به این قضیه گارد داشتم .. ولی الان بنظرم آدم هرکاری که باعث میشه حالش نسبت به خودش بهتر شه ه،  خوبه! بدون تبصره ..

خلاصه همه از تحصیل و شغل و هرچیزشون مینویسن و منم چیزی برای گفتن نداشتم .. یعنی در واقع حال و حوصله ش رو نداشتم .. فقط یجا نسیم که دختر خیلی خوبی بود از قدیم و الان بشدت جذاب شده ..نوشته بود که چه چیزهایی ازمنظر خاطرش هست .. چند خط نوشته بود و دو کلمه ی اصلیش "درسخون و مهربون" بود .. ازش تشکر و میخواستم بنویسم که هنوزم فقط همین دو تام .. بین همه ی این همکلاسی های قدیمی ، ایی که علاوه بر رشته تحصیلیشون ..  دارن کار میکنن یا از هنرشون پول درمیارن و یا مربی ورزشی چیزی شدن ..

هنوزم همینام .. میخواستم بگم میدونستی معدل این ترمم نوزده و خورده ای شد و از یکماه قبلش برنامه ریخته بودم.. فکر می به هدفم برسم چقدر حالم خوش خواهد بود .. چون تنها ریسمانی که بهش چنگ زدم از اول درس بوده تا به واسطه ی اون چیزی بشم .. چون تمام تخم مرغام روو توو یه سبد چیدم ... و الان که هیچ امیدی به آینده ی تحصیلی ای که میخواستم ندارم .. نوزده با شونزده با دیپلم دیگه واسم فرقی نداری .. میخواستم بگم میدونی روزا عین یک تیکه گوشت میوفتم روی تختم و نمیتونم ت بخورم تا شب (بطور میانگین) .. 

میخواستم بگم خسته شدم انقدر که تمام زندگیم سعی که از حال افسرده م خارج شم وقتی میدونستم باز فرداش همبستر میشیم...


برچسب ها : they don't really care about us - چیزی ,میخواستم ,انگار ,نوشته ,الان ,انقدر ,انقدر تغییر
they don't really care about us چیزی ,میخواستم ,انگار ,نوشته ,الان ,انقدر ,انقدر تغییر
آفوگاتو

    رفته بودیم فروشگاهی و در حال انتخاب رنگ و غیره .. 

    یکی از خانم های فروشنده همراهمون میومد تا توضیح بده، اول که اومد دست بده  متوجه شدم که چقدر  دستهاش خشکن.. راستش این قضیه بی ربط هست به چیزی که میخوام تعریف کنم ولی جالبه که در  یاداوریشم اول دستهای خشکش به ذهنم رسید..

من آدم تاچ کننده ای هستم .. یعنی اگه بخوام احساسم  رو به ی نشون بدم بیش از زبانی و دیداری بودن لمس کوچکی خواهم داشت و درباره خودم لمس بیش از شنوایی تاثیرگذار هست و برای همین خاطراتمم با حس لمس و سپس عطر یادآوری میشن..     

بگذریم ..  یجایی نظرم رو خواستند و داشتم میگفتم..      

یهو برگشت گفت چقدر این دخترتون ملو و آرومه .. لبخند زدم و صحبتم رو ادامه دادم ..

   یدمون تموم شد و خواستیم ازش تشکر کنیم و خداحافظی .. که باز گفت وای آدم دوست داره چند ساعت بشینه به چ نگاه کنه و آروم شه .. کلمه ای که در وصفم بکار برد آرامبخش بود!   

   این صفت بیش از هر صفتی تا به حال به گوشم خورده و خودم بیگانه ترین حس رو به این موضوع دارم ..      

شاید برای همین با چشم هایم سر دشمنی دارم .. چون در اکثر مواقع احساس اشتباهی رو القا میکنند و از طرف دیگر اگر به ی احساسی داشته باشم با نگاهی همه چیز روشن میشود .. عضو دروغگوِ  راستگویم .      


این  اوا به این فکر می که اولین موضوعی که با تراپیستی بخوام در میون بزارم چه چیزی هست در این  دوره از زندگیم؟ ( این سوال رو هرچند وقت یکبار برای خودم طرح میکنم تا ببینم کجای راهم)   ازش میپرسیدم  این همه خشم فرو خورده ، کجای وجودم زندگی میکنه و یا در خفا رشد میکنه؟ چرا نمیبینمش ولی حسش میکنم ..   


