آنجاست خواهم پیاده اگرچه رفت ش ته خواهم رفت پیاده خواهم آمده بودم بودم پیاده پیاده آمده پیاده آمده بودم بودم

عبارت آنجاست خواهم پیاده اگرچه رفت ش ته خواهم رفت پیاده خواهم آمده بودم بودم پیاده پیاده آمده پیاده آمده بودم بودم در بین اطلاعات جستجو شده و نتایج با ذکر منبع نمایش داده شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.
خاطره بازی  
به نام خدا به آقای همسر گفتم من اینجا پياده می شوم. هنوز مانده بود تا دانشکده. کمی بعد از در شرقی پياده شده بودم و با آهسته ترین سرعت ممکن قدم زده بودم. فکرها و خاطره ها و روزها مثل مهمانان ناخوانده یکی یکی سر و کله شان پیدا می شد. اطراف را نگاه کرده بودم و آرام قدم زده بودم. به دوراهی ها که رسیده بودم تردید کرده بودم. از کدام بیشتر خاطره دارم؟ کدام سهم امروز است؟ خاطره ها و آدم ها قدم به قدم با من آمده بودند. به نیمکت های دانشکده که رسیده بودم مکث

درخواست حذف این مطلب
پله پله تا ملاقات خویشتن درون ام  
دلگیر بودم افسرده بودم خموده و غمین بودم اینبار اما بر خلاف طبیعت درون ام حرکت خواهم کرد دست از دست و پا زدن خواهم کشید میدانم آرامش از دست رفته ام را رفته رفته به دست خواهم آورد ی چه میداند...شاید من یکی از قوی ترین دختران روی این کره خاکی هستم تنها نامش را نوشتم باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست و هنوز هم با هر زنگ شوق میکنم که شاید این عبارت بر صفحه ی گوشی هوشمندم نقش بندد همین و این یعنی تسلیم و حس مالکیت ام بر زمین رها تا اگر سهم من باشد کائنات

درخواست حذف این مطلب
ماندگار  
\#ماندگارآمده بودم بی خبر آزادآمده بود بگذرم .....آمدیآرام آرم از کناره های زندگیچون ماهی خواب هایم شدیچون سقوط کرده تو شدمچون بی خویشتنم کردی کجا می رود دیگر این تن رها شده در آغوش رهگذر تنت؟آمده بودم بی خبر آزادآمده بود که فقط بگذرم .....\#حجت_فرهنگدوست اردیبهشت96

درخواست حذف این مطلب
من بودم و ...  
من بودم و یک مشت خط خطی من بودم و یک صورت نیمه کاره من بودم و بارانی که معصومانه میبارید من بودم و یک راه بی پایان یک زندگی بر باد رفته من بودم و گریه های شبانه من بودم و هستم من زنده ام با یاد تو زنده ام و زندگی میکنم با همان حس بهاری تو اری من دلتنگم مگر جرم است ؟ مگر اشتباه است ؟ من دلتنگم . دلتنگم . دلتنگم دلخونم . دلخونم . دلخونم نم نم بارونم... من بودم و هستم و یک زندگی تمام شده من 19 سال بودم با 19 هزار سرکوب طرد شدن من 19 سالم است ولی انگار 190 سالم ا

درخواست حذف این مطلب
قبل تو  
من خواب بودم قبل توبی تاب بودم قبل توچون یک کویری تشنه لببی آب بودم قبل توبا دیدنت من سوختماز عشق تو آموختمچشمان آبی تو را بر چشم هایم دوختمبی وقفه لبریزت شدمعشق دل ان ... زت شدمتا که بفهمانم به توچون غم گلاویزت شدمبسیار می خواهم تو راهشیار می خواهم تو راهر لحظه که می بینمتهربار می خواهم تو راتو بوی باران می دهیعشق فراوان می دهیجان مرا می ... ری و ...اما تو باز جان می دهیاحساس تو مال من استاسم تو در فال من استبا عشق می گویم به توامسال هم سال من است

