خودمو ادامـــه میدم تو کیوسکه نبش رویا...

خودمو ادامـــه میدم تو کیوسکه نبش رویا... از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

7/ 97

نمیدونم از کی پاییز حال خوبی بهم داد .. که ادامه پیدا کرد .. شاید از سال پیش که تجربه ش ن .. شاید از امسال که نمیدونم چند روز دیگه میتونم داشته باشمش و دوباره برم جنوب و وارد تابستون شم .. جالب اینجاس که لباس های پاییزیم رو جنوب گذاشتم و برگشتم .. شاید فکر نمی انقدر موندنم طول بکشه ..

داشتم به تابستون فکر می .. اینکه یکماه طول کشید تا خودمو جمع و جور کنم .. اینکه در واقع کار خاصی ن و اتفاق خیلی خوب و غیر خوبی ام نیوفتاد .. یک خط صاف .. 

اعتماد به مغزم زیاد شد .. همیشه فکر می یک مشکلی اون بالاها دارم ..

و به وضوح بیشتری بدست آوردم .. ای که با رو راستی بدست اومد .. شاید اگر غیر از این بود هیچوقت اسمش رو نمیزاشتم ..

الان دیگه زندگی م رو محدود به یک پلن ایده آل نمیکنم .. شاید چون حوصله ش رو ندارم  شاید چون ترجیح میدم کمی منطقی تر باشم.. پلن بی و سی و دی م در نظر گرفتم .. با اینکه فکر میکنم اتفاقات مسیر آدم رو میتونن تعیین کنن .. و ته دلم امیدوارم وارد همون مسیر ایده ال بشم ..

راستی قشنگ ترین جمله ای که توو این سه ماه شنیدم یکی بود .. اینکه یروز عصر رو تخت پردیس نشسته بودیم و چایی میخوردیم .. گفت یکبار داشتم فکر می که اگه مجبور باشم یک مدت تدی (سگ ش رو) به ی بدم که نگه ش داره ، تو رو انتخاب می .. ( نمیدونم چرا این جمله انقدر بهم چسبید .. شاید میدونم ... برای من،  اینکه ی بهم اعتماد کنه خیلی زیاد ارزش داره .. حتی بیش از ی که دوسم داشته باشه .. )


برچسب ها : 7/ 97 - شاید ,اینکه ,می , ,نمیدونم
7/ 97 شاید ,اینکه ,می , ,نمیدونم
رفتن همیشه پُرِ ....

اوایل مرداد رومی  رو دیده بودم ..  دو - سه ساعتی باهم صحبت کردیم و از نگرانی که از آینده داریم هم گفتیم..

امشب فهمیدم این چند روز سفر نرفته .. بلکه کلا" از ایران رفته ..

حس های عجیبی گرفتم از این خبر.. چیزی بین حسادت ، دلگرفتگی و تهش دلتنگی..

حسادت که میتونه طبیعی باشه ..

دلم گرفت از اینکه بی خبر رفت .. از اینکه اون روز هیچی نگفت .. ولی کم کم حس درکش میکنم.. چون خودمم همینقدر آدم محافظه کاری م که تا مطمئن نشم و یا مستقیما سوالی نشه چیزی نمیگم از برنامه م..

دلتنگش شدم و هرچی فکر میکنم به اون چهره و روحیه هیچی جز کشوری با بوسه های معروفش نمیاد ..


برچسب ها : رفتن همیشه پُرِ ....
رفتن همیشه پُرِ ....
رفتن همیشه پُرِ .... (2)

عصر  .. قرار بود ی بیاد دنبال مادربزرگم ..

فکر می راننده ای چیزی قراره بیاد .. ساعت نزدیک اومدن که شد، متوجه شدم  اون فرد م هست..

وسایل زیادی داشتن و باید کمک می تا دم در ..

بعد ده سال ندیدنش .. ده سالی که هرچیز و هر ی منو یادش مینداخت ..

دوست نداشتم ببینمش .. نگران تصورم بودم .. ولی مامان بزرگم ازم خواست که واستم ..

خوشبختانه عینک نزده بودم.. راستش انقدر چشام ضعیف هست که تا فاصله ی بیست سانتی متوجه چهره ی آدم ها نشم..

اومد .. موهاش سفید و ریشی که هیچوقت نداشت خا تری شده بود .. بغلم کرد و بوسید .. گفت چقدر بزرگ شدی .. آ ین بار که دیدمش 37 سالش بود .. و تنها شباهتی که به اون سالها داشت .. بوی عطر مخلوط با سیگار و چشم هاش بود .. گفته بود بهم بزرگ شدی، ولی مثل اون سالها سر زبونی و بچگونه صحبت میکرد .. انگار نمیخواست باور کنه که بزرگ شدم .. خودمم نمیخواستم باور کنم ..

رفت ..

 از حالی که داشتم نخواهم نوشت ..

یک ربع بعدش سر یخچال بودم و سه تا شیرینی خامه ای رو بدون اینکه متوجه شم که چه طعمی دارن قورت دادم .. خیلی احساسات رو باهاش قورت دادم .. مثل همیشه...

تی م هنوز بوی عطرش رو میده ..صبح که بیدار شدم کاش پریده باشه.





برچسب ها : رفتن همیشه پُرِ .... (2) - متوجه ,قورت دادم
رفتن همیشه پُرِ .... (2) متوجه ,قورت دادم
شنبه

عصر بود که رفتم و آزمایش هارو بررسی کرد ..

نتیجه  ی آزمون توجه و تمرکز ام  نرمال و در بعضی قسمت ها بالاتر از نرمال بود ..  eeg نیز نرمال ..qeeg نرمال و در حد خیلی خفیفی بیش فعالی و اضطراب ..

ِ گفت خیلی راحت بخوام بهت بگم اینه که الکی داری به خودت گیر میدی .. و احتمالا مشکل اعتماد به نفس داری .. اگر اضطرابت و یا اعتماد بنفست اذیت میکنه برات قرص بنویسم؟ که گفتم ترجیح میدم رواندرمانی شم ... چون به هرحال مثل این هست که بینایی چشام ضعیفه و قرص مثل عینک و در همون حد موقت میتونه کمک کننده باشه ..

راستش نتیجه م رو گفت، خوشحال شدم واقعا" .. یعنی طبیعی هست که باید حس مثبتی میداشتم ولی ترسم از این بود که شاید از اختلالاتم دارم تغذیه روانی میکنم  سالهاست ... از خوشحالیم خوشحال شدم!


دیعصر- ب بود ، سعی محترمانه داستان سینا رو تموم کنم ..  این ده روز چیزی که متوجه شدم  این بود که انگار کمی منظر رو دوست دارم... انقدر که نمیخوام حتی کمی آسیبی از ی ببینه .. انقدر که لااقل خودم هواش رو داشته باشم ... جمله ای که همیشه سر زبونمه ..  توو دنیایی که همه به فکر خودشونن لااقل خودت هوای خودت رو داشته باش...

یجا .. یه سریالی .. یه شخصیت خانم مورد علاقه م از جهاتی ، این دیالوگ رو پارتنرش میگه


wait..wait ..wait..

don't mess with my heart , ok

?

i can't handle anymore pain


از یجا به بعد هرچیزی و هر ی که میتونست و یا میشه گفت حتی استعداد اینکه روزی بخواد رنجی در من ایجاد کنه رو از اطرافم پاک .. آدم ها امن رو نگه داشتم و به دنبال امن ها نیز هستم .. راه حل سالمی نیست چون شاید درست تر اینه که بتونی زخم هارو هندل کنی .. بگذری و یا بی توجه باشی .. ولی برای من این روش انقدر ایده آله که لااقل توو این سن بلدش نیستم .. و فقط میتونم جلوی ایجاد زخم تازه رو بگیرم و خود آزاری نکنم! و خب دقتی که سر انتخاب طرف مقابلمم دارم از این موضوع نشات میگیره...خودم اسمش رو میزارم واقع بینی.. بقیه میگن  وسواس!




برچسب ها : شنبه - نرمال ,لااقل ,خودت ,انقدر
شنبه نرمال ,لااقل ,خودت ,انقدر
منی و راه های نرفته ش :))

ب به درستی تشخیص دادم که زمان مناسبی واسه نوشتن نبود .. کمی بعد از اینکه سر دردم بهبود پیدا کرد متوجه شدم که چقدر با ناراحتی کلید خونه رو چرخوندم .. از نحوه ی چرخوندن کلید گاها میشه به احوال فرد پی برد.. اونجا که در باز شد ولی کلید بیرون نمیومد و اعصابم خورد شده بود .. سینا اشاره کرد که میخوای پیاده شم کمک کنم؟ با سر گفتم نه و درومد کلید و نفس راحتی کشیدم از اینکه رفت .. مطمئنا اولین قرار نباید این حس بوجود بیاد ..

اول که نشسته بود کمی از درس و کارش گفت .. بعد شروع کرد به توصیف اخلاقش .. اولین کلمه ای که به زبون آورد این بود که من خیلی غیرتی م! فکر کنم از بادی لنگوئج یا لبخندم فهمید که چقدر این کلمه از مس ه ترین کلمه هاییست که میشه به زبون آورد و یا شنید!  باور همیشگی م به انسان های غیرتمند دو تا کلمه س "کمبود عزت نفس" و "احساس نا امنی شدید روانی" و اگه میشد برای اثباتش پایان نامه ای با موضوعی به این مس گی داد حتما انجام میدادم  تا انقدر با افتخار به زبون نیاد ...

