برو پیرمرد

عبارت برو پیرمرد در بین اطلاعات جستجو شده و نتایج با ذکر منبع نمایش داده شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.
پیرمرد و جوان  
روزی جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت بین شما ی هست که مسلمان باشد همه با ترس و تعجب به هم نگاه د و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالا ه پيرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت آری من مسلمانم. جوان به پيرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا، پيرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره... به گله ان به پيرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پيرمرد و جوان مشغول قربانی ان شدند پس از

درخواست حذف این مطلب
چاپ ع ... به تنهایی کافی است!  
در زیر ع ... معروفی که یک پيرمرد چانه شهید رجایی را گرفته است، ما از قول آن پيرمرد نوشته بودیم من از تو حمایت می کنم ، ولی از تو می خواهم که بروی و ... را پیاده کنی . این تنها پوستر انتخاب ریاست جمهوری او بود .طرح و متن این پوستر ازمن بود . من دیدم ،اگر این متن را از زبان آن پيرمرد بیاورم ، خیلی ... رایی دارد. ولی ایشان با متن مخالفت کرد و گفت این دروغ است . چون این پيرمرد در این دیدار چیز دیگری به من گفت و مطلبش این نبود . هرچه ما اصرار زیاد به گفتیم این ،

درخواست حذف این مطلب
پیرمرد ۹۰ ساله همسایه اش را به خاطر چند بوته با عصا کشت!  
پيرمرد ۹۰ سالهپيرمرد ۹۰ ساله جنازه مایکل دی باراردینو ۸۳ ساله بعد از ظهر روز دوشنبه در ملبورن استرالیاتوسط همسر او پیدا شده بود اما مرگ او از طرف نیروهای پلیس مشکوک نبود.پيرمرد ۹۰ سالهدی باراردینو همان روز نزد یکی از همسایگان خود که ۹۰ سال دارد رفته بودو به او شکایت کرده بود که چرا بوته رزهای آن ها را سمپاشی کرده است.به گزارش دیلی میل، شاهدان گفته اند که این همسایه ۹۰ ساله در پی جر و بحثی که بین این دو نفر بالا گرفته بود، با عصای خود و یا یک قط

درخواست حذف این مطلب
سرگرد گفت: ان شاءالله درست می شه  
سرگرد به پيرمرد گفت دیگه نیاز نیست خودتون بیاید، بدین به آقازاده بیاره. من ناراحت می شم می بینم شما از این پله ها می آید بالا. پيرمرد گفت دیگه تموم می شه، همش دو سال دیگه است سرگرد متوجه نشد. پيرمرد گفت دوسال دیگه دنبال هسته ماایم به جای ما، صبر خدا چهل تاست. حالا سی و هشت سال از این انقلاب گذشته

درخواست حذف این مطلب
قصه پیرمرد و روزهایش  
پيرمرد هیچ را نداشت از کل دنیا یک خانه نقلی داشت و یک مزرعه گندم روزهای تابستان خیلی خوب بود ... در حال کار بود و تنهایی ها همه از یادش میرفت اما امان از روزهای بارانی امان از پاییز و زمستان که او در کنج خانه با تنهایی خود خلوت میکرد کنار شومینه مینشست تنها ع ی که از او داشت را در دستان لرزانش میگرفت پيرمرد گاهی به خواب میرفت در خواب میدید که او در را باز کرد و وارد خانه شد و با صدای او که پيرمرد را صدا میکرد بیدار میشد و دیدن خانه خا تری و خالی .. چ

درخواست حذف این مطلب
دیروز حماسه، امروز تکلیف...  
پيرمرد نجار اصفهانی برای ساخت تابوت جهت ... به معراج ... ی اهواز آمده بود. هر روز شهید می آوردند... پيرمرد، دست تنها بود اما سخت کار می کرد و کمتر وقتی برای استراحت داشت. روزی همین که از لابه لای پیکر مطهر ... عبور می کرد، شهیدی نظرش را جلب کرد.کمی بالای سر شهید نشست.رو به شهیدکرد و با همان لهجه شیرین اصفهانی گفت باریکلا، باریکلا... و بلند شد و به کارش ادامه داد. رزمنده ای که شاهد این قضیه بود سراغ پيرمرد رفت و جویا شد. پيرمرد نجار تمایلی به صحبت ... نداش