     داشتیم برمیگشتیم که بابا گفت راست میگه چقدر تو آرومه چهرت .. خندیدم و گفتم باز از خانمه خوشت  اومده بود؟  میدونیم که بابا بی غرض از خانم های زیبا و مهربون خوشش میاد .. احتمالا" به بابا رفته م از این  لحاظ و باید از مادرم تشکر کنیم برای این حس و گاها عقده ی سیری ناپذیری که ماها که به زن ها و محبتشون داریم .            


   + ب با تایماز صحبت کرده بودم و بدون اینکه اشاره ای به جذاب نبودنش کرده باشم موضوع تموم شد ..   از اونجایی که  sapio ual  هستم تا حدی .. باید متوجه شده باشین که دارم چرت میگم درباره جذ تش! باهوش، سالم  و با شخصیت بود ..

   من جایی بودم که احساساتم داشت میومد بالا و چی بیشتر از این  دلیلی برای تمومی یک آشنایی دور .. خیلی دور!

آدم دور یعنی رابطه ی بدون تاچ و عطر .. خاطره ای که لابد هیچوقت نمیتونستم یادآوریش کنم..       

بلد بود رامم کنه .. حتی ب با اون منطقی که داشت، درست همونجایی که فکر میکرد دوباره قانع  شدم.. اونجایی که کمی هوام بارونی شده بود  .. نخواستم که رام شم ..  باید برمیگشتم به جنگل م ..


برچسب ها : آفوگاتو - این , ,تشکر کنیم ,برای همین
آفوگاتو این , ,تشکر کنیم ,برای همین
it's like a pain in the chest

 تقریبا از همون روزی که آپ ، حالم دگرگون شد...

برچسب ها : it's like a pain in the chest
it's like a pain in the chest
صرفا فرضیه ای!


با خودم فکر کرده بودم حالا که موقعیت و زمان ورزش رو ندارم .. تنها کاری که ازم برمیاد تا بیش از این از هیکل خودم بیزار نباشم اینه که شیرینی های رو در طول هفته حذف کنم .. و خب اولین هفته موفقیت آمیز بود .. امروز آزاد بودم ..تازه فهمیدم که چقدر زندگی بدون این لعنتی بی مزه س .. به هر حال تازه امروز یکم انرژی روانیم برگشت واسه نوشتن..

عصر بود،  موضوعی فکرم رو مشغول کرد .. وقتی میگم مشغول یعنی اینکه ی اعت نمیتونستم جلوی این فکرارو بگیرم درحالیکه در اضطرار انجام کاری بودم .. چیزی بود که دوست نداشتم دربارش بنویسم  ولی خب سوال و بحثی که دیروز داشتیم و فکرای امروز .. بنظرم اومد اونقدر که بنظرم میاد از چارچوب اخلاقی شخصیم خارج نمیشه نوشتن ازش...

بحث از اینجا شروع شد که مدرسه ی تی رفتیم یا غیر انتفاعی و یا کلا چی؟ و آیا بهتره اگه بچه ای داشتیم کجا بفرستیم.. حالا نمیخوام اون تحلیل ها و صحبت های بقیه رو بنویسم .. میخوام تجربه و تحلیل خودم رو بگم.. چیزی که امروز در واقع اومد به ذهنم..

پنج سال دبستان م مدرسه ای تی میرفتم که بخاطر موقعیت مکانی که داشت بیشتر محروم بودن دانش آموزا و چند درصدی ام متوسط .. صحنه ای که هیچوقت فراموش نمیکنم این بود که همکلاسی داشتم اسمش سحر بود و یکبار موز آورده بود و لیس میزد اون موز رو تا دیرتر تموم شه ...  از همون زمان ها بود که حتی دوس نداشتم چاشتی چیزی ببرم مدرسه و جلوی ی بخورم.. شاید باورتون نشه که امسال تازه این عادت از سرم افتاد! حالا بیشتر تمرکزم روی قضیه فرهنگی موضوع هست..  چقدر جنبه ی منفیش بدلیل اختلاف فرهنگی بود تا هرچیز دیگه ای ..