درخواست حذف این مطلب
" طریق عشق "  
دوشنبه بود، کز کرده بودم گوشه ی حیاط. هوای اردی بهشت دو جان گرفتار بود، نم نم باران می زد. صدایِ هواپیما هنوز توی گوش هایم هست. بغض هایم را قورت داده بودم، صدایم را بالا تر برده بودم ، چشم هایم را بسته بودم، ناگفته های گلویم را گفته بودم. صدایم لرزیده بود، ناخن هایم را فشرده بودم کف دست هایم، تو فقط گفته بودی مختار م. چشم هایم را باز کرده بودم، به خودم آمده بودم، تو نبودی.من هم. پسرک، فال فروخته بود. ساندویچ ش را گاز زده بود. به من لبخند زده بود و م

درخواست حذف این مطلب
روایتی دردناک از وضعیت خانواده های حادثه دیدگان «هفت خوان» و «حله»  
مادرها، پدرها و همسرهای مسافران حادثه دیده داخل ساختمان پزشکی قانونی رفته اند تا برای آزمایش دی ان ای خون بدهند و بقیه جلوی در ایستاده اند. به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان؛ تا ی سمند زرد رنگ مقابل پياده روی پزشکی قانونی کهریزک می ایستد و مسافرانش سراسیمه پياده می شوند. یک زن، یک مرد و مرد جوان دیگری در انتظار رسیدن شان با چشم های پر از اشک ایستاده اند. زن مسافر همین که از تا ی پياده می شود کیسه پلاستیکی پر از لباس مشکی را روی زمین پ

درخواست حذف این مطلب
ای صاحب خانه قدمی نه ز سر لطف // بر کاسه چشمی که پر از شوق نگاه است  
یا حـ سـ یـ ـن دوباره شهر پر از شور و شوق و شی استدوباره حال همه عاشقان تماشایی استکه فصل پر زدن از انزوای تنهایی استسفر حکایت یک اتفاق رویایی است ببند بار سفر را که یار نزدیک استطلوع صبح شب انتظار نزدیک است ببین که قفل قفس را ش ته، می آیندکبوتران حرم دسته دسته می آیندچو موج از همه سو دلش ته می آیندغریب، از نفس افتاده، خسته می آیند که باز بعد چهل شب، کنار او باشندشبیه حضرت زینب کنار او باشند تمام پشت سر جابر ابن عبدللهچه عاشقانه قدم می زنند در

درخواست حذف این مطلب
به من ظالمان ز قهر آتش بزن  
به من ظالمان ز قهر آتش بزنخواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.پای هر پنجره ای شعری خواهم خواندهر کلاغی را، کاجی خواهم داد.مار را خواهم گفت چه شکوهی دارد غوک آشتی خواهم دادآشنا خواهم کرد.راه خواهم رفتنور خواهم خورد.دوست خواهم داشت. سهراب سپهری

درخواست حذف این مطلب
حس خووووب :)  
امروز صبح پاشدم رفتم پارک کتاب خوندم. پارک به خونمون خیلی نزدیکه و پياده میشه رفت. خیلیییی حس خوبی بهم دست داد؛هوای عالی ،بر پاییزی روی زمین و ... البته فقط برای یک ربع موندم چون کاشپنی چیزی نپوشیده بودم و سردم شد اما انشاا... باز هم خواهم رفت

درخواست حذف این مطلب
اگر موافقِ حذفِ بشر خودم بودم  
از کتاب تریبون اگر موافقِ حذفِ بشر خودم بودمولی از آن همگان یک نفر خودم بودمقسم به هر و نا که ننگ خواهِ من استبه فکر هر و نا ـ مگر خودم ـ بودمصدای من همه جا را احاطه کرد، ولیچرا از آن همه محروم تر خودم بودم؟من ادعای خ نکرده ام هرگزاگرچه منشأِ خلقِ اثر، خودم بودمنه متنِ من، که منِ من کتاب شد، زیرا نه ذوقِ شاعریِ من، هنر خودم بودم مریم جعفری آذرمانی

درخواست حذف این مطلب
آواره ام  
گفتم بودم که اگر نیایم چه میشود اما نگفته بودم که اگر بیایم میانِ زائرانت چه میکنم . اما نگفته بودم که با پایِ رقیه ات عمود به عمود روضه ی سر خواهم خواند.... بمن به چشمِ یک آواره ی بیابان نگاه کن... آواره ی این روز های رقیه ام آقاجانم

