بابا و مامان عزیز

عبارت بابا و مامان عزیز در بین اطلاعات جستجو شده و نتایج با ذکر منبع نمایش داده شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.
لباس زمستونی  
سر شب با مامان و بابا و دختر رفتیم ید بابا دو تا پلیور ید مامان کُلی ِ غُر زد که چرا این لباس ها چقدر زشت ِ آخه مامان نپسندید ولی بابا گفت خیلی عالیه و زیبایی ِ بابا صبح هم رفت برای خودش کفش هم یده مامان میگه کفش ات مثل کفش های رعیت ها و بدبخت هاست... از اونور هم منم سه تا پلیور یدم با سلیقه مامان که غُر نزنه... کُلی ِ مامان تیکه انداخت به بابا که این چه لباس های زشتی یده....

درخواست حذف این مطلب
مامان بابا ما خو دیم شما بیدارین؟  
مامان nbsp بابا nbsp ما nbsp خو دیم شما nbsp بیدارین؟ خوب عشقش هست nbsp اول ها nbsp فکر nbsp می nbsp nbsp جون nbsp مامان nbsp غذا nbsp درست nbsp می nbsp کنه nbsp از nbsp ما nbsp بچه nbsp ها nbsp مراقبت nbsp می nbsp کنه مامان nbsp برای nbsp بابا nbsp خیلی nbsp عزيزه nbsp تو nbsp نگو nbsp ماجرا nbsp یه nbsp چیز nbsp دیگه nbsp هست اخه nbsp شب nbsp که nbsp می nbsp شد nbsp بابا nbsp می nbsp گفت من هم بلوغ شدم و کم کم فهمیدم چرا بابام مامان منو خیلی دوست داره nbsp سرتون nbsp رو nbsp بزارین nbsp زیر nbsp لحاف nbsp تا nbsp صبح nbsp بیرون nbsp نیارید بگیرید nb

درخواست حذف این مطلب
یادش بخیر..بابا بزرگ..ازخودم  
قدیما تا مدرسمون تعطیل می شد میرفتیم خونه بابا بزرگ.بابا بزرگ از وقتی مامان بزرگ مرد دیگه تنهای تنها شد..دلم برات تنگ شده بابا بزرگ جونم..بعد از مردن مامان بزرگ ،بابا بزرگ یادش رفت..همه چیز رو یادش رفت..من رو داداشی رو بابا و مامان رو . یادش رفت کی غذا خورده یا حتی مامان بزرگ مرده..زمان خیلی زوود گذشت..من دیگه بزرگتر شده بودم و بابا بزرگ جون هم پیر تر..یه روز که رفتم بهش سر بزنم ..نبود ..بادبزن و کتاب دعاش بود ولی بابا بزرگ نبود..حتی ساعت یادگار مامان

درخواست حذف این مطلب
 
من گوشیتو بابا برد؟ مامان نه من بابا ابه میدادی ببره دیگه مامان فردا میبره. من فرداااااا؟؟؟؟؟؟؟ مامان آره خب چیه مگه؟ من خب این دو روزه میدادی ببره دیگه مامان خب حالا چه فرقی میکنه؟ من هیچی یه ذره زودتر درست میشد گوشیت

درخواست حذف این مطلب
 
تولد دایانا  
یادم می آید عید قربان سال ٩٠ بود و من کلاس کنکور ارشد ریاضی رفته بودم بعد از ظهر به بابا محسن گفتم هر چند این تغییر حالم را که میل به چیزی ندارم را دوست دارم اما فکر کنم مشکلی پیش آمده چون اصلا گرسنه نمیشم خلاصه رفتیم و ما که اصلا فکرش را نمی کردیم پدر و مادر شدیم تو واقعا ما را سو رایز کردی من خوشحال و محسن بیشتر شوکه یعنی باور نمیکرد إز همون موقع ها هم خوب متوجه شرایط میشدی و واقعا دوره خوب و راحتی بود به خصوص که از ماه 5تا دو هفته به تولدت رفتیم

درخواست حذف این مطلب
وقتی حواست نیست بوسیدنی میشی*  
رو کنار مامان بابا گذروندم و ی خوشایندی بود. روزی که آدم عصرش بخوابه ظهرش با خانواده نهار بخوره صبحش با صدای بابا بیدار بشه حتما یه بهشت کوچیک میتونه باشه.هنوز میان خونمون برای تسلیت گفتن به مامان؛ امروز یازدهمین روز بود.مامان که گریه میکنه بابا نمیگه گریه نکن ؛ خودشم شروع میکنه از خاطرات جوونی میگه و با مامان اشک میریزه.