بداخلاق م ، مغرورم ، خط قرمز هامو اگر ی رد کنه میکشمش! یکی یکی مدال های افتخار رو به ش آویزون میکرد .. و پشت سرهم سیگار میکشید .. نپ خیلی وسط صحبت ش و ففط با تعجب نگاهش می و حتی احساس ترس م داشتم! دیگه یجا فاصله انداخت .. بهش گفتم این اخلاق ها چیزی نیست که انقدر با افتخار ازش تعریف میکنی .. جواب داد که افتخار نمیکنم،  میخوام بدترین روی سینا رو بشناسی و همینطور که هست خواستی  قبول کنی .. ( از این قسمت حرفش خوشم  اومد چون کلا آدم صادقی بنظرم اومد و بدون بازیگری) ولی از طرفی حس این رو داشتم که واقعا افتخار میکنه چون احتمالا فیدبک های خوبی از طرف دخترهای قبلی زندگیش گرفته که کیف می از این همه کنترل و چارچوب و گ محبت... 

ازم درباره ی گذشته م پرسید و گفتم که تجربه ی فیزیکی رابطه رو نداشتم .. و اصلا اینو با افتخار نمیگم! که چ برق زد هی گفت لطفا به این موضوع افتخار کن .. گفتم واقعا این موضوع قابل افتخار نیست و دلیلش پاک دامنی ،  عفت و این چرت و پرتا نبوده .. آدم باید چندتا تجربه داشته باشه ..

که گفت این موضوع اولویت منه و الان که گفتی خیالم راحت شد .. دیگه قاطی و گفتم اصن نمیفهمم منظورتو .. که گفت دلیل منطقی ندارم ونمیدونم !  بعدش شروع کرد به چرت و پرت گفتن ..( چرت و پرت منظورم همون چرت و پرت هایی که روزی صدبار توو فرهنگ مرد سالارانه مون میشنویم)

اینجا دیگم خواستم بدونم این واقعا چند چنده گفتم از اولویت های دیگه ت بگو که گفت تو همه ش رو داری .. گفتم از خط قرمزات بگو .. گفت اونا مهم نیس .. چون مطمئنا تو ازشون نمیگذری ..

بخوام راحت بگم ببخشید ولی "عرضه ش رو نداری" ! 

شاید باورتون نشه ولی قسمتی که باعث ترمیم عزت نفس م شد اینجا بود..  اینکه فهمیدم بجای اینکه از این حرف ناراحت شم و حتی بهم بربخوره .. یک لحظه به خودم اومدم که داره از زبون چه ی گفته میشه؟ ی  که رد شدن از خط قرمزهاش که متشکل از انواع خیانت هست احتمالا ، نشونه ی عرضه میدونه؟ بی شرفی  یا با عرضگی ؟

و فقط یک لحظه سرم رو انداختم پایین و اجازه دادم بگذره اون لحظه ..

درباره ی خودش میگفت که تعریف از خود نباشه ولی اصلا نمیتونم دو یا چند رابطه رو باهم داشته باشم.. احتمالا اینجا انتظار داشت قربون صدقه ش برم که گفتم تعریف نیس اینا .. وظایف بدیهی یک رابطه س .. و از اون به بعد هرچیز بدیهی که به عنوان تعریف بیان میکرد با یک نگاه چپ (البته کمی مزاح می با این ری اکشنا)  تصحیح میکرد به اینکه وظیفه س البته !

آ ش گفت آیا حاضری با این سینایی که توو این قرار شناختی وارد رابطه شی؟ و اصرار کرد رک و رو در رو بگو چون از این متنفرم که میرن خونه مسیج میدن که آره یا نه .. گفتم نوشتن برای من راحت تره ولی باشه .. همونجا فندکش رو روشن کرد و یک پک زد .. گفتم اینطوری تصور کن که بو و دود سیگار چیزی هست که اذیت م میکنه و هیچوقت مچور نمیبینم طرفم رو محدود کنم که نکش یا بکش .. ترجیح میدم از همون اول وارد رابطه با همچین آدمی نشم!

که یهو موند و دود رو توو دهنش نگه داشت .. بهش با خنده گفتم غورتش ندی حالا .. شروع کرد درباره ی سیگار کشیدنش  حرف زدن .. و اینکه نمیتونه ترک کنه و بجاش شکمش شش تیکه س و این نشونه ی اراده ی خیلی  خوبشه!

کلا متوجه نشد سیگار این وسط استعاره بود ..

لازم بود مستقیم اشاره کنم گویا و هرچی میگفتم ، با این جواب میداد که داری زود قضاوت میکنی و میتونم کمی منعطف شم .. و همونجا یک سیگار دیگه روشن کرد .. این رفتارهای کوچیک از هزارتا صحبت قابل اعتماد ترن.. پیام پنهانی که احتمالا خودش متوجه نشد و دریافت ش این بود که اگر فلان موضوع اذیتت میکنه برای من هیچ اهمیتی نداره و ببین رییس کیه!

و  موضوع دیگه ای که مربوط به دورانی که همکلاسی بودنمون بود رو خواستم واسم باز کنه .. که گفت اگه دلیل اون موضوع رو بخوام بگم مثل یک لجن زاره که هرچی بازش کنی بیشتری میاد بالا.. حق داری دلیلش رو بدونی ولی الان وقتش نیست و یک روز خودم بی هوا بهت میگم.. (اینکه تعریف نمیکنم چون خودمم علامت سوالم و با این جو که داد بیشتر متعجب شدم)

دیگه واقعا حوصله نداشتم حرف بزنم در پایان جمله ی ا پست قبل رو گفتم ..میخواستم  پاشنه ی آشیل ش رو نشونه بگیرم تا پنیک بزنه بیخیال شه .. و بازم نتونستم قانعش کنم چون منطقی نیست.. آدم غیر منطقی رو هیچوقت نمیشه قانع کرد ! گفتم اوکی بازم ببینیم همو ..


آدم ها توو دنیای من سیاه سفید نیستن .. سیاه یا سفید دیدنشون از واقع بینی فاصله میگیره .. بُعد سیاه سینا رو نوشتم و بُعد سفیدش میتونم بگم مورد علاقه ی خیلی از دخترای ایرانی میتونه باشه ( مخصوصا افراد مازوخیسمی) .. رفتار خودآگاهش  صادقانه س .. رفتارش با سالن دار ( درست میگم؟) کافی شاپ محترمانه بود ( این موضوع خیلی واسم مهمه) .. ژست ها و رفتارهای مردونه ی خوبی م داره که زنونگی روانُ غلغلک میده .. با معرفت م هست ..


خلاصه ازش خبری نبود تا امروز عصر.. (راستش اینجام اتفاقاتی افتاد که خیلی طولانی تر میشه  نوشته م.. خلاصه ش این که تموم دلایلم رو بهش گفتم و بعد از سرو کله زدن زیاد قرار شد یکبار دیگه همو ببینیم تا دوستانه تموم شه و یا آ ین فرصت او باشد )


+ عروس ب در کل مراسم عروسی ش اشکی بوده گویا

(برهانی بر اینکه از هرچیزی تراژدی نمیسازم .. واقعیت ها تراژدی اند! بعضی ها میتونن نقاب بزنن و با لبی خندون ب ن ساعاتی .. بعضی هام مثل من یا عروس بدون نقاب راحت ترن )

برچسب ها : منی و راه های نرفته ش :)) - گفتم ,اینکه ,افتخار ,موضوع ,سیگار ,رابطه ,وارد رابطه ,زبون آورد
منی و راه های نرفته ش :)) گفتم ,اینکه ,افتخار ,موضوع ,سیگار ,رابطه ,وارد رابطه ,زبون آورد
برزخ

فردا آ ین روز انتخاب واحده و هیچکدوممون موفق به انجامش نشدیم..

چون هنوز برنامه کلاس ها و اساتید مشخص نشده...

الهه برای خانم کامنت گذاشته با این مضمون که "دلتنگتونیم" ..

جوابش رو داده و آ ش نوشته " مشتاق و به امید دیدار"

به امید دیدار یعنی خداحافظ .. یا یعنی امیدی برای دیدار هست؟


برچسب ها : برزخ - امید دیدار
برزخ امید دیدار
منظر و راه های نرفته ش :))

ب به درستی تشخیص دادم که زمان مناسبی واسه نوشتن نبود .. کمی بعد از اینکه سر دردم بهبود پیدا کرد متوجه شدم که چقدر با ناراحتی کلید خونه رو چرخوندم .. از نحوه ی چرخوندن کلید گاها میشه به احوال فرد پی برد.. اونجا که در باز شد ولی کلید بیرون نمیومد و اعصابم خورد شده بود .. سینا اشاره کرد که میخوای پیاده شم کمک کنم؟ با سر گفتم نه و درومد کلید و نفس راحتی کشیدم از اینکه رفت .. مطمئنا اولین قرار نباید این حس بوجود بیاد ..

اول که نشسته بود کمی از درس و کارش گفت .. بعد شروع کرد به توصیف اخلاقش .. اولین کلمه ای که به زبون آورد این بود که من خیلی غیرتی م! فکر کنم از بادی لنگوئج یا لبخندم فهمید که چقدر این کلمه از مس ه ترین کلمه هاییست که میشه به زبون آورد و یا شنید!  باور همیشگی م به انسان های غیرتمند دو تا کلمه س "کمبود عزت نفس" و "احساس نا امنی شدید روانی" و اگه میشد برای اثباتش پایان نامه ای با موضوعی به این مس گی داد حتما انجام میدادم  تا انقدر با افتخار به زبون نیاد ...

بداخلاق م ، مغرورم ، خط قرمز هامو اگر ی رد کنه میکشمش! یکی یکی مدال های افتخار رو به ش آویزون میکرد .. و پشت سرهم سیگار میکشید .. نپ خیلی وسط صحبت ش و ففط با تعجب نگاهش می و حتی احساس ترس م داشتم! دیگه یجا فاصله انداخت .. بهش گفتم این اخلاق ها چیزی نیست که انقدر با افتخار ازش تعریف میکنی .. جواب داد که افتخار نمیکنم،  میخوام بدترین روی سینا رو بشناسی و همینطور که هست خواستی  قبول کنی .. ( از این قسمت حرفش خوشم  اومد چون کلا آدم صادقی بنظرم اومد و بدون بازیگری) ولی از طرفی حس این رو داشتم که واقعا افتخار میکنه چون احتمالا فیدبک های خوبی از طرف دخترهای قبلی زندگیش گرفته که کیف می از این همه کنترل و چارچوب و گ محبت... 