توو اون سالها دو بار دو تا مادر برخورد فیزیکی باهم داشتند و یکبار معلمی ( مبسوط نمیگم که ح قربانی بودن نگیره موضوع) .. و خب وقتی برخورد فیزیکی جای صحبت رو بگیره این اختلاف بولد میشه .. الان فکر میکنم کدوم مادر سطح متوسط یا بالای فرهنگی ، بدون هیچ صحبت و پرسشی میاد میزنه توو گوش همکلاسی دخترش؟

ولی جنبه ی مثبت ش این بود که درک و شناخت خوبی ازاون  فضای جامعه دارم    .. شروع به نوشتن این پست که برسم به این نقطه.. چقدر جالب شد زندگیم که با همه ی اقشار و طبقات جامعه تجربه ای داشتم ..

بعد از اون ، راهنمایی رفته بودم غیر انتفاعی سر کوچه مون .. و خب انگار همه شبییه هم دیگه بودیم و این ایده ال ترین ح ممکن برای تحصیل ِ بنظرم! و خب شد سالم ترین دوران ... بعد از اون دبیرستان که بازم میانگین در یک سطح بودیم .. بعد که دیگه خیلی شرق و غرب بود .. در واقع بیشتر شرق  :)) دیگه قضیه اختلاف نبود .. تفاوت فرهنگی و عقیدتی .. راستش نتونستم معا کنم که بخوام چیزی دربارش بگم.. فقط بلد شدم که در مقابل اعتقادهای سخت و ریجید ، سکوت کنم و اینو احترام بدونم.. 

و خب موقعیت  الانم که میشه گفت از نظر فرهنگی ، اعتقادی یک سوییم ..و  از بعضی لحاظ ها عده ای در موقعیت سطح بالایی قرار دارند .. و خب انگار الان  از این قشر هم درک و فهمی دارم..

و خب تحلیلی که از این موضوع داشتم این بود که در رنج کشیدن آدم ها عد کاملا" رعایت شده..  با یک انحراف معیار بالا پایین..

فقط اغلب بالایی ها درباره ی مسائل عمیق تری به رنج کشیدن میوفتن .. یعنی دیگه دغدغه ها فیزیولوژیک نیست ... (چیزی که دارم میگم در فضای آکادمیک هست و واقعیت جامعه متفاوت از این شاید باشه!)

و به نسبت اخلاق مدار تر...



برچسب ها : صرفا فرضیه ای! - فرهنگی ,چیزی ,داشتم ,موضوع ,جامعه ,اختلاف ,برخورد فیزیکی
صرفا فرضیه ای! فرهنگی ,چیزی ,داشتم ,موضوع ,جامعه ,اختلاف ,برخورد فیزیکی
اوا اردیبهشت

دو ساعتی هست که رفتند... و حالا که خونه رو به ح اولیه برگردوندم  و خودم احتمالا با کمی تفاوت نسبت به هشت روز پیش شروع به نوشتن ...

بهم گفته بود که خواهرشم باید بیاد .. ( دو قلو هستند و بدون کمترین شباهتی .. میگه یکبار ع ش رو به سیاوش باهوشِ نشون داده و پسره گفته چه بی ربطین.. واقعا بی ربطن !!)  از وقتی گفت، میدونستم باید روزهای پرچالشی رو بگذرونیم .. چون ی ره درحال گیس و گیس کشی هستند و دقیقا نقش مادر رو باید ایفا کنم.. 

یه ور جدیدی از خودم رو کشف به هر حال .. چی فهمیدم از خودم؟

اینکه متاسفانه دقیقا عین مامانم و در ادامه خواهرم رفتار میکنم و همونقدر وسواس و کنترلگر! با این تفاوت که از غر زدن بیزار هستم و نمیگم و حرص میخورم صرفا..  فهمیدم که تا حدی بلدم مادر باشم.. تعریف مادر بودن برای من کار خونه انجام دادن نیست .. در واقع این کار نه جنس داره نه سن و نه مربوط به نقش خاصی هست .. تعریف مادر بودن توو دنیای من یعنی توجه ِ به اندازه ، متعادل و ی ان نسبت به بچه ها و نه هیچ چیز اضافی و بیش از اندازه ی دیگری...