درخواست حذف این مطلب
... ا، سربازی، ازدواج، خانواده  
بابا پسر دست و پات رو جمع و جور کن که پایان نامه رو بهمن دفاع کنی. داداش من پایان شهریور دفاع میکنم. مامان نه سریع باید برای سربازی اقدام کنی، عمرت میره پسر داداش مامان برای سربازی چهارسال تعهد میدم و برای شرکت کار میکنم. مامان تهران نباید بمونی داداش مامان من دو راه دارم... مامان من این حرف ها حالی ام نمیشه داداش مامان... گوش کن ... مامان خطاب به بابا اصلن به فکر ما نیست...

درخواست حذف این مطلب
روزهای پدر و دختری  
عاشق این روزایی هستم که مامان مسافرته و بابا میاد پیش ما .اولین سوالی که میپرسه اینه مامان نگفت کی میاد ؟ و مامان با این که دقیقا میدونه کی قراره برگرده و به من هم گفته ولی به بابا نمیگیم و سوال صبح و ظهر و شب بابا میشه که مامان نگفت کی میاد ☺با بابا زیاد صحبت میکنیم . ب که نشسته بودیم به صحبت گفتم فکر می کنم خیلی کارها رو می تونستم زودتر انجام بدم ولی کوتاهی و یهو با هم دیگه گفتم ولی هیچوقت برای شروع دیر نیست و از این هماهنگی تو فکرامون کلی کیف ک

درخواست حذف این مطلب
طنز خواندنی بچه ننه نه بچه بابا  
مامان – بعله ؟ – من می خوام به دنیا بیام … – باشه . – مامان – بعله ؟ – من شیر می خوام – باشه – مامان – بعله ؟ – من جیش دارم – خب – مامان – بعله ؟ – من سوپ ... چنگ می خوام – چشم – مامان – بعله ؟ – من ازون لباس خلبانیا می خوام – باشه – مامان – بعله؟ – من بوس می خوام – قربونت بشم – مامان – جونم ؟ – من شوکولات آناناسی می خوام – باشه – مامان – بعله ؟ – من دوست می خوام – خب – مامان – بعله ؟ – من یه خط موبایل می خوام با گوشی سونی – چشم – مامان – ب

درخواست حذف این مطلب
روز دختر مبارک :)  
من بابا روز دختررررره. بابا بدو بغلم بوسم میکنه و میگه روزت مبارک مامان بعد از چند سال دلم برا بابام تنگ شد. بابا منو از خودش جدا کرد، مامان رو بغل کرد و بوسید و گفت روزت مبارک بانو من ||||| عه بابا بچه نشسته هاااا بابا دستاش رو به ح نیایش و راز و نیاز با خدا برد بالا و گفت خدایا انصافه بعد چهل سال زندگی مشترک برا بوسیدن خانوممون از یه الف بچه اجازه بگیریم؟؟ من مامااان من بددلمااا || مامان اگه دهه شصتی بودی باز میگفتیم یه حرفی من ماااامان ||| بابا اگ

درخواست حذف این مطلب
این داستان: دسته بندی!  
تازه کتاب علومشو باز کرده بود و داشت با جک و جونورا و دسته بن ون آشنا میشد؛ در این بین سوالاتی ذهنش رو مشغول کرده بود که لازم میدید بپرسه تا بتونه خانوادش رو طبقه بندی کنه... آبجی کوچیکه مامااااان بابا پر داره؟ مامان نه آبجی کوچیکه مامااااان بابا پولک داره؟ مامان نه آبجی کوچیکه مامااااان بابا به بچه های خودش میتونه شیر بده؟ مامان نه آبجی کوچیکه پس بابا ه س |

درخواست حذف این مطلب
معدلِ خونه  
مامان با دقت و هیجان نشسته رو به روی تلوزیون؛ سپهر داره پرتره صورت مامان رو میکشه. من دارم درس میخونم و همزمان مامان رو در فوتبال دیدن تنها نمیگذارم. بابا چند دقیقه یکبار با فریادهای مامان چرتش میشه و از مامان میپرسه گل شد؟ حال خونه خوبه. حال خونه معدل حال آدمهاشه.