ازم درباره ی گذشته م پرسید و گفتم که تجربه ی فیزیکی رابطه رو نداشتم .. و اصلا اینو با افتخار نمیگم! که چ برق زد هی گفت لطفا به این موضوع افتخار کن .. گفتم واقعا این موضوع قابل افتخار نیست چون دلیلش پاک دامنی ،  عفت و این چرت و پرتا نبوده .. آدم باید چندتا تجربه داشته باشه ..

که گفت این موضوع اولویت منه و الان که گفتی خیالم راحت شد .. دیگه قاطی و گفتم اصن نمیفهمم منظورتو .. که گفت دلیل منطقی ندارم ونمیدونم !  بعدش شروع کرد به چرت و پرت گفتن ..( چرت و پرت منظورم همون چرت و پرت هایی که روزی صدبار توو فرهنگ مرد سالارانه مون میشنویم)

اینجا دیگم خواستم بدونم این واقعا چند چنده گفتم از اولویت های دیگه ت بگو که گفت تو همه ش رو داری .. گفتم از خط قرمزات بگو .. گفت اونا مهم نیس .. چون مطمئنا تو ازشون نمیگذری ..

بخوام راحت بگم ببخشید ولی "عرضه ش رو نداری" ! 

شاید باورتون نشه ولی قسمتی که باعث ترمیم عزت نفس م شد اینجا بود..  اینکه فهمیدم بجای اینکه از این حرف ناراحت شم و حتی بهم بربخوره .. یک لحظه به خودم اومدم که داره از زبون چه ی گفته میشه؟ ی  که رد شدن از خط قرمزهاش که متشکل از انواع خیانت هست احتمالا ، نشونه ی عرضه میدونه؟ بی شرفی  یا با عرضگی ؟

و فقط یک لحظه سرم رو انداختم پایین و اجازه دادم بگذره اون لحظه ..

درباره ی خودش میگفت که تعریف از خود نباشه ولی اصلا نمیتونم دو یا چند رابطه رو باهم داشته باشم.. احتمالا اینجا انتظار داشت قربون صدقه ش برم که گفتم تعریف نیس اینا .. وظایف بدیهی یک رابطه س .. و از اون به بعد هرچیز بدیهی که به عنوان تعریف بیان میکرد با یک نگاه چپ (البته کمی مزاح می با این ری اکشنا)  تصحیح میکرد به اینکه وظیفه س البته !

آ ش گفت آیا حاضری با این سینایی که توو این قرار شناختی وارد رابطه شی؟ و اصرار کرد رک و رو در رو بگو چون از این متنفرم که میرن خونه مسیج میدن که آره یا نه .. گفتم نوشتن برای من راحت تره ولی باشه .. همونجا فندکش رو روشن کرد و یک پک زد .. گفتم اینطوری تصور کن که بو و دود سیگار چیزی هست که اذیت م میکنه و هیچوقت مچور نمیبینم طرفم رو محدود کنم که نکش یا بکش .. ترجیح میدم از همون اول وارد رابطه با همچین آدمی نشم!

که یهو موند و دود رو توو دهنش نگه داشت .. بهش با خنده گفتم غورتش ندی حالا .. شروع کرد درباره ی سیگار کشیدنش  حرف زدن .. و اینکه نمیتونه ترک کنه و بجاش شکمش شش تیکه س و این نشونه ی اراده ی خیلی  خوبشه!

کلا متوجه نشد سیگار این وسط استعاره بود ..

لازم بود مستقیم اشاره کنم گویا و هرچی میگفتم ، با این جواب میداد که داری زود قضاوت میکنی و میتونم کمی منعطف شم .. و همونجا یک سیگار دیگه روشن کرد .. این رفتارهای کوچیک از هزارتا صحبت قابل اعتماد ترن.. پیام پنهانی که احتمالا خودش متوجه نشد و دریافت ش این بود که اگر فلان موضوع اذیتت میکنه برای من هیچ اهمیتی نداره و ببین رییس کیه!

و  موضوع دیگه ای که مربوط به دورانی که همکلاسی بودنمون بود رو خواستم واسم باز کنه .. که گفت اگه دلیل اون موضوع رو بخوام بگم مثل یک لجن زاره که هرچی بازش کنی بیشتری میاد بالا.. حق داری دلیلش رو بدونی ولی الان وقتش نیست و یک روز خودم بی هوا بهت میگم.. (اینکه تعریف نمیکنم چون خودمم علامت سوالم و با این جو که داد بیشتر متعجب شدم)

دیگه واقعا حوصله نداشتم حرف بزنم در پایان جمله ی ا پست قبل رو گفتم ..میخواستم  پاشنه ی آشیل ش رو نشونه بگیرم تا پنیک بزنه بیخیال شه .. و بازم نتونستم قانعش کنم چون منطقی نیست.. آدم غیر منطقی رو هیچوقت نمیشه قانع کرد ! گفتم اوکی بازم ببینیم همو ..


آدم ها توو دنیای من سیاه سفید نیستن .. سیاه یا سفید دیدنشون از واقع بینی فاصله میگیره .. بُعد سیاه سینا رو نوشتم و بُعد سفیدش میتونم بگم مورد علاقه ی خیلی از دخترای ایرانی میتونه باشه ( مخصوصا افراد سادیسمی) .. رفتار خودآگاهش  صادقانه س .. رفتارش با سالن دار ( درست میگم؟) کافی شاپ محترمانه بود ( این موضوع خیلی واسم مهمه) .. ژست ها و رفتارهای مردونه ی خوبی م داره که زنونگی روانُ غلغلک میده .. با معرفت م هست ..


خلاصه ازش خبری نبود تا امروز عصر.. (راستش اینجام اتفاقاتی افتاد که خیلی طولانی تر میشه  نوشته م.. خلاصه ش این که تموم دلایلم رو بهش گفتم و بعد از سرو کله زدن زیاد قرار شد یکبار دیگه همو ببینیم تا دوستانه تموم شه و یا آ ین فرصت او باشد )


+ عروس ب در کل مراسم عروسی ش اشکی بوده گویا

(برهانی بر اینکه از هرچیزی تراژدی نمیسازم .. واقعیت ها تراژدی اند! بعضی ها میتونن نقاب بزنن و با لبی خندون ب ن ساعاتی .. بعضی هام مثل من یا عروس بدون نقاب راحت ترن )

برچسب ها : منظر و راه های نرفته ش :)) - گفتم ,اینکه ,افتخار ,موضوع ,سیگار ,رابطه ,وارد رابطه ,زبون آورد
منظر و راه های نرفته ش :)) گفتم ,اینکه ,افتخار ,موضوع ,سیگار ,رابطه ,وارد رابطه ,زبون آورد
کمی به شهریور نزدیک

دعاهام واسه کنسل شدن بی اثر بود گویا .. جدیدا خیلی دعاهام موثر واقع میشن :))

الان از بیرون اومدم ، روی کاناپه نشستم و نور کمی روشن که فقط به در دیوار برخورد نکنم.. همه عروسی اند  و میشه حدس زد که چقدر غر شنیدم سر اینکه چرا عروسی نمیرم .. راستش رو بخواید عروسی دختریست که من کارت عروسیشم دیدم گریه م گرفت ..وای بحال اینکه میخواستم حضور پیدا کنم..

چرا گریه م گرفت؟ چون دختر بشدت زیبا و مهربونیست ( مثلا من خوشگل شده باشم روزی،  تعریف خانوادم اینه که شبیهه مریم شدی!) و خب توو سن کم مادر و پدرش جدا میشن و با مامانش که خانمی بشدت وسواسی و با اخلاق های عجیب غریب بزرگ شده .. ک رو دیدم که ع شون روش بود و گریم گرفت .. چون شنیده بودم مامانش گفته بوده واسش وسیله ای نمی م چون میدونم ازدواجشون عاقبت خوشی نداره .. 

بگذریم .. امشب فکر کنم اولین دیت زندگیم رو رفتم .. به نیت دیت نبود .. ولی میدونستم از طرف اون اینطوره ..

اسمش سینا ست ( راستش نمیدونم چرا انقدر سینا در اطراف من وجود داره!) اینم از همکلاسی های کلاس زبانم بود .. شناختی که ازش سرکلاس داشتم اینه  که پسر بامزه ای هست و تیکه های جالبی مینداخت .. ولی هیچوقت انقدر که باید ازش خوشم نمیومد با اینکه ظاهرا هیچ ایرادی نداشت ..  خیلی دوست دارم الان بشینم تحلیل م ازش رو بنویسم  براساس دوساعت گپی که باهم زدیم .. چون وقتی اینجا مینویسم در بی دفاع ترین ح ی م که از خودم سراغ دارم .. انگار که با خودم حرف میزنم .. انگار که نقش هایی که اجتماع بهم داده رو درمیارم میزارم رو جا لباسی تا زمانی که دکمه ثبت زده میشه .. نقشی مثل اینکه تو روانشناسی و باید سالم باشی..و هرچیزی !

  حالا اینکه تصمیم ندارم امشب ازش بنویسم برای اینه که هنوز مغزم هیجان داره و احتمالا غیر منطقی..

فقط سرم بشدت درد میکنه از بوی سیگارش ... و اینکه ناخودآگاه با تایماز که طرز فکرش رو مقایسه .. دیدم چقدر تایماز شبیهه م بود ( گاهی اتفاق ها طوری میوفته که میبینی با ی که 9 سال ازت بزرگتره و فکر میکردی متفاوتین ، انقدر شباهت داری که با ی که 3 سال ازت کوچیکتره نداری .. حس می جلوی پدرم نشستم ! )

با این حال کمی عزت نفس م ترمیم پیدا کرد و شاید بازم دیدمش تا دلایل قوی تری برای ادامه ندادن داشته باشم.. حتی آ ش ازم خواست نظرم رو بگم .. خیلی رک گفتم انقدر جذبم نکردی که بهت قول بدم رفتم جنوب به ی نگاه نکنم!