درخواست حذف این مطلب
" به خودمان کمک کنیم "  
مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پيرمرد شدت گرفت، او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پيرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آ ... ش را می کشید، رهگذران از ترس وا ... ر داشتن بیماری و فرار از دردسر، روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پيرمرد نالان، راه خود را می گرفتند و می رفتند. مرد مهربانی از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پيرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا ببرد و درمانش کند. یکی از رهگذران به طعنه

درخواست حذف این مطلب
اینترنت جان پیرمرد را نجات داد  
مزیت اینترنت برای پيرمردمزیت اینترنت برای پيرمرد مردی ۸۱ ساله در سواحل انگلستان موجودی آبزی را که نمی شناخت از ساحل برداشته و پس از سلفی گرفتن با آن قصد داشت برای ناهار آن را بخورد اما برای کنجکاوی سری هم به اینترنت زد.نجات جان پیر مرد از طریق اینترنتپیتر بنت به محض جست وجو در اینترنت متوجه شد که صید او جانوری آبزیبا نام portuguese man o’ war است و به محض خوردن مرگی دردناک در انتظارش است.مزیت اینترنت برای پيرمرد nbsp ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...

درخواست حذف این مطلب
خداحافظ ای ....  
شایدم بعد از مصادره دقیقا این مچسبید که دم در باغ موزه ساعت ۱۲ونیم بامداد یه پيرمرد خمیده ساز دهنی بزنه خداحافظ ای شهر شبهای روشنخداحافظ ای قصه عاشقانه nbsp خداحافظ ای آبی روشن عشق.. .و یه پسر خیلی غمگین تکیه داده باشه به ماشین پشت سر پيرمرد و هی پک های محکم به سیگارش بزنه و گهگاهی قطره اشکی بچکه رو nbsp دستش و نفهمه این همه ادم بعد از دیدن مصادره هیچ شادی ای ندارن با دیدن اون و پيرمرد nbsp ....

درخواست حذف این مطلب
بازگشت همه به سوی اوست.  
از وقتی یادم میاد همیشه لبخند میزد و مهربون بود و مهمون دوست. آ ین تصویری هم که ازش یادمه اینه اون قدیما توی یه صبح تمیز و سالم در تهران ، توی یه منطقه با خونه های حیاط دار قدیمی ، خونه ی پيرمرد انتهای کوچه بود ، دیوار های حیاطش پر از پیچک های رونده بود ، حیاطش پر از گلدون های گل بود و یه حوض که توش ماهی قرمزای شیطون دختر پيرمرد بود و البته یه گربه که همیشه لب چینه به ماهی ها نگاه میکرد ، اما از پيرمرد خج می کشید نمیگم می ترسید ، چون پيرمرد مهربون

درخواست حذف این مطلب
او ا ایمر دارد(:خیلی جالبه بخونید:)  
پيرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پيرمرد را پانسمان د.سپس به او گفتند باید ازت ع برداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده پيرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به ع برداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پيرمرد گفت همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خو

درخواست حذف این مطلب
پیرمرد و شلغم  
داستان قدیمی آن پيرمرد که می خواست شلغم را بیرون بکشد و دست میبرد به برگهای شلغم و همسر ایشان شال کمر شوهرش را میگیرد تا کمک کند باهم شلغم را بکشند بیرون و میخواندند بیا بیا بیرون بیا از دل خاک بیرون بیا از این طرف یا اون طرف بیرون بیا از دل خاک بیرون بیا... گوشتم تمام شده بود یاد شلغم افتادم.