درخواست حذف این مطلب
تو را خواهم  
نه راحت از فلک جویم نه ... ت از خدا خواهم و گر پرسی چه می خواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم نمی خواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه می ریزد من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم چنان با جان من ای غم درآمیزی که پنداری تو از عالم مرا خواهی من از عالم تو را خواهم به سودای محالم ساغر می خنده خواهد زد اگر پیمانهٔ

درخواست حذف این مطلب
بروم دلم می ماند و نروم هم دلم می ماند!  
یک کار سه روزه ای پیش آمده که لازم است بروم تهران. چهل روزی ولی، منتظر مانده بودم برای این روز. وقتی به من گفتند عصر، تنها سکوت جوابش بود. می گویند هیچ وقت آینده را پیش بینی نکنید. بارها برایم اتفاق افتاده است. انتظار هرچه را داشته ام، نرسیده ام. اما این بار، دوگانه ترین ح است. بیش تر دلم می خواهد نروم، تنها به خاطر چند ساعت اما می خواهم بروم، تنها به خاطر چند ساعت نمی دانید چه تضاد لعنتی ای ست هم می خواهم بمانم و هم بروم. جالبش این جاست که هم رفتن

درخواست حذف این مطلب
پیاده روی روزانه  
دیرتر از هر روز برای پياده روی روزانه راه افتادم یعنی باید اینطوری بگم که هر روز ساعت یک ناهار را میخورم ظرفها را میشویم میخوانمگوشی و هندزفری و کلید و دستکش و عینکم را برمیداریم و راه میفتمو انقدر راه میروم تا ریه هام پر از لذت زندگی شوند...امروز کمی با آقای سنگین و رنگین بودم... ب بدون اطلاع به من خیلی دیر وقت برگشتن خونهمنم چشم به راه بودم و خیلی دل نگران شدم و از اتفاق گوشیشون را هم جا گذاشته بودن و ...خلاصه کمی سنگین و رنگین بودمبا اینکه ب بع

درخواست حذف این مطلب
پیچ مهره ای ها..  
دسته ما معروف شده بود به دسته پیچ و مهره ای ها تنها آدم سالم و اوراقی نشده ، من بودم که تازه کار بودم و بار دوم بود که به جبهه آمده بودم. دیگران یک جای سالم در بدن نداشتند . یکی دست نداشت ، آن یکی پایش ... بود و سومی نصف روده هایش رفته بود و چهارمی با یک کلیه و نصف کبد به زندگانی ادامه می داد و ...

درخواست حذف این مطلب
یار  
سالها در طلب چون تو نگاری بودمهر دم هر سوی پی چون تو غزالی بودم مست از باده نوشین و ... اب از می ناببا دو چشم نگران ، غرق نگاهی بودم تا نگاهت بزند تیر به اعماق دلمکو به کو در طلب فرصت و راهی بودم دوش با دل سخن از مهر بتان می گفتم در عجب فکر خوش و حال و هوایی بودم چه کنم تا نرود خاطر رویت ز نظرمن که حیران تو و عاشق زاری بودم گوییا رخصت دیدار تو خواب است و خیالچه ثمر دوست ؟که در خواب و خیالی بودم رهروی گفت که معشوق تورا خواند و برفتمن ندانستم و غافل ز ص

درخواست حذف این مطلب
مینویسم که یادم بماند از یادتان زود میروم  
برای یگانه ی باهوش و بی همتا ، الینای سخت کوش ، مژان همیشه شرمگین ، سپینود دوست داشتنی و آریانوش شوخ و شنگ که فقط سه کلاس یک ساعت و نیمه با آنها بودم و این دلم را پودر میکند ...................................................................................................... من از دیار اندوه و تبار دردم دوست و تو خودت اوج لبخند و زیبایی و جوانی هستی خودم گفته بودم کنارتان خواهم بود ، قول دادم چه میتوان کرد ؟ دلم ش ت و خورد شد که به حرفم عمل نتوانستم کرد خودم گفته بودم فداتان میشوم چونان شمع