برچسب ها : کمی به شهریور نزدیک - اینکه ,انقدر ,بشدت ,خیلی ,عروسی
کمی به شهریور نزدیک اینکه ,انقدر ,بشدت ,خیلی ,عروسی
گزارش هفتگی

شنبه بود فکر کنم ... که یکی از دوستام مسیج داد که خونه تنهام و میشه بیاین اینجا؟ ( فکر کنم از اواسط پاییز بود که رابطمون باهم قطع شد .. یعنی راستش من قطع .. به محض اینکه به ی احساس خوبی ندارم دیگه ترجیح میدم که اون رابطه تموم شه تا اینکه بخواد با دو رویی ادامه پیدا کنه .. دیگه ادامه داشت تا اینکه توو یک مهمونی تیرماه دیدمش و پنجره ها رو به عاطفه ها باز شد :دی ) گفتم بهت خبر میدم .. خلاصه رفتیم خونه ش .. این دوستم به شدت آدم مضطربیه .. (یک نمونه ش رو در پایان توضیح میدم تا عمق اضطراب رو متوجه شید) دور هم بودیم .. صحبت میکردیم .. شام درست میکرد همونطور که گرم صحبت بود .. آ شب چایی خوردیم .. سیگار کشیدند .. آهنگ گوش میدادیم .. چندباری ام صداهایی از بیرون میشنید و با چاقو میرفت ببینه ی چیزی اومده یا نه .. دیگه نزدیک سه شب/صبح بود که تصمیم گرفتیم بریم بیرون دور بزنیم .. با سرعت بالا و شادمهر ،  .. باد میرفت لای موهامون که دیدیم از شهر خارج شدیم همونطور که میرفتیم یهو دیدیم یک ماشین گنده ی پلیس تا مارو دید دور زد .. آ مسیری که میرفتیم رودخونه و درخت بود ... یعنی بن بست  .. با خودمون گفتیم از یجایی فرار کنیم یا ماشینو خاموش کنیم تا صبح شه .. اون لحظه صرفا از پلیس میترسیدیم بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشه .. ولی کمی جلوتر دلیل قانونی ترسمون آشکار شد ..

تصمیم گرفتیم باهاشون رو به رو شیم.. اونا ماشینشون رو بصورت افقی توو جاده پارک کرده بودن (راهو بسته بودن) و مارو دیدن و اشاره که واستین ... همون جا بود دختری که رانندگی میکرد گفت بچه ها باید یچیزی رو بهتون بگم .. اینکه نه کارت ماشین همراهمه نه گواهینامه .. ( با اون سرعتی که رانندگی میکرد این قضیه دور ترین چیزی بود که میشد تصور کرد)  سرباز اومد جلو که مدارک رو بدین .. کمی الکی توو داشبورد رو گشت و گفت همراهم نیست .. تا اینکه پلیس اصلیه که توو ماشین بود گفت ماشین باید بره پارکینگ .. راننده پیاده شد و داشت بهانه های مختلف میاورد.. حالا مام از ترس اینکه لباسامون مناسب نیست نمیتونستیم پیاده شیم .. یکی شلوارش کوتاه بود .. یکی .. هی از توو ماشین میگفتیم میشه بیاین اینجا .. سروانه میگفت شما باید بیاین .. خلاصه پیاده شدیم .. اون سه تا صحبت می ..اون همچنان میگفت پارکینگ .. یجا گفتم ما چهارتاییمون دانشجوی فلان جا هستیم و کارت دانشجویی نشون دادیم .. (فکر کنم تنها جای که بدردمون خورد این کارت و کل موضوع تحصیل ، همین بود) که کمی نرم شد .. و گفت ما برای امنیت خودتون میگیم که این وقت شب اینجاها نباشین.. گفت برگردین خونتون .. مام برگشتیم خونه مون .. و در کل راه داشتیم به سوتی هایی که جلوی اونا میدادیم میخندیدیم ..

میخواستم از اضطراب این دوستم بگم .. شب داشت از این میگفت با اینکه آزمایش ایدز داده و منفی بوده بازم میترسه که ایدز داشته باشه (کلا" با یک نفر رابطه داشته!).. که یکی گفت این ید تست ها درصدی خطا دارند .. دو روز بعد مسیج داد  که امروز رفتم تست دادم و منفی بود .. ولی چیزی که اتفاق افتاد این بود که پرستار وقتی میخواسته پنبه رو بزاره رو قسمتی که ازش خون گرفته .. یک لحظه میزاره روو تخت کناری.. حالا استرس اینو داشت که از اون پنبه بهش بیماری منتقل نشده باشه .. omg


 دیروز عصر نامب رو دیدم .. خیلی دوستیم باهاش رو دوست دارم چون روال دیدنمون که حداکثر سالی دوبار هست یک مدله... یک بلوار باهم فاصله داریم ..  من آژانس میگیرم و سر راه اون سوار میشه .. همون اول که میشینه از کیفش دوتا آبنبات در میاره .. احوال پرسی میکنیم .. معمولا توو ماشین تیم .. بعد به اون خیابون شلوغ پر از کتاب فروشی میرسیم.. اون دنبال کت که میخواد میگرده .. منم نگاه میکنم کتابارو ..  راه میریم .. حرف زدنمونم فقط سر به سر گذاشتن هم دیگه س و حرفای غیرمعمول احتمالا.. شاید میشه گفت جزو معدود آدم هاییست که باهام شوخی میکنه .. خوشم میاد ی باهام شوخی کنه چون حس این رو میده ظرفیت م رو بالا میدونه .. انگار بقیه فکر میکنن ظریف و شکننده تر از اینم که بخوان سر به سرم بزارند ...

بعد میریم یک کافی شاپ معمولی و من بستنی میخورم و اون قهوه ای چیزی .. اون وسط بهم میگه تو از درون مرده ای .. میخندم به این همه رک بودن مخلوط با مس گیش .. بعد میایم بیرون و میگه میز کناریهامون عجیب بودن .. من میگم شاید ما عجیبیم .. در آ تا سر کوچه همراهیم میکنه .. و منم میام خونه و میبینم پاهام تاول زده .. و میره تا شش ماه دیگه که دوباره این سیکل تکرار شه..



برچسب ها : گزارش هفتگی - اینکه ,ماشین ,خونه ,چیزی ,میشه ,باشه ,باهام شوخی ,رانندگی میکرد ,داشته باشه ,تصمیم گرفتیم ,میشه بیاین
گزارش هفتگی اینکه ,ماشین ,خونه ,چیزی ,میشه ,باشه ,باهام شوخی ,رانندگی میکرد ,داشته باشه ,تصمیم گرفتیم ,میشه بیاین
they don't really care about us

چند روز پیش رفته بودیم یجا چیزی بخوریم.. میز کناری کلی خانم بودن که انگار بعد چند سال دورهم جمع شده بودند، سنشون حدود چهل.. یکی دو تا بچه م اون وسط بود .. بعضیا چیتان پیتان و چنتاشونم انگار کارمند بودند و از سرکار یک راست اومده بودند اونجا .. دقیق شده بودم که ببینم درباره ی چی صحبت میکنند ..

( در فضول بودن من هیچ شکی نیست، یبار توو جمع بودیم الهه پرسید راست میگن مشهدیا فضولن؟ گفتم مشهدیارو نمیدونم ولی من که هستم .. مخصوصا درباره چیزی که توو ذهن و زندگی انسان ها میگذره)

یکیشون از اومده بود ، یکی از اسپانیا .. یکی از کارمندام مثل اینکه خیلی وزن کم کرده بوده یکیشونم آفتاب سوخته شده بود .. دیگه صحبت از دلار و کنکور بود .. کلا" جو صمیمی ای نبود بنظرم ..  دقیق شده بودم تا ببینم ما توو اون سن از چه چیز هایی صحبت خواهیم کرد با دوستامون .. و با خودم گفتم که کاش این تازه شدن دیدار ها بعد یک مدت زیادی هیچوقت اتفاق نیوفته ..چون دوست دارم با تصوری که ازشون دارم خودم یک آینده و زندگی رو واسشون پیش بینی کنم .. کلا" واقعیت ناجذاب ترین پدیده س واسم انگار..

دعام گرفت یکی دو روز بعد نمیدونم کدوم از خدا بی خبری منو به گروهی ادد کرد که جمع دوستان دبستان و راهنماییم بود (نمیدونم چطور تلفیق شده بودن مثل سرزمین عجایبه اصن !) ..  حالا اسمارو میدیدم ع ارو میدیدم .. چشام چهارتا شده بود .. قبلا" فکر می من و مونا و پرناز خیلی تغییر کردیم  نسبت به اون زمان.. بعد از دیدن ع ا به اشتباه بزرگم پی بردم .. آخه مگر رنگ پوست حتی انقدر تغییر میکنه .. انگار کن قبل و بعد مایکل ج ون .. به هرحال بقول یکیشون که نوشته بود  باید شکرگزار عمل زیبایی و لوازم آرایش باشیم که انقدر تغییر ایجاد کرده ... قبلا" نسبت به این قضیه گارد داشتم .. ولی الان بنظرم آدم هرکاری که باعث میشه حالش نسبت به خودش بهتر شه ه،  خوبه! بدون تبصره ..

خلاصه همه از تحصیل و شغل و هرچیزشون مینویسن و منم چیزی برای گفتن نداشتم .. یعنی در واقع حال و حوصله ش رو نداشتم .. فقط یجا نسیم که دختر خیلی خوبی بود از قدیم و الان بشدت جذاب شده ..نوشته بود که چه چیزهایی ازمنظر خاطرش هست .. چند خط نوشته بود و دو کلمه ی اصلیش "درسخون و مهربون" بود .. ازش تشکر و میخواستم بنویسم که هنوزم فقط همین دو تام .. بین همه ی این همکلاسی های قدیمی ، ایی که علاوه بر رشته تحصیلیشون ..  دارن کار میکنن یا از هنرشون پول درمیارن و یا مربی ورزشی چیزی شدن ..