فهمیدم که همچنان انسانی مهمان ننوازی هستم .. و در آ اینکه تنها زندگی رو به هرچیزی ترجیح میدم .. تنها دیدن ، خوردن ، خو دن ..

ولی خب آدمی بیش از چیزی که فکر میکنه توانایی داره .. میتونه از صبح تا عصر بره یا سرکار و سر راه دونات بگیره .. بیاد خونه همونطور که ظرفارو میشوره .. چایی درحال دم شدن باشه و سر به سر بقیه بزاره .. بپرسه آ شب چه ی ببینیم ؟ غذا چی میخورین؟ و یا اینکه نظرتون چیه که بریم بیرون؟ پولی واسش نمونده باشه..و با همه نگرانی ها ..در آ خستگی ای در وجودش نباشه ..

عجیب ترین ح ی هست که در خودت کشف میکنی..انگار که پشت هم کفش های متفاوتی رو پات کنی و باهاشون راه بری..



برچسب ها : اوا اردیبهشت - مادر ,اینکه ,فهمیدم ,خونه ,مادر بودن ,تعریف مادر
اوا اردیبهشت مادر ,اینکه ,فهمیدم ,خونه ,مادر بودن ,تعریف مادر
چاقی چیست؟
وضعیتی که حتی اعتماد به نفس "راه رفتن" رو از دست میدی (نقطه)
برچسب ها : چاقی چیست؟
چاقی چیست؟
اوایل اردیبهشت

یچیزهایی به ولا که ذاتی اند و از اون چیز ها میشه به مهمون نواز بودن اشاره کرد و بلع ،  بنده مهمون ننواز ترین آدم سیاره م ..  و خب در شش ماه اخیر به اندازه ی کافی از این  لحاظ مورد ترچر قرار گرفتم.. :دی  عید که رسما" دیدم نمیتونم تحمل کنم که عده ای هفته ای باهام زندگی کنند و صبح به صبح لبخند بزنم و صبح بخیر بگم درحالیکه عمیقا آرزوی بخیر بودن  روزشون رو ندارم،  در ادامه تنها و در سکوت خبری پاشدم رفتم مشهد .. 

ولی خب استثنای این موضوع مهمون هایی هستند که میشه جلوشون پیژامه پوشید .. دیگه اونا ترچر محسوب نمیشن ..

و خب این زنجیره ی مهمون ها گویا تمومی نداره .. ببینیم آ ش آدم میشم؟

اینارو نوشتم چون ساعت دوشب  مهمونی میرسه و کارد بزنی خونم درنمیاد :)) ولی امشب اتفاق دیگه ای افتاد که مقداری نرم تر با این قضیه برخورد ... بعد سالها بلا ه ی خونه مون رو ید ...

منو ساختمون  همسن هستیم .. یجورایی بزرگم کرده و یا شاید باهم بزرگ شدیم ..  روزهای بچگی  که با م بیدار میشدم و نون-پنیر چایی شیرین میخوردیم.. روزهایی که مادرجون زنده بود و از توو ش پول میداد بهمون .. روزهایی که فکر می بهترین و عموی دنیا رو دارم.. شبی که نامزدی برادرم رو گرفتیم .. عصری که تیکه های پازل اومده بودن پیشم .. هر لحظه ش در زمان خودش  لابد انقدر با کیفیت بودند که بدون هیچ ردپایی از اون حس ها و آدمها زندگی ادامه پیدا کرد.. خونه ی بعدی بی خاطره س و همواره آدم ها باید به جایی پناه ببرند که گرم باشه و بی خاطره..


برچسب ها : اوایل اردیبهشت - مهمون
اوایل اردیبهشت مهمون
ای پر از ِ رفتن

از روزی که پام رو گذاشتم شرق .. حتی چند ساعت قبل تر .. کلافگی ازم جدا نشده .. بیش از کلافگی،  گرما و عطش شدیدی که انگار از جنوب درونم مونده و انقدر زیاد هست که توو این دمای یکی دو درجه هر آن ممکن هست برم و کولر روشن کنم ... خودم احتمال میدم که تغییرات هورمونی باشه .. 