درخواست حذف این مطلب
دیر آمده ای ری را  
بی قرارم می خواهم بروم می خواهم بمانم دارم در ترانه ئی مبهم زاده می شوم به نسیما بگو کتابهای ک ن را کنار گلدان و سوالات هفت سالگی چیده ام گونه هایم گُر گرفته است تشنه نیستم می خواهم تنها بمانم در اتاق را آهسته ببند شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم انگار که تعبیر تمام رفتن ها بازگشتِ به زادرودِ شقایق است. . . امروز هم ی اگر صدایم کرد بگو خانه نیست بگو رفته است شمال می خواهم به جنوب بین م می خواهم به آن پرنده ی خیس، به آن پرنده ی خسته ... به خ

درخواست حذف این مطلب
دمای بالای شصت  
ردیف شعر من این گونه است می خواهم تو را از عشق خودم مستِ مست می خواهممیان این همه غارتگر دل و ایمانفقط تو را نفسم، nbsp پاک دست می خواهماگر بنای امیدت مدام لرزان است اَش را از پای بست می خواهمقبول کن که فقط nbsp از تو nbsp بعدِ هر شعرمهمیشه، در همه جا nbsp نازِ شست می خواهماگر چه مؤمن nbsp بر ربّ عرشِ اَعلاییولی تو را یک ، nbsp انسان پرست می خواهمچنان که اَز، nbsp آغوش اَت برای گرم شدن nbsp دمای قطعیِ بالای شصت می خواهم زهرا موسی پور فومنی

درخواست حذف این مطلب
سر سر  
هوای تنهایی، ندیدن دلبر چه آمده سر تو، چه آمده سر سر پی نوشت خیلی وقت بود این تک بیت رو نوشته بودم ولی جایی نگفتم و نخوندم شهید حججی کاری کرد که ...

درخواست حذف این مطلب
قدم قدم  
همیشه دوست دارم که در وقایع مهم حداقل حضور داشته باشم. که وقتی نشستم و برای نوه هام خاطره تعریف می کنم. بگم که آره باباجان منم اونجا بودم. حالا ارزش اون واقعه می تونه کم یا غیر قابل وصف باشه. مثلا اگه یه روز نوه ام اومد گفت بابا امروز رفتم ورزشگاه بهش بگم آباریکلا بابا. منم می رفتم. یادمه خ ظی مهدوی کیا بود. مهدوی کیا رو میشناسی بابایی؟ تازه من قهرمانی آسیا پرسپولیس هم تو بودم.... بگذریم بریم سراغ یه واقعه مهم تو تاریخ که اگر لایق باشم فردا برای شر

درخواست حذف این مطلب
خواب  
تا باشم همچون ماهی از آب تو می خواهمحوض منی امروز باش فردا نمی خواهم تنها شدم ، این گریه ها باشد برای بعد من درد دارم عطر گیسوی تو می خواهم از گوشه مسجد ، عمری را خدا جستم اکنون خدا را از ته میخانه می خواهم می گریم و می نالم از این غربتِ امشب دیوانه ام هم صحبتی دیوانه می خواهم می خوابم و خوابم نمی آید بر این بالش اینک برای خواب خود یک شانه می خواهم

درخواست حذف این مطلب
به ری را خواهم پیوست  
حقیقت این است که منهرگزدر زندگیسد راه ی نبوده ، نیستم ، نخواهم بودمن می دانمدیر یا زود به ری را خواهم پیوستچشم به راه من نباشیدبا این حالیقین دارم که بعد از مرگدوباره باز خواهم گشتوصیت واژه های خود رابرای شما باز خواهم خواندمن این راه را هزاران باربا باد رفته و با باران باز آمده اممسیری که به منزل سپیده دم می رسدو شسته تر از شبنم فروردین استبرای ملاقات با محرمانه ترین ترانه های مننیازی به جست و جوی هیچ جانبی از این جهان خسته نیستکافی ستفقط ب

درخواست حذف این مطلب
قصد قربت در کارها  
دیروز آنقدر پياده روی کرده بودم که می توانستم ضربان قلبم را در کف پاهایم حس م و وقتی داشتم مسافت پیموده شده را برای بانو تعریف می ، یهوئی خسته تر از آنی شدم که بودم کاش می شد اینهمه پياده روی را به حساب ورزش گذاشت ؟ ادامه مطلب