درخواست حذف این مطلب
تصادف بابا و مامان دوقولوها  
عصر شنبه 24 شهریورماه 1397 ساعت 5 و نیم عصر بابا و مامان کیان و کیانا در خیابان نزدیک خونشون با یک ماشین سمند تصادف د و خدا رو شکر به خیر گذشت و خدا رو صد هزار مرتبه شکر که کیان و کیانا نبودن چون بابا و مامان شون با موتور بودن . بابای دوقولوها فقط دست و پاش زخمی شده بود و ش تگی نداشت ولی مامانشون سرش کمی ضربه خورده بود و بخیه خورده بود به بیمارستان مشهد اعزام شد .این هم ع های تصادف بابا و مامان دوقولوها با یک ماشین سمند ... این هم ع کیان و کیانا که خونه

درخواست حذف این مطلب
بابا  
تاسوعا و عاشورای امسال هم تموم شد. ولی امسال بدون بابا بود.بابا ساعت 11 صبح تاسوعا از تهران رسید و نتونست تو مراسم باشه و عاشورا هم امسال من با امید نبودم و با بابا رفتم محل بابا اینا . به نوعی رانندش بودم و اون رو جابجا می ... . از خدا خواستم به حرمت این ایام بابا شفا پیدا کنه . کلا این چند وقته بابا خیلی خسته و ناتوان شده . کم حوصله هم شد. اصلا توان حرف زدن و حوصله با هم بودن رو نداره.این سری یعنی شنبه به زور و با ناراحتی رفت تهران. پرتو درمانیش از 23مه

درخواست حذف این مطلب
های های  
مامان دیدی مامان دیدی جرات ن برش دارم مامان دیدی هر چقدر می دوم بیشتر دور میشم مامان دیدی ترسیدم مامان دیدی های های آسمونو مامان دیدی مامان دیدی کوچیکه دستاش مامان دیدی میخاستم گلتو بغل بگیرم یه عمر مامان دیدی گم شدنمو مامان تو ببین منو تو باورم کن مامان دیدی گل کوچولوتو

درخواست حذف این مطلب
مامان  
دیدین شب که از سفر برمی گرده آدمی دلش یه شام گرم میخواد؟امشب مامان و بابا و از گرگان، گلخونه ی داداشم، برمی گشتن، شام دعوتشون . حس خوبی زیر پوستم رفت. خستگی ام در رفت. الان مامان راحت میخوابه. اگه نمیومدن کلی دغدغه ی شام داشت، بعدشم ظرف شستن و مرتب .

درخواست حذف این مطلب
یعنی می خوام بگم روابط عمومی ضعیف مزایایی هم داره! :|  
دیروز مامان و بابا رفتن بیرون با هم و مامان گوشی ش رو جا گذاشت. زن عمو «ر» زنگ زد به مامانم، من برداشتم گفتم مامان رفته بیرون گوشی شو نبرده. با یه حال مغلوب و صدای گرفته ای گفت اومد بگو بهم زنگ بزنه. با این که نگران شده بودم اما هیچی نپرسیدم و گفتم «چشم. می گم تماس بگیرن باهاتون.» مامان اینا که اومدن قضیه رو گفتم بهشون. مامان زنگ زد به زن عمو «ر». وقتی قطع کرد گفت برادر زن عموم فوت کرده. خیلی ناراحت شدم. با خودم گفتم می مردی یه کلوم ازش بپرسی چی شده

درخواست حذف این مطلب
در هر شکن زُلف تو دامیست/این سلسله یک حلقه ی بیکار ندارد  
تو اتاقم نشستم اما به نجواهای شبونه ی مامان و بابا گوش میکنم... شاید یه روزی دلم واسه صداشون که هر شب و هر شب واسه انتخاب طعم دمنوش قبل خواب شور و م میکنن تنگ بشه...واسه صدای بابا که میگه امشب باهار نارنج بذار و جواب مامان که میگه بابونه هم خوبه ها

درخواست حذف این مطلب
فریب دلفریب  
مامان و بابا کمی میانشان شکرآب بود که روز مادر رسید. و ما به رسم اینکه زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند، شخصیت خودمان را حفظ میکنیم و وانمود میکنیم که ابله نیستیم در حال ... ید کادوی روز مادر هستم که خواهر بزرگترم پیغام میدهد که به سفارش پدر داریم برای مادر سرویس ظروف سرامیک می ... یم. پدر اهل بازار رفتن نیست، هیچ وقت کادویی غیر از پول و سکه و دسته گل ار پدر نگرفته ام. حالا برای امسال پدر، خواهر بزرگتر و داماد محترم را ... کرده است که از جانب ای