یک ح پارانویام بهم اضافه شده(دارم فول آپشن میشم :دی) .. ایی که میشناسنم میدونن که خیلی تلاش میکنم تا رفتار آدمارو قضاوت نکنم و یا حتی از ورِ مثبتی بهش نگاه کنم  و دلیل این موضوع نه خوبی و نه هیچ چیز دیگری نیست.. تنها دلیلش اینه که وقتی میبینم چقدر واقعیت رفتار خودم با برداشت بقیه متفاوت هست این احتمال رو میدم که ع ش م اتفاق بیوفته ...  

چند وقت پیش به رفتار یکی از همکلاسی هام مشکوک شده بودم که مدام داشت به فرد صاحب منصبی لطف میکرد ( و راستش توو کلاسمون این خیلی اپیدمی هست .. و ایی که مثل من  فلج این مدل داد و ستد ها هستند میدونن چه حسی داره .. ) اوایل با خودم میگفتم شاید احترام و علاقه س .. تا اینکه روزی باهام صحبت میکرد و بین صحبتاش فهمیدم که شک ام بی دلیل نبوده ... و از اون شب شک دارم به هر لطفی .. به هر آدمی .. و دارم با تمام وجود میفهمم که با ذهن پارانویا زیستن چقدر خالی از آرامش ِ ..


دلم  پیش  ِ جنوب ِ .. خالی از هر لطف و آدمی ...


+ p. s : پرشین بلاگ با این حال و اوضاع مارو درست کرده به ولا!

تشکر منو از همینجا پذیرا باش جان ِ شیشه ای م ...

برچسب ها : ای پر از ِ رفتن - رفتار
ای پر از ِ رفتن رفتار
دی یا بهمن

ده روز پیش بود که پسر م چند روزی اومده بود اینجا .. ( همون پسر که ازش نوشته م قبلا .. پسر همون تک م که ازش نوشتم)

 باهم میرفتیم اینور اونور .. من که حوصله ی پاساژ گردی ندارم باید باهاش میرفتم و اونم با وسواس خاصی هرچیزی رو ورنداز میکرد .. یک لحظه حس تامون شده!

 یک شبی با مامان رفته بودیم شام بخوریم .. موزیکی نواخته میشد و همه در حال همخونی و قر ریز و تشویق بودن .. و یهو خواننده رو کرد به میز ما که شماها چرا انقدر خشک هستین .. و نگاها اومد سمتمون ... یک لحظه فکر که خاورمیانه ی بین میزهاییم .. خاورمیانه ی خاورمیانه ایم .. راستش رو بخواید وسط یک آهنگی م سه تاییمون اشکی شدیم .. (آهنگ لحظه های معین ) قشنگ نقش ژنتیک پر رنگ بود .. همچین میگم ژنتیک که انگار محیط سالم و غنی ای داشتیم ...

بابا همیشه به پارتنر خواهرم میگه که از وقتی اومدی توو خانواده مون .. منظر دیگه افسرده نیس ( هر وقت م این رو میگه چشام گرد میشه .. انگار مثلا" افسردگی، سرماخوردگی هست که عیان گفته شه :دی ) .. پر بیراهم نمیگه راستش رو بخواید .. این پنج سال بودنش مثل این بود که انگار فهمیدم زندگی های نرمال و فیلی رنگی خارج از خاورمیانه مون وجود دارند ..

برچسب ها : دی یا بهمن - خاورمیانه ,انگار ,لحظه
دی یا بهمن خاورمیانه ,انگار ,لحظه
شعر و آهنگ عجیب ! من ...


می ترسم از تاریک روشن ها

از قبل و بعد گریه ی زن ها

از زندگی باهم ولی تنها

از بدرقه تا راه آهن ها

از شوق غمگین رسیدن ها

از دوستت دارم شنیدن ها

از هر چه با من هست می ترسم

از چای مانده روی میز او

از آرزوهای عزیز او

از اسم روی ریز او

از ریتم موزیک مریض او

از ریتم موزیک مریض او

از هر چه با من هست می ترسم می ترسم

من می شناسم مثل غم او را

انگیزه ی آن چشم ابرو را

آن تخت خواب مست، آن بو را

.

.

.

برچسب ها : شعر و آهنگ عجیب ! من ... - ترسم ,هااز ,موزیک مریض ,ریتم موزیک
شعر و آهنگ عجیب ! من ... ترسم ,هااز ,موزیک مریض ,ریتم موزیک
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.264 seconds
RSS