هنوزم همینام .. میخواستم بگم میدونستی معدل این ترمم نوزده و خورده ای شد و از یکماه قبلش برنامه ریخته بودم.. فکر می به هدفم برسم چقدر حالم خوش خواهد بود .. چون تنها ریسمانی که بهش چنگ زدم از اول درس بوده تا به واسطه ی اون چیزی بشم .. چون تمام تخم مرغام روو توو یه سبد چیدم ... و الان که هیچ امیدی به آینده ی تحصیلی ای که میخواستم ندارم .. نوزده با شونزده با دیپلم دیگه واسم فرقی نداری .. 

میخواستم بگم خسته شدم انقدر که تمام زندگیم سعی که از حال افسرده م خارج شم وقتی میدونستم باز فرداش همبستر میشیم...


برچسب ها : they don't really care about us - چیزی ,انگار ,نوشته ,میخواستم ,انقدر ,الان ,انقدر تغییر
they don't really care about us چیزی ,انگار ,نوشته ,میخواستم ,انقدر ,الان ,انقدر تغییر
they don't really care about us

چند روز پیش رفته بودیم یجا چیزی بخوریم.. میز کناری کلی خانم بودن که انگار بعد چند سال دورهم جمع شده بودند، سنشون حدود چهل.. یکی دو تا بچه م اون وسط بود .. بعضیا چیتان پیتان و چنتاشونم انگار کارمند بودند و از سرکار یک راست اومده بودند اونجا .. دقیق شده بودم که ببینم درباره ی چی صحبت میکنند ..

( در فضول بودن من هیچ شکی نیست، یبار توو جمع بودیم الهه پرسید راست میگن مشهدیا فضولن؟ گفتم مشهدیارو نمیدونم ولی من که هستم .. مخصوصا درباره چیزی که توو ذهن و زندگی انسان ها میگذره)

یکیشون از اومده بود ، یکی از اسپانیا .. یکی از کارمندام مثل اینکه خیلی وزن کم کرده بوده یکیشونم آفتاب سوخته شده بود .. دیگه صحبت از دلار و کنکور بود .. کلا" جو صمیمی ای نبود بنظرم ..  دقیق شده بودم تا ببینم ما توو اون سن از چه چیز هایی صحبت خواهیم کرد با دوستامون .. و با خودم گفتم که کاش این تازه شدن دیدار ها بعد یک مدت زیادی هیچوقت اتفاق نیوفته ..چون دوست دارم با تصوری که ازشون دارم خودم یک آینده و زندگی رو واسشون پیش بینی کنم .. کلا" واقعیت ناجذاب ترین پدیده س واسم انگار..

دعام گرفت یکی دو روز بعد نمیدونم کدوم از خدا بی خبری منو به گروهی ادد کرد که جمع دوستان دبستان و راهنماییم بود (نمیدونم چطور تلفیق شده بودن مثل سرزمین عجایبه اصن !) ..  حالا اسمارو میدیدم ع ارو میدیدم .. چشام چهارتا شده بود .. قبلا" فکر می من و مونا و پرناز خیلی تغییر کردیم  نسبت به اون زمان.. بعد از دیدن ع ا به اشتباه بزرگم پی بردم .. آخه مگر رنگ پوست حتی انقدر تغییر میکنه .. انگار کن قبل و بعد مایکل ج ون .. به هرحال بقول یکیشون که نوشته بود  باید شکرگزار عمل زیبایی و لوازم آرایش باشیم که انقدر تغییر ایجاد کرده ... قبلا" نسبت به این قضیه گارد داشتم .. ولی الان بنظرم آدم هرکاری که باعث میشه حالش نسبت به خودش بهتر شه ه،  خوبه! بدون تبصره ..

خلاصه همه از تحصیل و شغل و هرچیزشون مینویسن و منم چیزی برای گفتن نداشتم .. یعنی در واقع حال و حوصله ش رو نداشتم .. فقط یجا نسیم که دختر خیلی خوبی بود از قدیم و الان بشدت جذاب شده ..نوشته بود که چه چیزهایی ازمنظر خاطرش هست .. چند خط نوشته بود و دو کلمه ی اصلیش "درسخون و مهربون" بود .. ازش تشکر و میخواستم بنویسم که هنوزم فقط همین دو تام .. بین همه ی این همکلاسی های قدیمی ، ایی که علاوه بر رشته تحصیلیشون ..  دارن کار میکنن یا از هنرشون پول درمیارن و یا مربی ورزشی چیزی شدن ..

هنوزم همینام .. میخواستم بگم میدونستی معدل این ترمم نوزده و خورده ای شد و از یکماه قبلش برنامه ریخته بودم.. فکر می به هدفم برسم چقدر حالم خوش خواهد بود .. چون تنها ریسمانی که بهش چنگ زدم از اول درس بوده تا به واسطه ی اون چیزی بشم .. چون تمام تخم مرغام روو توو یه سبد چیدم ... و الان که هیچ امیدی به آینده ی تحصیلی ای که میخواستم ندارم .. نوزده با شونزده با دیپلم دیگه واسم فرقی نداری .. میخواستم بگم میدونی روزا عین یک تیکه گوشت میوفتم روی تختم و نمیتونم ت بخورم تا شب (بطور میانگین) .. 

میخواستم بگم خسته شدم انقدر که تمام زندگیم سعی که از حال افسرده م خارج شم وقتی میدونستم باز فرداش همبستر میشیم...


برچسب ها : they don't really care about us - چیزی ,میخواستم ,انگار ,نوشته ,الان ,انقدر ,انقدر تغییر
they don't really care about us چیزی ,میخواستم ,انگار ,نوشته ,الان ,انقدر ,انقدر تغییر
مرداد

 چیزی که یک تنه امید به زندگی م رو در دست گرفته "خوردن و نوشیدن" میباشد .. و خب در گوشی بخوام بگم "س*ک**س" هم هست .

  باید متاسف باشم از این  تنزل .. همین ب بود که داشتم شهریه های نیوزلند رو حساب می (جزیره ی دور افتاده ی عزیزم) در لپ تاپ رو بستم و تصمیم گرفتم تا جایی که میشه بخوابم..محیط داره تکوین برع رو تحمیل میکنه ..

نمیخوام از این پست فلسفه ای بیرون بیاد .. حال و حوصله ش رو ندارم ..

بگذریم داشتم از خوردن میگفتم ..

میشه گفت آدم دو وعده ای هستم .. یعنی  صبحانه ی جذاب (کانسپتا" جذاب!  نه صبحانه ای که من میخورم) و وعده ای که بین 5-6 عصر خورده میشه .. اون وعده ی دوم که معمولا همون نهار هست ولی مختصر تر ..

یعنی شاید چند ماهه که متوجه شدم که نهار وعده ایست که توو رودرواسی میخوردم همیشه  .. اون وقت ظهر باید خالی بود احتمالا ..

روزی انی که قوانین مثلا بدیهی زندگی رو وضع و پیدا میکنم و میگم لعنت به چارچوب هایی که ساختین و فشاری که بر روال طبیعی بدن و روانمون وارد کردین .. اولین نفرم اونی هست که گفته باید در زندگی خوشبخت بود!


پلو در زندگی م تقریبا میشه گفت نقشی نداره مگر در نقش ته چین!

و رُل اصلی رو نان ها بر عهده دارند .. یادم هست یک روز صبح که مهمون داشتم جنوب و نون نداشتم .. صبح رفته بودم نونوایی و پنج تومن گذاشتم رو پیشخون و گفته بودم همش رو نون بدین ( انگار می که مثلا اندازه ی پنج تا نون لواش هست) یارو تعجب کرد .. بعد متوجه شدم دلیلش رو! چیزی اندازه ی هیئتی نون یده بودم گویا .. از اون روز هرکی میرفت اون سمت میپرسیدم به داستان دختری رو نگفتن که هزار تا نون ید؟  با یک دست هزارتا نون داشت و با دست دیگه شیر ، پنیر ،تخم مرغ و چای ارل گری؟


پیتزا جزو نان ها حساب میشن؟ نمیدونم میشه یا نه ولی اگر به دوستی یا خانواده م گفته شه درباره ی منظر تداعی آزاد کن .. یکی از سه کلمه ی اولش پیتزاس از نوع نازک و سبک ترجیحا.. 

از عطر و بوهاییست که از خاطرات مهم زندگیم جدا نبوده انگار ..  کانسپتی که نشونه ی بارز  علاقه آدماییست که زبونی بلد نیستن ابرازش کنند .. مثل "هر"دفعه ای که پیش ماری جوانا هستم و با پارتنرش تیم میشن برای پخت پیتزا .. مثل وقت هایی که پردیس به مامانش میگه برام پیتزا درست کنه ..

آ ین روزی که با بچه های بیرون بودم و بعد از اینکه قهوه م رو خورده بودم صحبت از فال شد .. مریم گفت بزار برات فال بگیرم..

تا ته بخور.. آها حالا برع کن رو نعلبکی .. دوباره برگردون و انگشت بزن ! اینطوری انگشت نه!! معلومه بلد نیستی ..

خببب .. دارم یک پسر میبینم .. واستا عههه پیتزام دارم میبینم .. (همه خندیدند ولی دلیل مفهومی خندمون رو ی جز ما نفهمید)


برچسب ها : مرداد - میشه ,زندگی ,وعده ,پیتزا ,گفته ,داشتم
مرداد میشه ,زندگی ,وعده ,پیتزا ,گفته ,داشتم
آفوگاتو

    رفته بودیم فروشگاهی و در حال انتخاب رنگ و غیره .. 

    یکی از خانم های فروشنده همراهمون میومد تا توضیح بده، اول که اومد دست بده  متوجه شدم که چقدر  دستهاش خشکن.. راستش این قضیه بی ربط هست به چیزی که میخوام تعریف کنم ولی جالبه که در  یاداوریشم اول دستهای خشکش به ذهنم رسید..