درخواست حذف این مطلب
انرژی گرفتم ولی هیچی یادم نرفته:-)  
هیجان انگیز ترین روزای من روزایی ِکه با مامان و بابا سه تایی میریم بیرون \- من و مامان بسیار شیطونیم البته باید بگم بابام اروم نمیشه \- اون وقته که وقتی اهنگ های مورد علاقمو تو ماشین میذارم و باهاش میخونم و می م بابا بشکن میزنه و مامان دست میزنه و جفتشون زیر لب اهنگ اون موسیقی و میزنن \- ب اولین برف امسال اومد و دختر هیجان زده خانواده مامان و بابا رو برداشت و رفتن بیرون . دقیقا همونجوری که گفتم اتفاق افتاد \- نمی دونین چه انرژی میگیرم از مامان و با

درخواست حذف این مطلب
تمامِ دردهای یک زَن با عشق دَرمان می شود ... ☘  
امروز ته تغاری و دختر اومده بودن...عصری بعد یه دعوای حس با بالشا nbsp یهوو زد به سرمون جشن عروسی مامان و بابا رو بعد مدتهاااااا نگا کنیم...جاتون خالی از خوشحالی و خنده های مامان و بابا تا گریه ی موقع خ ظی شون ،یا nbsp عروس و داماد یا حتی خوشگلی مامان و خوشتیپی بابا و بودن حواس مامان به گل توی جیب کت بابا که توو ع ا خودنمایی میکرد و حتی ایی که دیگه نیستن یا پیر شدن همدیگه رو دوست داشتن و با عشق ازدواج ...چشماشون توو تمام میخندید مامان حتی با تماشای دوبار

درخواست حذف این مطلب
مسافرت کیومرث عزیزم  
سلام عزيزانمدیروز ۱۱ تیر بابا مامان و کیومرث عزيزم عازم ایران شدن وساعت ۱۰ صبح مع الخیر به مشهد مقدس رسیدند برادر سومی چون اجازه نداشت افغانستان بیاد ویزای ایران رو گرفت و امشب به سلامتی مشهد میرسه یعنی مامان و بابا و کیومرث عزيزم یکروز قبل از داداش رفتن من خیلی تلاش برم ولی بنا به دلایلی نتونستم انشاالله که به داداش مامان بابا و کیومرث عزيزم خوش بگذره. من عاشق ایرانم مشهد زادگاه منه و هیچ وقت نمیتونم عشق خاصی که به ایران دارمو از یاد ببرم د

درخواست حذف این مطلب
فردا روز اول مهد کودک تو  
سلام گل قشنگم فردا روز اول مهد کودک برای تو ، یه دنیا نگرانی برای چشم سیاه ، بابا هم ،دو روز مرخصی گرفته، آخه روز اول و دوم هنوز سرویس به راه نیست الان کنار مامان توی اشژزخونه نشستی و به اصطلاح توی درست کیک کمکش میکنی و شیرین زبونی داری میگی بابا چقدر بد شده اخلاقش چونکه حرف بچه ها رو گوش نمیکنه ب هم وقت خواب من رو صدا زدی و گفتی میخام لج مامان بشینم و بهش بگم گشنمه

درخواست حذف این مطلب
مامان ♥  
سلامی توده تو مری هست که ازش نمونه برداری شده ، خداروشکر خوش خیمه و باید کامل برداشته بشه ... انشاءالله بعد عید .البته اینا حرفهای بابا س که تا باهاشون چشم تو چشم نشی جواب درست درمون بهت نمیدن ، ممکنه اینجوری گفته باشن که یوسف میاد حال مامان خوب باشه ، بعد بگن اصل ماجرارو ، ب بابا دیر اومدن من ندیدمشون ، امروزم نیستن تهران ، فردا برم ببینمشون و مطمئن بشم همین که گفتنه .مامان که زنگ زدن خبر بدن چی گفته ، اون شادی تو صداشون ... دلم داشت می ترکید به ز

درخواست حذف این مطلب
عنوان ندارم  
مامان که حامله شده بود، من بچه بودم، بهم نگفتن تا خودم فهمیدم. و بعدش مامان گفت که نباید به مردا چیزی راجبش بگم. و من در گوشی ازش پرسیده بودم حتی به بابا؟

درخواست حذف این مطلب
مظلوم کی عم من!؟:(((((  
امروز سر میز صبونه با بابا دعوام شد و قشنگ ریده شد ب برنامه کلاس سازم اولش مامان و بابا گفتن باید صباتو منظم بخونی صورتی و غیرتم بیدار کنی بخونن، بعد واست ساز می یم nbsp گفتم واسه خودمو میخونم ولی اون دوتا به من ربطی ندارن میخواین تحریمارم من بردارم |بعدشم مامان گفت فعلا دستم خالیه پول پیانو ندارم،منم گفتم طلاهامو میفروشم خودم می م ک بابا عصبانی شد و...الان من لج که اگه پول ساز ندین کلاس زبانو بدنسازیم نمیرم به این نتیجه رسیدم هرچی کوتاه بیام وض