درخواست حذف این مطلب
آنچه به من فرمان می راند خنده ک ن است.  
اشراف زاده ای، در راه پيرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل می کند، لنگ لنگان قدم بر می داشت و نفس نفس صدا می داد. به پيرمرد نزدیک شد و گفت مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی می بری؟ هر ی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن است. پيرمرد خنده ای کرد و گفت این گونه هم که فکر می کنی نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه می بینی؟ اشراف زاده با لبخندی گفت پيرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است. پيرمرد گفت می دانی آن مرد، اولادش از

درخواست حذف این مطلب
پیرمرد از بس سیگار کشید مرد  
پيرمرد از بس سیگار کشید مرد وقتی مرد مادربزرگ ساعت دجیبی سنجاق دارش را که همیشه به جلیقه اش آویزان بود به من بخشید سالها گذشت و ساعت ... اب شد وقتی آن را پیش ساعت ساز بردم ساعت ساز ع ... ی را به من داد که در صفحه ی پشتی ساعت مخفی شده بود ع ... ی که شبیه جوانی مادربزرگم نبود ... آری پيرمرد از بس سیگار کشید مرد

درخواست حذف این مطلب
همسری پیرمرد  
زنی را نزد خلیفه دوم آوردند که همسر پيرمردی شده بود و پيرمرد از دنیا رفته بود و این که زن از او پسری داشت. پسران پيرمرد به زن، تهمت ... زده و بر آن گواهی می دادند تا پسر زن از ارث پدرشان محروم شود. خلیفه دوم، سخن پسران را پذیرفت و دستور به سنگسار زن داد. ... مؤمنان ع از آن مسیر عبور می کرد که نگاه زن به او افتاد و به تظلم خواهی گفت ای پسر عم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم کاغذى دارم. حضرت کاغذ را مطالعه کرده و فرمود این زن تاریخ ازدواج با شوهر و تاری

درخواست حذف این مطلب
با چند رکعت خواندن ی مسلمان نمی شود !!!  
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت بین شما ی است که مسلمان باشد؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه د و سکوت در مسجد حکمفرما شد،بالا ه پيرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت آری من مسلمانم جوان به پيرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا،پيرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند،جوان با اشاره به گله ان به پيرمرد گفت که می خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد،پيرمرد و جوان مشغول قربانی ان شدند و پس از مدت

درخواست حذف این مطلب
پیرمرد  
فردا می آید می آید بعد از سالیان دراز در روز میلاد خویش در انتظار او پيرمردی نشسته بر راه که خش الی در نگاهش رخنه کرده دیریست که آسمان دو چشمش بارانی نمی شود گویی که رخت بسته احساس... سوز می آید سوز می آید هوا سرد است دست می کشد بر آ ین یادگاری از روزگار گذشته ناگهان لبخند می نشیند می نگرد خورشید خون آلود را که دست تکان می دهد در همهمه سرما... و از فردا سراسر برف آنجا که هدیه می دهد پيرمرد آ ین موی سیاهش را احمدعلی رسولی

درخواست حذف این مطلب
زندگی حسن علیه السلام-بخش۲  
آگاهی و ادب روزی حسن ع در مسجد ص بودند و ناگهان متوجه پيرمردی شدند که وضو می گرفت؛ اما وضویش اشتباه و باطل بود. ایشان می بایست پيرمرد را متوجه اشتباهش ند، اما چطور؟ اگر به او بگویند تو اشتباه می کنی، ممکن است دلش چرکین شود و ناراحت گردد و نپذیرد، بنابراین با حسین ع تصمیم گرفتند صحنه ای به وجود آورند و پيرمرد را به یاری بطلبند. حسن ع رو به حسین ع کرده و فرمودند «من بهتر از تو وضو می گیرم.» حسین ع نیز فرمودند « من از تو بهتر وضو می گیرم.» هر دوی ایشا