من آدم تاچ کننده ای هستم .. یعنی اگه بخوام احساسم  رو به ی نشون بدم بیش از زبانی و دیداری بودن لمس کوچکی خواهم داشت و درباره خودم لمس بیش از شنوایی تاثیرگذار هست و برای همین خاطراتمم با حس لمس و سپس عطر یادآوری میشن..     

بگذریم ..  یجایی نظرم رو خواستند و داشتم میگفتم..      

یهو برگشت گفت چقدر این دخترتون ملو و آرومه .. لبخند زدم و صحبتم رو ادامه دادم ..

   یدمون تموم شد و خواستیم ازش تشکر کنیم و خداحافظی .. که باز گفت وای آدم دوست داره چند ساعت بشینه به چ نگاه کنه و آروم شه .. کلمه ای که در وصفم بکار برد آرامبخش بود!   

   این صفت بیش از هر صفتی تا به حال به گوشم خورده و خودم بیگانه ترین حس رو به این موضوع دارم ..      

شاید برای همین با چشم هایم سر دشمنی دارم .. چون در اکثر مواقع احساس اشتباهی رو القا میکنند و از طرف دیگر اگر به ی احساسی داشته باشم با نگاهی همه چیز روشن میشود .. عضو دروغگوِ  راستگویم .      


این  اوا به این فکر می که اولین موضوعی که با تراپیستی بخوام در میون بزارم چه چیزی هست در این  دوره از زندگیم؟ ( این سوال رو هرچند وقت یکبار برای خودم طرح میکنم تا ببینم کجای راهم)   ازش میپرسیدم  این همه خشم فرو خورده ، کجای وجودم زندگی میکنه و یا در خفا رشد میکنه؟ چرا نمیبینمش ولی حسش میکنم ..   


     داشتیم برمیگشتیم که بابا گفت راست میگه چقدر تو آرومه چهرت .. خندیدم و گفتم باز از خانمه خوشت  اومده بود؟  میدونیم که بابا بی غرض از خانم های زیبا و مهربون خوشش میاد .. احتمالا" به بابا رفته م از این  لحاظ و باید از مادرم تشکر کنیم برای این حس و گاها عقده ی سیری ناپذیری که ماها که به زن ها و محبتشون داریم .            


   + ب با تایماز صحبت کرده بودم و بدون اینکه اشاره ای به جذاب نبودنش کرده باشم موضوع تموم شد ..   از اونجایی که  sapio ual  هستم تا حدی .. باید متوجه شده باشین که دارم چرت میگم درباره جذ تش! باهوش، سالم  و با شخصیت بود ..

   من جایی بودم که احساساتم داشت میومد بالا و چی بیشتر از این  دلیلی برای تمومی یک آشنایی دور .. خیلی دور!

آدم دور یعنی رابطه ی بدون تاچ و عطر .. خاطره ای که لابد هیچوقت نمیتونستم یادآوریش کنم..       

بلد بود رامم کنه .. حتی ب با اون منطقی که داشت، درست همونجایی که فکر میکرد دوباره قانع  شدم.. اونجایی که کمی هوام بارونی شده بود  .. نخواستم که رام شم ..  باید برمیگشتم به جنگل م ..


برچسب ها : آفوگاتو - این , ,تشکر کنیم ,برای همین
آفوگاتو این , ,تشکر کنیم ,برای همین
جاناتان


شب یکشنبه بود که فرانک مسیج داد ، فردا ورک شاپ دارم و خوشحال میشم اگه ببینمت ..

گفته بودم حتما میام  ..

صبحش رفته بود گل فروشی .. گفته بودم که از عجایبم این هست که هر وقت میخوام گل ب م بسمت رنگ بنفش کشیده میشم ؟ با اینکه رنگ مورد علاقم نیس.. شاید گل یدن حرکت مورد علاقم نیس.. زیادی فانی هست برای هدیه دادن ولی به هرحال مناسب ترین مفهوم برای این مناسبتاس .. گفنه بودم لطفا این گلهای بنفش رو با گیاههای سبز ترجیحا وحشی تزیین کنین .. بنفش و سبز ولی ترکیب مورد علاقه م هست..

بعد دو سال و شاید بیشتر دیدمش و برای بوسیدنش مجبور بودم کمی قد بلندی کنم.. فراموش کرده بودم که قدش صد و هشتاده .. فراموش کرده بودم که چقدر ازش خوشم میومد ..

شروع کرده بود ورک شاپش رو .. چیز تازه ای نداشت مگر اعتماد به نفس ارائه ش ..

خیلی از افراد خانواده ش م بودند .. جز مادرش که فکر کنم  چند سالیست توو نیویورک شروع کرده بود به خوندن آرت ..

خیلی فکر کرده بودم که چرا ازش خوشم میاد؟

صفت های مختلفی به ذهنم میرسید .. که یکی از یکی بهتر بود ولی با خودم میگفتم سرچشمه ی این صفت ها باید یک اتفاق باشه که خیلی از ایی که میشناسم و در ردیف اول خودم  ازش بی بهره اند .. در آ یک کلمه دینگ اومد بالا..

" "


ب تولدش بود و نوشته بود...   grateful for these 23 years and for life 

و خب میدونم که درونی ترین حس ش باید همین باشه به زندگی..


و میدونم چیزی که غمگینم میکنه نداشتن نیست  بلکه نداشتن امید به هست ..

اگر چهار داد حال دلم خوب بود .. نه برای صرفا محتواش ..بلکه اون حس ای بود که کنار آب نزدیک طلوع آفتاب داشتم .. اون شب هفت تا مرغ دریایی رو آسمون پرواز می و میگفتیم  چه جالب تعدادشون اندا زه ی ماست ..

یادمه توو دلم آرزو کرده بودم که کاش مرغ دریایی بودم ...


صداشون رو گوش کنید ..


قابل پرستش نیست صدای ؟



برچسب ها : جاناتان - کرده , ,خیلی ,بنفش ,مورد ,کرده بودم ,شروع کرده ,فراموش کرده ,مورد علاقم ,گفته بودم
جاناتان کرده , ,خیلی ,بنفش ,مورد ,کرده بودم ,شروع کرده ,فراموش کرده ,مورد علاقم ,گفته بودم
صرفا فرضیه ای!


با خودم فکر کرده بودم حالا که موقعیت و زمان ورزش رو ندارم .. تنها کاری که ازم برمیاد تا بیش از این از هیکل خودم بیزار نباشم اینه که شیرینی های رو در طول هفته حذف کنم .. و خب اولین هفته موفقیت آمیز بود .. امروز آزاد بودم ..تازه فهمیدم که چقدر زندگی بدون این لعنتی بی مزه س .. به هر حال تازه امروز یکم انرژی روانیم برگشت واسه نوشتن..

عصر بود،  موضوعی فکرم رو مشغول کرد .. وقتی میگم مشغول یعنی اینکه ی اعت نمیتونستم جلوی این فکرارو بگیرم درحالیکه در اضطرار انجام کاری بودم .. چیزی بود که دوست نداشتم دربارش بنویسم  ولی خب سوال و بحثی که دیروز داشتیم و فکرای امروز .. بنظرم اومد اونقدر از چارچوب اخلاقی شخصیم خارج نمیشه نوشتن ازش...

بحث از اینجا شروع شد که مدرسه ی تی رفتیم یا غیر انتفاعی و یا کلا چی؟ و آیا بهتره اگه بچه ای داشتیم کجا بفرستیم.. حالا نمیخوام اون تحلیل ها و صحبت های بقیه رو بنویسم .. میخوام تجربه و تحلیل خودم رو بگم.. چیزی که امروز در واقع اومد به ذهنم..

پنج سال دبستان م مدرسه ای تی میرفتم که بخاطر موقعیت مکانی که داشت بیشتر محروم بودن دانش آموزا و چند درصدی ام متوسط .. صحنه ای که هیچوقت فراموش نمیکنم این بود که همکلاسی داشتم اسمش سحر بود و یکبار موز آورده بود و لیس میزد اون موز رو تا دیرتر تموم شه ...  از همون زمان ها بود که حتی دوس نداشتم چاشتی چیزی ببرم مدرسه و جلوی ی بخورم.. شاید باورتون نشه که امسال تازه این عادت از سرم افتاد! حالا بیشتر تمرکزم روی قضیه فرهنگی موضوع هست..  چقدر جنبه ی منفیش بدلیل اختلاف فرهنگی بود تا هرچیز دیگه ای ..

توو اون سالها دو بار دو تا مادر برخورد فیزیکی بام داشتند و یکبار معلمی ( مبسوط نمیگم که ح قربانی بودن نگیره موضوع) .. و خب وقتی برخورد فیزیکی جای صحبت رو بگیره این اختلاف بولد میشه .. الان فکر میکنم کدوم مادر سطح متوسط یا بالای فرهنگی ، بدون هیچ صحبت و پرسشی میاد میزنه توو گوش همکلاسی دخترش؟

ولی جنبه ی مثبت ش این بود که درک و شناخت خوبی ازاون  فضای جامعه دارم    .. شروع به نوشتن این پست که برسم به این نقطه.. چقدر جالب شد زندگیم که با همه ی اقشار و طبقات جامعه تجربه ای داشتم ..

بعد از اون ، راهنمایی رفته بودم غیر انتفاعی سر کوچه مون .. و خب انگار همه شبییه هم دیگه بودیم و این ایده ال ترین ح ممکن برای تحصیل ِ بنظرم! و خب شد سالم ترین دوران ... بعد از اون دبیرستان که بازم میانگین در یک سطح بودیم .. بعد که دیگه خیلی شرق و غرب بود .. در واقع بیشتر شرق  :)) دیگه قضیه اختلاف نبود .. تفاوت فرهنگی و عقیدتی .. راستش نتونستم معا کنم که بخوام چیزی دربارش بگم.. فقط بلد شدم که در مقابل اعتقادهای سخت و ریجید ، سکوت کنم و اینو احترام بدونم.. 