درخواست حذف این مطلب
اکو  
«وقتی که این متن را می نوشتم سرم گیج می رفت و فقط فکر می به این که وقتی به حسام گفتم می خواهم دیگر نباشم توی شرکتی که همیشه بودم، وسطِ حرف هایش می گفت نشوی مثلِ بهداد و من توی دلم داد می زدم اتفاقاً می خواهم بشوم مثلِ بهداد. بعد یک مشت اسم جلوی چشمم آمد، یک مشت آینده، یک مشت چیز. و بعد فکر به خنکای بودنت در این بهار. همین طور صداها توی گوشم می پیچیدند. super\+l را فشار دادم و می روم که بخوابم»

درخواست حذف این مطلب
مشارکت،تجربه،نیرو،امید"نارانان" 16 آبان  
یافتن آرامش....7نوامبر 16آبانمدت کوتاهی است که به جلسات نارانان آمده ام اما به خاطر آوردم که خیلی عصبانی بودم و این احساس را داشتم که بلند شوم با عصبانیت میز را جمع کنم ،آن را واژگون کنم،درحالیکه داد می زدم و جیغ می کشیدم ،احساس می به شدت غیر قابل کنترل هستم .در چه تاریکی وحشتناکی افتاده بودم و برای چه؟؟چون فردی بیمار کار هایی انجام می داد که من موافق آن نبودم .آن خشم و تاریکی مرا نابود می کرد.شرکت در جلسات نارانان به من کمک می کند تا بپذیرم هیچ ک

درخواست حذف این مطلب
کنکور نامه  
سر جلسه ی کنکور که نشسته بودم،استرس نداشتم، نمی ترسیدم،هول هم نبودمتمام آنچه را که بلد بودم در صفحه ی شطرنجی خالی کرده بودم،نه از اینکه بعضی درس ها ورای انتظارم بود آشفته بودم و نه از اینکه بعضی درس ها بیش از حد ساده بودند مثل بچه ها ذوق کرده بودم...با طمانینه برگه ام را انگشت زده بودم،امضا کرده بودم و به روی مراقب لبخند زده بودمهر از چند گاهی چند تایی کشمش توی دهانم چپانده بودم و کمی آب خورده بودم، نگاهم را به ساعت مچی ای که گوشه ی صندلی ام گذ

درخواست حذف این مطلب
روبن: می خواهم تا حد ممکن، آماده و سالم بمانم؛ از این که بخشی از بایرن مونیخ بودم، احساس غرور می کنم  
به گزارش وبلاگ کانون هواداران بایرن مونیخ در ایران، مرد شیشه ای باوارایی ها از وضعیتش می گوید. nbsp ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...

درخواست حذف این مطلب
شهامت عوض شدن "الانان" 1 آذر  
یکم آذرماهپیش از حضور در الانان زندگیم را در رویا و وعده هایی که روزی خاص از راه می رسیدند صرف کرده بودم ، روزی خاص که یک روزی نامیده میشد . روزی آن پروژه را شروع یا تمام خواهم کرد . روزی با دوستی که مدتی است از او بیخبرم تماس خواهم گرفت . روزی اجازه خواهم داد آنها بدانند چه احساسی دارم . روزی خوشحال خواهم بود . روزی قصد سفر خواهم کرد . شغلی پیدا میکنم . و .........فقط منتظر باش و ببین . انتظار ، همانگونه که منتظر بودم الکلی از نوشیدن دست بکشد . انتظار بر

درخواست حذف این مطلب
کمی خوشحال تر  
چند روزی است که تصمیم گرفتم کمی خوشحال تر باشم برای خودم ، من نعمت های زیادی دارم و برای یکان یکان اونها خدارو سپاس می گویم ، کت رو قبل تر ها می خوندم اما به خاطر حال روحیِ نا مساعدم رها کرده بودم رو دوباره از سر گرفتم ، می خواهم یکمی خوشحال تر باشم شاد تر باشم ، می خواهم مومن باشم به خدا و توکلم را تقویت کنم ، از زامات توکل به عقیده من داشتن و تقویت تقواست ، هر آنچه با عنوان مصیبت شما بخوانید معصیت بر سر این حقیر آمد از نبود و کمبود تقوا بوده ، چن