درخواست حذف این مطلب
حالا دیگه همه چیزو میدونی، بابا  
حالا دیگه کار از کار گذشته nbsp حالا دیگه جواب همه سوالهات رو داری باباحالا دیگه نمیتونم چیزی رو ازت پنهون کنمحالا دیگه اینجا رو خوندیحالا دیگه از همه جیک و پوک زندگیم خبر داریحالا دیگه میدونی چی گذشته بهمحالا دیگه تمام علامت سوالهات برطرف شدهحالا دیگه میدونی همه چیز روبابا، دلم برات تنگ شده، خیلی زیاد.یادت شب آ بهت گفتم زودتر خوب شو و حرف بزن تا با هم گپ بزنیم؟ خندیدی...میدونی بابا، گفتن نداره، چون همه چیزو الان دیگه میدونی، فقط میخوام اینجا

درخواست حذف این مطلب
حرمت و ریاست مرد!  
پسرک مامان به نظرم شما باید از همه بزرگتر می بودی من چطور؟ \+ چون همه به حرف شما گوش میکنن. بابا هم به حرف شما گوش می کنه. _ واقعا؟ ولی من فکر می کنم این منم که به حرف بابا گوش میکنم. \+ نه بابا به حرف شما گوش می کنه _ نهههه منم گوش می کنم. پسرک با ح ِ هرطور راحتی من که تا حالا ندیدم \+مثل پتکی بود که بر سرم فرود آمد این بی انصافیه من همیشه سعی مستر رئیس خونه مون باشه نشده یعنی؟ هیچی؟ هیچیِ هیچیِ هیچی؟

درخواست حذف این مطلب
نارنگی:)  
رمز موبایل نارنگی یک دو سه چاره.الان مامان از بابا رمزک رو پرسید،قبل اینکه بابا بتونه جواب بده نارنگی داد میزنه ١٢٣٤ دیوی دو سال و نیمه شه

درخواست حذف این مطلب
جامانده از پاییز  
دقیق بیاد بیارم..دو روز قبل از nbsp رسیدن شب یلدا،مامان گفت بعدظهر بریم ید ،و ادامه داد که ید داره و منم با مامان برم.سیبی که دستم بود را یک گاز زدم و nbsp دهنم پر بود و با علامت سر به مامان گفتم باشِبابا آماده شد که بره دفتر ،مامان گفت بهااااامین سریع بپوش بابا مارا میرسونه ..گوشی داشت اذان مغرب را nbsp پخش میکرد وضو گرفتم و م خوندم و بعد nbsp با صبر آماده شدم ، بابا ماشین را از پارکینگ خارج کرده بود و nbsp منتظر من و مامان.مامان nbsp ،بهامین منم رفتم سریع بی

درخواست حذف این مطلب
خدایا شکرت  
خدا جونمشکرت بابت همه چی ب تا خود صبح ، پلک به هم نزدم و نتونستم بخوابم. فکر و نگرانی و فکر....صبح مامان قراربود ع ببره به نشون بده ، دلم بیقرار بود. مامان nbsp همراه بابا رفتِش و به من گفت nbsp نیاز نیست nbsp بیای.گونه اش بوسیدم و گفتم پس خودت زنگ بزن بهم.تلفن کنار دستم بود و به انتظار تلفن مامان.مامان تماس گرفتخدایااااااا شکرت ،هزاران بار شکر.خدایا ممنون. حسینم ممنون ع ردیده بود،گفته بود اصلا موضوع مهمی نیست و فقط دارو و مچ بند برای مامان نوشته بود.خد

درخواست حذف این مطلب
اللهم اشف کل مریض ...  
امروز خونه دعوت بودیم نهار ... خداروشکر خوش گذشت . برگشتنی من خونه بابا موندم . حال مامان خیلی مساعد نیست ، در عرض ۳\-۴ روز زیرچ ون گود افتاده و یهو لاغر شدن ، معده درد و سوزش ، غذا تو گلوشون گیر میکنه ... خدایا خداوندا ب بزرگیت قسم طوری نباشه ... فردا صبح میریم آزمایش و و پیگیری ... پریشب فشارشون رفت رو ۱۶ و تا صبح تهوع و سرگیجه و ... ای داد بیداد ... وقتی صورت رنگ پریدشونو میبینم ، قلبم میشه ... دیروز کارگر داشتم و نشد بیام پیششون اما دلم آشوب بود که تنهان