و خب موقعیت  الانم که میشه گفت از نظر فرهنگی ، اعتقادی یک سوییم ..و  از بعضی لحاظ ها عده ای در موقعیت سطح بالایی قرار دارند .. انگار الان  از این قشر هم درک و فهمی دارم..

تحلیلی که از این موضوع داشتم این بود که در رنج کشیدن آدم ها عد کاملا" رعایت شده..  با یک انحراف معیار بالا پایین..

فقط اغلب بالایی ها درباره ی مسائل عمیق تری به رنج کشیدن میوفتن .. یعنی دیگه دغدغه ها فیزیولوژیک نیست ... (چیزی که دارم میگم در فضای آکادمیک هست و واقعیت جامعه متفاوت از این شاید باشه!)

و به نسبت اخلاق مدار تر...



برچسب ها : صرفا فرضیه ای! - فرهنگی ,چیزی ,داشتم ,موضوع ,جامعه ,اختلاف ,برخورد فیزیکی
صرفا فرضیه ای! فرهنگی ,چیزی ,داشتم ,موضوع ,جامعه ,اختلاف ,برخورد فیزیکی
it's like a pain in the chest

 تقریبا از همون روزی که آپ ، حالم دگرگون شد...

برچسب ها : it's like a pain in the chest
it's like a pain in the chest
یک پاییز و زمستون و بهار + تابستون

فکر میکنم دیگه کم کم وقتی حالم یهو تغییر میکنه متوجه دلیلش میشم ، که معمولا دو علت بیشتر نداره، یا هورمون ها در ترشح گشاد میشن یا که در روابطم احساس نا امنی کنم و ور اجتن م میاد بالا، هفت روزی  داشتم فکر می که هیچوقت حالم پایدار نخواهد بود، چون با کمترین نا امنی قید همه چی رو خواهم زد.

( شاید این جمله پاسخی باشه برای همه ی اعمال تکانشی م..)

دیروز مریم میگفت میخواد منو با دوست برادرش که درحال حاضر در سرزمین پاستاها و بستنی ها زندگی میکنه آشنا کنه .. بهش میگم خوشم میاد میدونی چقدر خل م و با اینحال میخوای ی رو باهام  آشنا کنی !! مریم چشم آبی رو خیلی دوست دارم .. شاید چون میدونم آسیبی بهم نمیزنه .. میشه گفت این حس علاقه مخصوصِ همه ی آدم های امنِ  زندگیمه .. که تعدادشون خیلی کمه..  خیلی!

و خب تازگی فهمیدم  ناخوداگاه فاصله ای بین من و  انسان های خودشیفته (حتی اگه در حد رگه هایی باشه) شکل میگیره.. شاید برای همین انقدر که مریم رو دوست دارم  از الهه میترسم ته وجودم..

از آشنایی میگفتم.. داشت مشخصاتش رو میگفت که متولد شصت و پنجه.. ه ، یکبار اومد اصفهان خونمون و کل سه روز روی مبل دراز کشیده بود.. اینجا بود که گفتم شباهت عجیبی داریم گویا :))گفت اصن برای همین این پیشنهاد رو دارم میدم ، چون بنظرم خیلی شبیهه هم هستین..  با همه ی این ها گفته بودم نه ..

گفت چت میکنین آشنا میشین، خواستی قبول نکن .. فقط صرفا برای اینکه تجربه کنی.. 

به طرز عجیبی جذ تی نداره واسم  صحبت و آشنایی ها.. تلاش این طفلک هام این وسط برای اینه که میترسن به تنهایی عادت کنم ...

گویی توان این رو دارم که ساله ها در آرامش با اجتنابم زندگی کنم ...


برچسب ها : یک پاییز و زمستون و بهار + تابستون - خیلی ,آشنا ,دوست ,مریم ,شاید ,برای همین
یک پاییز و زمستون و بهار + تابستون خیلی ,آشنا ,دوست ,مریم ,شاید ,برای همین
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است...

حال و هوارو بخوام توضیح بدم اینطوره که با فلشی که به تلویزیون وصل شده صدای قشنگ ترین موزیک های دنیا (در نظر بنده ) پخش میشه .. و از طرفی دیگر تن ماهی در حال جوشیدن هست تا بشود وعده ی اصلی روزم.. خسته ام ، روی زمین نشستم ...  میترسم که اگر بندازم عقب نوشتنش رو ..همه چی محو شه .. و آخ از محو شدن ها...

برای شروع باید از چند روز قبل بنویسم...و یا شاید بیشتر...

شده یک شعری بیوفته سر زبونتون و قطع نشه؟ حتی دو هفته طول بکشه این قضیه .. و خب جمله ی " من که هیچ ، آسمانم زمین میخورد " سر زبونم افتاده بود.. یعنی یهو میدیدی بلند بلند دارم میخونم و اصلا حواسم نیست که کی داره رد میشه .. و خب این چهارشنبه تموم شد ..

فکر میکنم خیلی کم از خانم محبوب م نوشتم .. باید خیلی "ترین" به صفت هاش اضافه کنم ... یک روان تحلیل گر باسواد .. مچور .. چقدر بنویسم مچور تا باور کنین حدش رو؟ شاید این مدت ازش کم نوشتم تا بلا ه نیمچه بت ش ته شه و خب میدونستم که میشه ، تا مقداری واقع گرایانه احساسم رو تبدیل به کلمه کنم...

چهارشنبه بود و بعد چندین جلسه کنسل کلاس ها بلا ه اومد .. هواپیماش از تهران به جنوب .. فرود اضطراری به اصفهان داشته و حال و هوای این شبه سقوط رو تعریف میکرد.. بالا پایین شدن ها.. لرزیدن شیشه ها .. پیغام خلبان به اینکه همه محکم سر جاشون بنشینن .. و بلا ه یجورایی نجاتشون ..  اینکه یکی از اساتید مکانیک اون آ متوجه شده که موتور خاموش شده .. اینکه توو فرودگاه اصفهان .. تصمیم داشته یکم استراحت کنه و از قضا آقایی از همسفران که مقداری در حال و هوای دیگه ای بوده کنارش میشینه و اول  پسته تعارف میکنه ..بعد شروع میکنه به صحبت که این چه طرز لباس پوشیدنه .. زن باید دامن بپوشه .. اگه بپوشی همین الان ازت خواستگاری میکنم ( متولد 62 ایناس و زندگی تنها و مستقلی داره) و خب همه ش رو با خنده تعریف میکرد .. یارو گفته کل مسیرو خواب بودم و متوجه سقوط نشده بودم ..  اینارو میگفت و  یاد اوضاع احوال تیپ های مختلف مردم  ایران میوفتادم و خود ایران..

رفته بودیم چای نبات ِ بعد ناهارو بخوریم با خانم .. یکم نشست و متوجه شدم حالش انگاری خوب نیست.. مریم حالشون رو پرسید که دیدم اشک توو چ حلقه زد .. و یهو قطره شد .. بت ش ت و ی دو هفته ایم بلا ه معنادار شد .. من و فرشته سرمون رو انداختیم پایین و مثلا با موبایل هامون مشغول شدیم.. ولی مریم یکم احساسی تره ( و یا صفت دیگری ) زود رفت آب و دستمال کاغذی آورد و ما همچنان سرمون پایین بود تا چای نباتو آوردن و زود شروع به شوخی درباره ی چایی نبات و فضا تغییر کرد .. کل این دو ترم دوست داشتم که فقط بخندونمش انگار.. این حس نسبت به آدم هایی که دوسشون دارم خیلی شدیده..

و خب انتظاردیدن  اشک هر آدمی رو توو زندگیم داشتم ..جز او .. نه اینکه اشک ریختن نشونه ی ضعف یا چیز دیگر نامربوطی باشه .. صرفا از نظر اینکه شوک بود...  و خب چی میتونه آسمان رو هم زمین بزنه جز مریضی مادر و پدر؟

دیروز عصر بود که گفت بیاین شبِ آ ین جلسه ی این ترم رو باهم باشیم ... و خب ده ساعت ِ ستاره ای در انتظارمون بود گویا ...

هفت نفری رفته بودیم کافه رستوران لب ساحل .. کمی شرجی ولی با نسیم.. آسمون پر ستاره .. کافه قشنگ ترین موزیک های دنیارو گذاشته بود .. همون هایی که روی فلش ریخته شده و الان درحال گوش دادنش هستم..  از همون حالها که به یک آهنگ میرسه و حرفت رو نصفه میزاری و فقط گوش میکنی و بقیه م ت گوش میدن ..  دور هم  نشسته بودیم .. از کتاب ها و ها صحبت کردیم .. کم کم حس دیگه نیست .. شده مثل دوستی که همیشه آرزوش رو داشتم که باهم غذا تقسیم کنیم و از هرچیزی صحبت کنیم و یادبگیرم ازش و کیف کنم از سوادش..

از این گفت که وبلاگ مینوشته و یهو سه سال از نوشته هاش میپره.. پرسیدم بودین؟ گفت آره.. گفتم پس هم دردیم .. گفتم منم خیلی وقته که مینویسم بی مهارت  و دلی .. و خب مثل تراپی عمل کرده .. گفت دقیقا همچین اثری داره .. بهش از پیانو گفتم .. گفت ادامه نده اشتباهی که کردی رو .. سازت باهات قهر میکنه ..

از این گفت که با توجه به مراجعانش ، روز به روز دخترها بیشتر عمیق میشن انگار و پسرها سطحی ..

بهش گفتم این روزها  تمرکزم رو این قضیه س که بتونم تا سالها یا همیشه تنها زندگی  کنم و با این موضوع یجورایی کنار بیام و لذت ببرم .. گفت اتفاقا یکی از اساتید چند وقت پیش گفته که با این وضعیت پیش بینی میشه که دخترها کم کم   زندگی مستقل و بدون جنس مکملی رو انتخاب کنند تا نوع ناقص رابطه رو..