درخواست حذف این مطلب
می خواهم بگویم من عاشقم  
می خواهم بگویم من عاشقماما احساس شرم می کنم خودم را احمق نشان دهم پس می گویم متنفرم می خواهم بگویم نفرت دارماما دشمنی ندارمپس می گویم بسلامتی می خواهم بگویم سل ا شاید صدایم خیلی بلند باشدپس تظاهر می کنم هیچ را نمی بینم می خواهم بگویم خداحافظاما می ترسم دوباره برگردمپس چیزی نمی گویماما این طوری سکوت سنگین می شودپس می گویم دارد باران می بارد می خواهم بگویم سرد استاما ی نیست تا بشنودپس یک لباس گرم تر می پوشم می خواهم بگویم دارم می روماما هیچ ی

درخواست حذف این مطلب
اتوبوس  
در ایستگاه اتوبوس شلوغ، در ظل آفتاب سوزان این روزها، با گلویی خشک و خسته و گرمازده و بی حوصله و اخمو، تا این اندازه که حتی اگر ی می پرسید ساعت چند است؟ قورتش می دادم در این وضعیت، یک اتوبوس از تمام محدوده آن ایستگاه پر از آدم، درست طوری توقف کرد که درش جلوی من باز شد، درست همان لحظه از درش هوای خنک بیرون زد و از بین آن همه آدم، هیچ مسیرش با این اتوبوس نبود؛ یک اتوبوس خلوت، خنک، تمیز و دری که جلوی من باز شد بی معطلی سوار شدم انقدر ذوق زده شدم که اه

درخواست حذف این مطلب
پا بوسی  
بی هیچ سفینه تا فضا خواهم رفتبا بدرقه ی حُسنِ قضا خواهم رفتحدس تو درست است به امّید خداپا بوسیِ حضرتِ رضا خواهم رفتزهرا موسی پور فومنی

درخواست حذف این مطلب
خیلی اتفاقی افتادی  
باران می بارید. لبه ی کاپشنم را کشیده بودم بالا و چسبانده بودم به گردنم که آب شره نکند توی لباسم. تو ایستاده بودی به تماشا. نمی توانستم چشم هات را پشت عینک دودی ات ببینم اما یقینا چشم هات عسلی شده بود. یک کندوی تر و تازه. تقریبا دویدم. باران را بهانه اما راستش را بخواهی داشتم فرار می که تو نبینی موهام چسبیده به سرم، که تو نبینی روزگارم به آب نشسته. رفتم جلوتر نشستم روی سکوی سنگی کنار پياده رو و هی نفس نفس زدم. ده قدم آن طرف تر از چشم هات. تو بگو یک ق

درخواست حذف این مطلب
#5  
خواب دیده بودم. از خواب پریده بودم. مکان و زمان را گم کرده بودم. گریه کرده بودم. خندیده بودم. برات نوشته بودم «سردمه و نیستی که پاهامو فرو کنم زیر پاهات که گرم بشه. » خو ده بودم. خواب دیده بودم. از خواب پریده بودم...

درخواست حذف این مطلب
«طلوع»  
«صبح خواهم برخاست بر جهانی که آرام گرفته ست؛ بر آدمیانِ ناملتهب و ... شه های موزونِ در عمل پیوسته. صبح خواهم برخاست بر سرزمینِ ناافسرده و روانهای بی اندوه و تن های نا رَنجور؛ جهانی از دلهای مطمئن بر کردارهای راستین و بی آزار. چشم خواهم گشود بر صبحی که ما را در راه است؛ بی دریغ نورفشان، بی سدّ، بی چشمداشت، چنان «خالص» که خواهم توانست شعله های لطیفِ نورش را در مشت بر ... رم. آن صبح خواهم برخاست زود، چالاک، عاشق... و خود خواهم دمید بی غروب در روزی که ه

درخواست حذف این مطلب
انتظار۲  
از صبح بیرون بودم و کلی کار... غروب، بعد از ، قصد خو دن .هر چند خواهر آمده بود و قند و نبات، تازه دلش می خواست بازی کند. دیگر ساعت ۸ و نیم، خو دم.خواب بودم که صدای ضعیف قندونبات داشت بیدارم می کرد که با صدای گریه اش پ .تا من به پشت در برسم، مادرش رسیده بود و در آغوشش کشید...خیلی خسته بودم، اما می شد انتظار را از عمق چشمانش خواند.منتظر بود وقتی در می زند، در را باز کند، اماباز نشد...گریه اش برای زمین خوردن نبود، برای اینکه جوابش را ندادم، بود.پ.ن چقدر مث