درخواست حذف این مطلب
مامان بابا دوستت دارم  
پاپا جونم ....مامان بابا دوستت دارم وقتی nbsp می بینم nbsp بابا و مامان nbsp همدیگر رو nbsp بغل می کنند nbsp و nbsp می nbsp بوسند و به nbsp هم nbsp عشق nbsp می nbsp ورزند nbsp خیلی شاد و nbsp خوشحال nbsp می nbsp شم و nbsp از nbsp اینکه هر 2 nbsp تا nbsp تا nbsp این nbsp همه به هم nbsp علاقه دارند خیلی nbsp ذوق nbsp می nbsp کنم. اما شیوا میگه مامانم و بابام همدیگر رو nbsp خیلی nbsp کم nbsp می بوسند nbsp و nbsp شاید nbsp در nbsp سال فقط 1 nbsp بار nbsp اون nbsp هم nbsp در nbsp روزهای nbsp خاصی nbsp مثل nbsp جشن nbsp تولد یا nbsp در nbsp روزهای nbsp

درخواست حذف این مطلب
ب..خیلی بد بود:/خیلی:|  
بابا ب بهم حمله کرد هه ن کل بدنم دردمیکنه...خیلی وحشیانه هااا..خیلی..کتکم میزد انگار از زی سر گرفته بودم.. گف دیه نمیزارم بری مدرسه..از دس مامان عصبانی بود..سرمن خالی کرد..منم هیچی نگفتم و سکوت .. گذاشتم عصبانیتشو کامل خالی کنه.. ..من..بابا..تنها تو خونه بودیم مامانم خونه سانازمون بود من تو اتاق..درم بسه کل شبو داشم گریه می ..کلشو.. حتی وقتی بابا رف بیرون..زنگ زدم به ایدا..هق هق می و باهاش حرف میزدم.. نکه تو خونه تنها بودم..نیاز داشتم با یکی حرف بزنم.. الان

درخواست حذف این مطلب
غذا, دعا, عشق  
از مهمانهای عزيز سرزده در غیاب مامان پذیرایی کرده ام و نهار خوشمزه ای با چاشنی عشق ویژه ی پدر پخته ام.لبخند و quot خوشمزه بود quot nbsp بابا بعد از غذا روحم را سبک کرد و خودم را شاد. باید پست ویژه ای برای بابا بنویسم. بله به همین زودی نهار میخوریم.تعطیل و غیر تعطیل هم ندارد.صبحانه ی شش و نیم نهار دوازده و نیم هم دارد

درخواست حذف این مطلب
پارانویا  
من از همون تب شدید و تغییر خلق تموم شدم تا هفته پیش و اتفاقا که به یقین رسیدم دیگه امیدی نیست اما اتفاق امروز صبح و پارانویا شدید بابا و ش ت احساسی و منطقی مامان در مقابل بیماری بابا اتفاقی بود که همه مون رو دچار بهت و بیزاری کرد و مامان هم بالا ه تسلیم شد که در مقابل آ ایمر نمیتونه با صداقت و مراقبت و نگرانیش قد علم کنه. ته نوشت اتفاق امروز و ماحصلش تو سن شصت و یک سالگی بعد چهل سال زندگی مشترک، چیزی شبیه ش ت عاشقانه یک زن ه بیست ساله بود برا مامان

درخواست حذف این مطلب
قند و نبات تب دار  
دقت کردید وقتی قند یا نبات، گرم شود، نوچ می شود و می چسبد.درست مثل قند و نبات ماوقتی تب می کند، می چسبد به مامان و در صورت فقدان مامان، بابا...و هیچ جوره جدا نمی شود.کاش هیچ وقت تب به جان کوچولوها دوست داشتنی نیفتد. الان قند و نبات به مرحله جاروبرقی بودن رسیده. هر چه روی زمین پیدا می کند، در دهانش می گذارد. نظر مامان بزرگ قند و نبات این است که یک چیزی از روی زمین خورده که آلوده بوده... الحمدلله بهتر است، شکر

درخواست حذف این مطلب
بخشی از آ ... ین نامه شهید عبدالله باقری به دخترش محدثه خانم  
سلام ویژه خدمت محدثه خانم بابا عسل جواهر ده بابا گل بابا خیلی دوست دارم. نفس بابایی. مواظب خودت و زینب جون هم باش. راستی عسل بابا مثل همیشه مواظب مامان باش. حرف مامان حرف باباست دختر نازم. نامه قشنگت هم به دست بابا رسید ازت ممنونم. خوشگل بابا، بابا هم خیلی دوست داره همیشه تا ابد. دوست دارم خیلی خیلی زیاد. ستاره بچینی، ... نامه بنویسی، کارگردان بشی، بوس بوس بوس در سالگرد شهید عبدالله باقری دخترش کارگردان شد و ... ساخت. agamahmoodreza