درخواست حذف این مطلب
خاطره های مُردم رو زنده کن....  
تو این چند وقت که بیشتر وبلاگ خون شدم تا وبلاگ نویس یه چیز برام خیلی پررنگه.اونم خاطراتم تقریبا با هر پستی که میخونم یاد یه خاطره ای می افتم.دیگه خج می کشم که زیر پست ها خاطره تعریف کنم.شاید پیر شدم. مثل پيرمرد ها که تا یه اتفاقی می افته میگه هی .... یادش بخیر.... زمان ما..... همین الان هم یاد یه خاطره از پيرمرد صاحب خونه تو دوران دانشجویی افتادم . سال نو همگی پیش پیش مبارک. \+ با اقتدار تونستیم دوم بشیم تو لیگ والیبال تبریک به هم شهری هام

درخواست حذف این مطلب
دوستی و مهر  
گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد. صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد؟ مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند. پيرمردی گفت به راستی چنین است. من هم مانند اسب تو شده ام. مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنها

درخواست حذف این مطلب
موضوع:صحنه سازی شاید هم فضاسازی. نمی دونم.  
خورشید سرخ و نارنجی رنگ صبحگاهی تازه روی بام افتاده که پيرمرد از خانه بیرون می زند و به سمت مغازه می رود. باد خنکی می وزد و برگ های زرد را روی آسف جارو می کند. بیشتر مغازه ها هنوز بسته اند. پيرمرد با خود فکر می کند که از جوان های امروزه زودتر از ساعت ده\-یازده انتظار نمی رود nbsp مغازه اش سرکوچه است.کلید می اندازد و با بسم الله کرکره را بالا می برد. بوی تند ادویه ها و گیاهان دارویی به مشام می خورد و وقتی وارد مغازه می شود بوی صابون ها و بابونه ها و زعف

درخواست حذف این مطلب
گشایش گره  
روزی دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پيرمرد فقیری ریخت. پيرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت درراه با پرودرگار سخن می گفت ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت ادامه مطلب

درخواست حذف این مطلب
شانس  
شانس پيرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم می روزی آن اسب از دست پيرمرد فرار کرد و در صحرا گ همسایگان برای ابراز همدردی با پيرمرد، به نزد او آمدند و گفتند عجب بد شانسی ای اوردی پيرمرد جواب داد بد شانسی؟ خوش شانسی؟ ی چه می داند؟ چندی بعد اسب پيرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پيرمرد بازگشت. این بار همسایگان با خوشحالی به او گفتند عجب خوش شانسی ای آوردی اما پيرمرد جواب داد خوش شانسی؟ بد شانسی؟ ی چه می داند؟ بعد از مدتی پسر جوان پیرمر

درخواست حذف این مطلب
back to the nature  
پيرمرد شمالی با اسبش تو جنگل مه آلود داشتن میرفتن.. به زبون محلی حرف میزد و زیرنویسش ترجمه میکرد زودباش غزل تا بارون نگرفته بریم.. اسم اسبش غزل بود برا هاش هم اسم گذاشته بود ما، شیکا، گلپر، ملوس پيرمرد برای استراحت با دوستاش توی آلاچیق کوچیکی که درست کرده بودن هندونه خوردن .. پوتین های گلی شون لذت دیدنش رو چندبرابر میکرد... فکر نمی همچین مستند ساده ای منو تا تیتراژ پایانی میخکوب کنه.. خیلی دلم خواست جای پيرمرد باشم و یه غزل داشته باشم ... این طبیع

درخواست حذف این مطلب
مهمانی  
خواهرم رقیه چند روزی است که مهمان ماست و ما هم مهمان خدا. روزهای خوشی است. عصر ها با پيرمرد های شهرک شطرنج بازی می کنیم. یکی از این آقایان که پيرمرد بسیار متشخصی است چند روز پیش ما را برای افطار دعوت کرده بود. دو فرزندشان شب را جای دیگری دعوت بودند. مادر خانه به شدت مهربان و خاکی بود. از همان ابتدای صحبت پيرمرد گفت که این زن را همه ی فامیل عاشق است. از بس که خاکی است با اینکه پدرش از سرمایه داران تهران است. راست هم می گفت. جای دیگر گفت همه ی دارایی ا