درخواست حذف این مطلب
indecent proposal  
جان ... ؟ دیانا من باید برم جان یادم میاد وقتی جوون بودم،از جایی برمیگشتم،سینما یا یه چیز دیگه. تو مترو بودم و یک دختر روبروی من نشسته بود. اون دختر خوشگلترین چیزی بود که به عمرم دیدم. وقتی اون به من نگاه می کرد،خج ... ی می شدم و نگاهم رو می ... یدم،بعدش من به اون نگاه می ... و اون نگاهش رو می ... ید. به جایی که باید پياده می شدم رسیدم پياده شدم...درها بسته شدن...همین که قطار راه افتاد،مستقیم تو چشمام زل زد و عجیب ترین لبخند رو به من زد. معرکه بود،می خواستم

درخواست حذف این مطلب
اگر پسر بودم !  
اگه پسر بودم قطعا به ملحق میشدم اگه پسر بودم و عقل الآنمو داشتم هیچ وقت عاشق نمیشدم اگه پسر بودم به راحتی میتونستم وارد هرکاری بشم و تجربه ها ب می اگه پسر بودم بی حد و اندازه به استقبال هیجان ها میرفتم اگه پسر بودم ...

درخواست حذف این مطلب
من احمقم ...  
من احمق بودم ..من احمق بودم ... که پرونده نفقه را بستم که با دستایی خودم نوشتم جلسه داداگاه به تاخیر بیافتد .... من احمق بودم که به تو وقت دادم که خواستم بسازم ...من احمق بودم ..و تو شمالی ..مثل سه بار پیش ..من احمق بودم تو بردی ...من باختم ...من همه زندگی ام و باختم ...

درخواست حذف این مطلب
دروغ  
دروغ گفتی منم باورم شد ساده بودم ساده هستم ساده خواهم بود فارغ از حرف های دیگران فارغ از پچ پچ های نتوانستن ها تو حال مرا امشب خیلی بدتر کردی با دروغ هایت با رفتن هایت با .... دروغ گفتی به منی که قول داده بودم به تو به تو به تو دروغ نگویم. ربات.

درخواست حذف این مطلب
[بدون عنوان]  
آ ین کلاسِ کارشناسیمو داشتم، تنها؛ گفته بودن بعد کلاس میایم و اومده بودن و آ ش نمیدونم چی شده بود که ما دوتا مونده بودیم فقط. هوا ابر بود و ابر نبود و بارون بود و بارون نبود خنک بود و خنک نبود ؛ پياده مسیری که تازه به مسیر خودمون شناخته بودیمش و بعدها همیشگیمون شده بود رو رفته بودیم و به زمین چمن و پارک یکی از محله های قدیمی شهر رسیده بودیم، پارک خلوت بود و روی جفت تاب کنار همش نشسته بودیم و تاب بازی کرده بودیم و به آسمون که یه جاهاییش ستاره داشت

درخواست حذف این مطلب
کوچه های بهشت  
در کوچه پس کوچه های باغ بهشت نام تو را به زیبایی خواهم نوشت زیبایی ات را به تماشا نشسته ام سهم عشقت را به گُل خواهم نوشت قلب تو جایگاه زیبایی هاست و بس مستی چشمت را به عشق خواهم نوشت نوگل باغ عشاق بلاکش تویی و بس قلب خود به عشق تو خواهم سرشت سهم من از عاشقی عشق تو باد روح خود را در رهت خواهم کِشت

درخواست حذف این مطلب
پیاد روی  
یکی از آشناهای nbsp پیام گذاشته بود که برویم پياده روی. خوب مثل همیشه می خواستم رد کنم. و مثل خیلی وقتهای دیگر برای خودم دلیل آوردم که قبول کنم. nbsp رد کنم چون مواقعی که مطمئن و بچه ها خانه هستند، نمی خواهم با یکی دیگر همراه شوم و بروم بیرون. ترجیح می دهم یا کنارشون در خانه باشم که شاید این در کنارشون بودن هیچ فایده ایی هم برای آنها و یا من نداشته باشد؛ یا اگر بروم بیرون با یکی از خودشون باشم و یا تنها بروم. nbsp قبول چون پياده روی خیلی خوبه و خیلی وقت