درخواست حذف این مطلب
ول کن نیست  
این با من پاشد اومد خونه، من یا باید غُر غُر های مامان رو تحمل کنم یا فَک و فامیل اش، بابا چقدر خوبه فَک فامیلاش نمیرند و بیایند یعنی مامان بهشون رو نداده و نمیده... دعا کنید یا من بمیرم با کاری پیدا کنم ج کرایه کنه و هزینه های درمانی مو بتونم تامین کنم.... برم از شرم رهات شن

درخواست حذف این مطلب
زندگی ...  
با چشمای نیمه باز و پف کرده،سرم nbsp سمت دیوار روبه رو تخت بردم nbsp و ساعت نگاه ؛۸ صبح بود،وتصمیم به nbsp کمی بیشتر خو دن.صدای nbsp nbsp ِآلارم گوشی و قطع ش با چشم بسته . nbsp دوباره قایم شدن زیر پتو و خو دن. nbsp صدای باز شدن در اتاقم ،بهامین بیدار شو، مامان بود ،من دارم میرم nbsp بیرون صبحونه آماده اس ،بلند شو nbsp nbsp خیلی nbsp آروم گفتم باشه .صدای در و رفتن nbsp مامان nbsp و من دوباره خواب عجیب خواب صبح بهار ، nbsp nbsp مخصوصا ، وقتی نسیم و سرمایی خنکی هم از پنجره نیم باز ا

درخواست حذف این مطلب
حس خوب در یک شب خوب  
مامان بزرگ الوچه ها رو ریخته توی آب جوش با نمک و بعد بهش شکر اضافه کرده یه همچین چیزی حالا هم آلوچه هارو آورد خونمون.به مامانم که قبل از من امتحان کرد میگم ترشه؟ مامان بزرگم میگه نه شیرین و ترشه .بهش میگم ترش و شیرین، کمی فکر میکنه و میگه اره راست میگی شیرین و ترش میگم خب این که همون شد گومبولی لپ قرمزی ام امشب اینجاست خداروشکر خدا همه مامان بزرگ بابا بزرگارو حفظ کنه و همه مامان باباهارو و خدا برای هممون چیزای خوب رقم بزنه همیشه انشاا... پی نوشت

درخواست حذف این مطلب
منو ببخش  
سلام نفس مامان عفونت ادراری با خوردن سف ین برطرف شده خداروشکر و ح تهوع هر روزم بهتر شده با دمیترون نفس مامان چند روزه خیلی خیلی زودرنج شدم و با بابا سر چیزهای الکی بحثم میشه و من کلی گریه میکنم و بعدش نگران تو از رفتارم عذاب وجدان می گیرم جوجه مامان خستگی و ضعف و بی حوصلگی و کار بیرون منو تو خوندن خیلی کاهل کرده طوریکه اکثر اوقات های عصر و شبم قضا میشه که از این بابت هم پیش خدا به شدت شرمنده ام.... امروز بابا تا دیروقت سرکاره و تنهایبم.الان احتما

درخواست حذف این مطلب
حتی الان که سرما خورده ام وحالم بده میگم خدایا شکرت  
ب بدترین شب زندگیم بود ،خیلی بد ،خیلی بد خو دم ،ازخواب بیدار میشدم از شدت گلو درد nbsp نفس کشیدن هم nbsp سخت بود.تاریکی مطلق اتاق از تخت بلند شدم و جعبه دستمال رو میز برداشتم .حالم بد بودحس ترس و حالِ بد nbsp نمیدونم ساعت چند بود nbsp ....بالشتم را جابه جا nbsp مدام از این پهلو به اون پهلو ، nbsp به سختی خوابم برد،اما چه خو وقتی کابوس هم چاشنی خوابم بود۱۰ صبح nbsp بیدارشدم و با nbsp موهای باز و چشای nbsp پُف nbsp کرده ،صدام بالا نمیومد به سختی سلام به مامان بابا nbsp مام