طوری نوشتم که گویا دو نفری رفته بودیم بیرون .. ولی خب در واقع انگار ما دوتا حرف های مشترک بیشتری داشتیم ..


یکی یکی شروع کرده بودیم به تداعی آزاد .. یک کلمه گفته میشد و نفر بعد اولین حسی که به اون کلمه داشت رو بی مهابا به زبون میاورد .. و خب انگار غرق شدیم توو عمق همدیگه .. هرچی میگذشت عمقم بیشتر میشد .. (واقعا به کلمه آوردن حس ها سخت ترین کاره الان) .. یک به بعد بود که از تداعی آزادها متوجه موضوعی درباره ی فرشته شدیم و کم کم موضوع به بحث مرگ کشید .. فرشته از سوگواری نکرده ش برای پدربزرگش گفت، حس و حال اون روزاش  و تاثیری که الان روش گذاشته.. که یهو شروع کرد به گریه .. دو ساعتی شاید بحثمون درباره ی این موضوع بود و میشدگفت همه اشک ریختن ..( امروز میگفتیم که انگار همه ی حرف هایی که درباره ی مرگ و پذیرشش میزد ، مخاطبش خودش بود و فقط با صدای بلند فکر میکرد .. ) و حتی منم از این گفتم که تجربه ای مشابه با فرشته دارم .. و رفتن مادربزرگم مصادف با مریضی خودم شد و هیچوقت نشد که سوگ کاملی داشته باشم و اضطراب مرگی که همیشه کنارم هست .. ولی خب اشکی نریختم و کمی صدام لرزید.. به میگم،  نمیدونم روی هیجاناتم کنترل دارم و یا دارم سرکوبشون میکنم؟ گفت تو زیادی چارچوب داری فقط.. و همش با خودت میگی نباید از خط بزنم بیرون ..

بعد صحبت به این رسید که انگار این هشت ماه اندازه ی چند سال تاثیر گذاشته رومون و تغییرات محسوسی کردیم .. به همه نگاه میکرد و نگاهش روی من گیر کرد و لبخند زد.. بچه ها گفتن منظر که صد و هشتاد درجه تغییر کرده و ما همش داریم تعجب میکنیم ..  خندیدم و با سرم تایید ..

اون آروم و خشنود نسبت به روزهای پیش .. ما هم احساس رها بودن عجیبی داشتیم .. و ی اعت آ خنده های کنترل نشده .. و شبی که اندازه ی کل بیست و سه سال کیفیت داشت...


صبح قبل از رفتنش بهش دی وی دی آهنگ های ب با mother رو دادم و گفتم حتما بعدش نقدش رو بخونید..

و از کل ب یک ویدئو 15 ثانیه ای واسم مونده که به سمت دریاست .. پشت زمینه پیانو ..با صدای خانم که داره با یکی از بچه ها صحبت های عادی ای میکنه ..


برچسب ها : باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است... - ,انگار ,گفتم ,صحبت ,اینکه ,بودیم ,رفته بودیم ,خانم ,نفری رفته ,ترین موزیک ,تعریف میکرد
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است... ,انگار ,گفتم ,صحبت ,اینکه ,بودیم ,رفته بودیم ,خانم ,نفری رفته ,ترین موزیک ,تعریف میکرد
صرفا فرضیه ای!


با خودم فکر کرده بودم حالا که موقعیت و زمان ورزش رو ندارم .. تنها کاری که ازم برمیاد تا بیش از این از هیکل خودم بیزار نباشم اینه که شیرینی های رو در طول هفته حذف کنم .. و خب اولین هفته موفقیت آمیز بود .. امروز آزاد بودم ..تازه فهمیدم که چقدر زندگی بدون این لعنتی بی مزه س .. به هر حال تازه امروز یکم انرژی روانیم برگشت واسه نوشتن..

عصر بود،  موضوعی فکرم رو مشغول کرد .. وقتی میگم مشغول یعنی اینکه ی اعت نمیتونستم جلوی این فکرارو بگیرم درحالیکه در اضطرار انجام کاری بودم .. چیزی بود که دوست نداشتم دربارش بنویسم  ولی خب سوال و بحثی که دیروز داشتیم و فکرای امروز .. بنظرم اومد اونقدر که بنظرم میاد از چارچوب اخلاقی شخصیم خارج نمیشه نوشتن ازش...

بحث از اینجا شروع شد که مدرسه ی تی رفتیم یا غیر انتفاعی و یا کلا چی؟ و آیا بهتره اگه بچه ای داشتیم کجا بفرستیم.. حالا نمیخوام اون تحلیل ها و صحبت های بقیه رو بنویسم .. میخوام تجربه و تحلیل خودم رو بگم.. چیزی که امروز در واقع اومد به ذهنم..

پنج سال دبستان م مدرسه ای تی میرفتم که بخاطر موقعیت مکانی که داشت بیشتر محروم بودن دانش آموزا و چند درصدی ام متوسط .. صحنه ای که هیچوقت فراموش نمیکنم این بود که همکلاسی داشتم اسمش سحر بود و یکبار موز آورده بود و لیس میزد اون موز رو تا دیرتر تموم شه ...  از همون زمان ها بود که حتی دوس نداشتم چاشتی چیزی ببرم مدرسه و جلوی ی بخورم.. شاید باورتون نشه که امسال تازه این عادت از سرم افتاد! حالا بیشتر تمرکزم روی قضیه فرهنگی موضوع هست..  چقدر جنبه ی منفیش بدلیل اختلاف فرهنگی بود تا هرچیز دیگه ای ..

توو اون سالها دو بار دو تا مادر برخورد فیزیکی باهم داشتند و یکبار معلمی ( مبسوط نمیگم که ح قربانی بودن نگیره موضوع) .. و خب وقتی برخورد فیزیکی جای صحبت رو بگیره این اختلاف بولد میشه .. الان فکر میکنم کدوم مادر سطح متوسط یا بالای فرهنگی ، بدون هیچ صحبت و پرسشی میاد میزنه توو گوش همکلاسی دخترش؟

ولی جنبه ی مثبت ش این بود که درک و شناخت خوبی ازاون  فضای جامعه دارم    .. شروع به نوشتن این پست که برسم به این نقطه.. چقدر جالب شد زندگیم که با همه ی اقشار و طبقات جامعه تجربه ای داشتم ..

بعد از اون ، راهنمایی رفته بودم غیر انتفاعی سر کوچه مون .. و خب انگار همه شبییه هم دیگه بودیم و این ایده ال ترین ح ممکن برای تحصیل ِ بنظرم! و خب شد سالم ترین دوران ... بعد از اون دبیرستان که بازم میانگین در یک سطح بودیم .. بعد که دیگه خیلی شرق و غرب بود .. در واقع بیشتر شرق  :)) دیگه قضیه اختلاف نبود .. تفاوت فرهنگی و عقیدتی .. راستش نتونستم معا کنم که بخوام چیزی دربارش بگم.. فقط بلد شدم که در مقابل اعتقادهای سخت و ریجید ، سکوت کنم و اینو احترام بدونم.. 

و خب موقعیت  الانم که میشه گفت از نظر فرهنگی ، اعتقادی یک سوییم ..و  از بعضی لحاظ ها عده ای در موقعیت سطح بالایی قرار دارند .. و خب انگار الان  از این قشر هم درک و فهمی دارم..

و خب تحلیلی که از این موضوع داشتم این بود که در رنج کشیدن آدم ها عد کاملا" رعایت شده..  با یک انحراف معیار بالا پایین..

فقط اغلب بالایی ها درباره ی مسائل عمیق تری به رنج کشیدن میوفتن .. یعنی دیگه دغدغه ها فیزیولوژیک نیست ... (چیزی که دارم میگم در فضای آکادمیک هست و واقعیت جامعه متفاوت از این شاید باشه!)

و به نسبت اخلاق مدار تر...



برچسب ها : صرفا فرضیه ای! - فرهنگی ,چیزی ,داشتم ,موضوع ,جامعه ,اختلاف ,برخورد فیزیکی
صرفا فرضیه ای! فرهنگی ,چیزی ,داشتم ,موضوع ,جامعه ,اختلاف ,برخورد فیزیکی
اول داد


الهه پنج شنبه ارائه داره و بهش گفته بودم پاور پوینتت با من..  چندساعتی باهم نشسته بودیم تا تموم شد..

میخواست برسونتم که سر راه رفتیم نونوایی بربری .. منتظر بودم نونش رو بگیره که بریم..برگشت و دیدم یکدونه نون م برای من گرفته و میگه با پنیر و چایی خیلی میچسبه .. جزو قشنگ ترین و بی اداترین اتفاق هایی بود که تجربه ..

و انقدر این جنس دوستی ای که داریم (7 تا از 8 نفر)  واسمون عجیبه که هر لحظه منتظریم کِکِ لای کوکوی(اصطلاحی اصفهانیست که به تازگی یاد گرفتم :دی کِکِ همون پی پی است)  یکیمون باشه ..

من هیچوقت خودم رو آدم صادقی ندونستم .. چون عین آیسبرگی ، فقط قسمتی که دیده میشه تا حدی صادقانه هست .. و 90% بقیه به نگفتن و پنهان ماندن خلاصه میشه..



و خب چیزی که دارم یاد میگیرم این صداقت واقعی هست ..

محیط و شرایط اقلیمی خیلی بیش از چیزی که فکر میکنیم روی شخصیت تاثیر میزاره.. منظر شرق ، منظر جنوب نیست.. و خب منظر جنوب چیزیست که باید حفظ شه و رشد پیدا کنه ..

بواسطه ی انزوای ازلی م  .. این روزها چون کودک بزرگ شده در جنگل و برگشته به تمدن عمل میکنم .. باور میکنید شب ها میشینم ، آداب معا و اتیکت اجتماعی رو سرچ میکنم ؟

برچسب ها : اول داد - منظر ,منظر جنوب
اول داد منظر ,منظر جنوب
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.714 seconds
RSS