درخواست حذف این مطلب
˙·٠• ♥ یونس م امروز  
می دانی آقاجان امروز بعد از مدت ها باز شرمنده ی حضورت شدم که اگر یک بار و فقط یک بار از صمیم قلب م و کمی عاشقانه این نامه های ت را خوانده بودم و اگر کمی و فقط کمی به شیخ مفید ت غبطه خورده بودم شاید امروز با چشمانی باران زده و قلب ی به درد آمده از غفلت های گذشته ، شرم ... ن ه کوله بار سن ... ن گناهان م نبودم در محضرت شاید اگر این نامه ها را خوانده بودم یادم می ماند که تاکید کردی گناه نکنم که توفیق ه ه ... نی ات از دنیایم گرفته نشود شاید .... امروز آنچنان یون

درخواست حذف این مطلب
چقدر این زن دخترش را نمی شناسد!  
دیروز خواهرم خواسته بود از طریق واتس اپ مهربون پسرم با من حرف یزنه. من داشتم گوشتهایی که یده بودیم را تقسیم بندی می و دستم بند بود. گفته بودم بعد از ده دقیقه صحبت خواهم کرد. کلافه بودم از این سماجتش در تماس. اون هم زمانی که من از همه کم محلیها و رفتارهای نسنجیده شون خسته شده ام. nbsp بعد از شستن دستهام واتس آپ را برگرداندم و با خواهرم تماس گرفتم. نگرانم بود. فکر می کرد برایم اتفاقی افتاده و نمی گویم. گفت که مادر فکر کرده با همسرم مشکلدار شده ام nbsp من

درخواست حذف این مطلب
تولدمه  
تولد من را تبریک نگویید چرا که نمی دانم کی متولد شده ام ؛من زاده ی مردادم ، امروز به دنیا آمده امزیباتر این است که بگویید به دنیا آمدنت مبارک تولد اصلا زیبا نیست ، تولد آغاز بدبختی هاستمن تبریک نمی خواهم کادو ، شمع ، کیک و شادی های احمقانه نمی خواهمشادی آدم های مرده را نمی خواهم . . .من می خواهم زنده بمانم ، من سرگردانم ، پریشانم ، مثل زنده ها فکر ... و مثل مرده ها زند ... ... امانم را بریدهفریادم به جایی نمی رسد ، ... ی صدای من را نمی شنود من هیچ چیز نمی

درخواست حذف این مطلب
من گناه می خواهم  
دوباره سیب و غزل، من گناه می خواهم دلی دچار تو و سر به راه می خواهم دوباه اینکه تو حوا شوی و من آدم و باز لذت یک اشتباه می خواهم همیشه چشم تو را شاعرانه می نوشم که با تو من غزلی رو به راه می خواهم پناه خست ... من بمان و با من باش میان این همه طوفان، پناه می خواهم تو عاشقانه ترین رکعت غزل هستی برای خواندن تو قبله گاه می خواهم دوباره وسوسه ی ناز چشم تو بر پاست دوباره سیب و غزل، من گناه می خواهم.

درخواست حذف این مطلب
119 ام : ما بی معنی ترین نسل بشر هستیم.  
خسته ام. خسته. خسته از ناملایمت های روزگاری که در آن به دنیا آمدم. کاش بیست سال یا لا اقل ده سال زودتر به دنیا آمده بودم. آنوقت ... دیگری میشدم با وبلاگ دیگری. احتمالا ... ی میشدم که در سردرگمی کمتری دست و پا میزد. لااقل دهه شصتی نمیشدم. بدترین مشخصه دهه شصتی بودن این سردرگمی عمیقی است که زند ... بی فلسفه شان را اینور و آن ور می برد . اگر کمی زودتر به دنیا آمده بودم احتمالا هدفمند تر بودم. آنوقت احتمالا به چیزهای بیشتری باور داشتم. یا نه حداقل اگر ده سا

درخواست حذف این مطلب
  
آخرین به روز شده ها
اطلاعات اتفاقی
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.397 seconds
RSS