درخواست حذف این مطلب
:|  
من و مامان سرفه میکنیم nbsp گلوم یه مدلیه. nbsp مامان بدن درد هم داره. nbsp nbsp خدا ختم به خیر کنه. ظاهرا سرماخوردم. سرماخوردیم nbsp nbsp داداشم صبح عذاب وحدان گرفته. زمان قبل عقدشم همین بود. فقط دنبال کارای خودش بود. الانم همونه. گفته میام مامان و بابا رو میبرم . nbsp nbsp داداش همسر زنگ زده ما داریم میریم شمال بیا بریم. nbsp nbsp منم ۳شنبه ازمایش دارم. بعدشم باید برم م. nbsp حرصم گرفته داداشش اینو گفته. هوایی اش کرده. nbsp nbsp با یه همسر از راه به در شده و مامان و بابای مر

درخواست حذف این مطلب
این خواهرای من.....  
این خواهرای من یه جوری میگن مامان و بابا فقط مال تو نیستن که همش پیش تو باشن که انگار من با انتخاب خودم شدم بچه آ ...یا حتی تر من شوهرشون دادم تا برن اون کله شهر تا از مامان باباشون دور باشن | مردم از تنهایی خب...پس از این حرف بالا مامانو نگه داشتن پیش خودشون | قبلنا پیش تر خواهر کوچیکه رو تحویل میگرفتن

درخواست حذف این مطلب
موقت!  
پدر و مادرم ماه عسل میبینن و از بگو مگویی که شروع از خنده روده بُر شدم.پدرم به مامان میگه ببین ببین عاقبت دختر عروس همینه.خداروشکر که من دخترم کنارمه...مامان میگه چه حرفا،مگه همه قراره مثل هم بشن خب آدم چشماشُ باز میکنه.بابا میگه،خوبه خوبه،اینُ نگی چی بگی ...مامان میگه خودت اینُ نگی چی بگی ...نگرانم اگه این بحث ادامه پیدا کنه کار به جاهای باریک بکشه و سال بعد من به عنوان فرزند طلاق به این برنامه دعوت بشم

درخواست حذف این مطلب
وقتی نشه..  
وقتی قرار شد بریم کربلا...برای بابا کار پیش اومد نشد که بیاد...یعنی ان قدر کار بابا امپتیری شد نشد که بیاد... برای همین تصمیم بر این شد که من و مامان تنها بریم...بدون بابا... وقتی رسیدیم نجف، با بابا که با ایمو صحبت می ، بابا گفت بابا برام دعا کردی مریم خانومم؟آخ که چه قد دلم ش ت همون شب...سختی های این سفر بدون بابا خیلی بود...خیلی...اون هم با بعضی جماعت عرب... و... همون شب تو حرم مولا خیلی گریه ..همین جوری نشسته بودم گفتم...عشقم مولا علی ع من بابام نشد که بیا

درخواست حذف این مطلب
والا عنوان خاصی نداره...خخخ  
مرد باس موووو بافتن بلد باشه مثل بابایی خوووودم امشب موهامو دادم بابا جوووون واسم بافت آخه بابایی سفت می بافه. امروز مامان و بابا و مامان بزرگ و دادا حسین اومدن اردبیل واسه بدرقه من الآنم خونه ی گلی اینا هستیم گفتن ک فردا صبح ساعت 9 جلو بیمارستان باشیم...انگار قراره از اونجا حرکت کنیم پارسال از مسجد دانشگامون حرکت . یکم حالم گرفته شد بخاطر این موضوع...اگه از دانشگا راهی می شدیم می تونستم کلاس صبحمو برم و با دوستامم خ ظی کنم. البته ازشون حلالیت گ

درخواست حذف این مطلب
این روزا  
صبح ها مامان و بابا میان دنبال دخترم، می برنش خونه شون، منم میشینم به اصلاح داستانم، دو سه ساعت بعد میرم خونه ی مامان. دخترم دم در منتظرمه و دم آیفون میاد میبیندم. بعدش دم راه پله میاد بپره بغلم. فرصت لباس درآوردن هم نمیده بهم. کلی خوشحالی می کنه. شیر میخوره. نیم ساعت که می مونم خیالش راحت میشه. nbsp قبلش خودم ساعت نه می بردمش خونه مامان، ساعت یازده برمی گشتم خونه خودمون و ساعت دو میرفتم خونه مامان. nbsp ساعت خوابش سر ظهره. حدود 12\-1 بیچاره میشد تا بخو

درخواست حذف این مطلب
قند و نبات تب دار  
دقت کردید وقتی قند یا نبات، گرم شود، نوچ می سود و می چسبد.درست مثل قند و نبات ماوقتی تب می کند، می چسبد به مامان و در صورت فقدان مامان، بابا...و هیچ جوریه جدا نمی شود.کاش هیچ وقت تب به جان کوچولوها دوست داشتنی نیفتد...

درخواست حذف این مطلب
  
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.495 seconds
RSS