درخواست حذف این مطلب
آیا کتاب و کتابخوانی در ایران رو به انقراض است؟/علی مرادی مراغه ای  
دیروز در تهران سری به انتشارات اوحدی زدم وضعیت بسیار اسف انگیز بود پيرمرد ناشر،افسرده و ژولیده در میان کتابهایش به مانند تابلوی عاقبت نسیه فروش نشسته بود و نای حرف زدن نداشت به روزگار رونق کتاب و کتابخوانی و و رو مه هایی که بعضا تیراژشان حتی به چهار ملیون می رسید وقتی به اینجا سر می زدم پيرمرد را سرزنده و چابک می یافتم که کتابهای تازه انتشارش را با افتخار نشانم می داد و در میان صحبتهای مان تلفن های پی در پی درخواست کتاب و پخش، آنی مجال صحبت م

درخواست حذف این مطلب
(( من با خدا غذا خوردم))  
پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به ی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏ تر به یک پارک رسید، پيرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود.پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پيرمرد تعارف کرد. پی

درخواست حذف این مطلب
پیرمرد مهربون  
ما ادارمون گاهی ارباب رجوع هایی داریم که مدت زمان زیادی از درخواستشون گذشته و میان شخصا پی ... ری کنن nbsp چون در ... ر زمان شدن بسیار شاکی هستنامروز دوتا ارباب رجوع داشتیم که با دیدنشون دلم تنگه پدربزرگم شددوتا پيرمرد لاغر با ریش و موی سفید چشمهای ... انقدر موقر و معربون بودن که هم ... خوشمون اومدما اگر شخصا پی ... ر کار ارباب رجوع بشیم ولسمون گزارش ر nbsp میشه و جرمهاما واسه این دونفر nbsp خودمون کارها رو کردیم nbsp یه جوری انگاری دل همه هوای پدربزرگشون رو

درخواست حذف این مطلب
والله که شهر بی تو مرا حبس می شود  
دیوان شمس را گشودم، شمس دیوانه گشت و مَه آواره. آسمان پاشیده شد، همه ی ذراتش به طرب آمدند و هستی ورق خورد. ناظری با آن صوت خداگونه می خوانْد گاه سوی جفا روی گاه سوی وفا روی آنِ منی کجا روی بی تو بسر نمی شود . اتاق چرخید. واژه ها به سماع آمدند. صداها مردند. رنگ ها پ ... د. شهر در زیر خا ... تر سکوت به خواب رفت. تنها نور چراغی کمسو بود و قدی خمیده و صدای گام هایی خسته. صدای گام ها آهسته تر از آن بود که خواب ... ه ای را بر هم زند. با هر گام همه ی ذرات می ... وشیدند

درخواست حذف این مطلب
منت گذاشتن  
کمک ... به یکدیگر یک وظیفه ی انسانی و دینی است و دین مبین ... در کمک ... به یکدیگر حال به صورت مالی یا معنوی بسیار تأکید و سفارش کرده است.اما متاسفانه گاهی اوقات برخی از ما به خاطر کاری که برای یک دوست یا آشنا یا یک بنده خدا انجام می دهیم، منت می گذاریم و همواره به او یادآوری می کنیم.منت گذاشتن نه تنها کار پسندیده ای نیست بلکه این کار باعث می شود که فرد مورد خشم و عذاب خداوند قرار ... رد تا جایی که روز قیامت خداوند با چنین اشخاصی سخن نخواهد گفت و به آنه

درخواست حذف این مطلب
پیرمردی نشسته بر روی پله - تکین (takin)  
تکین takin جنب خیابان هفتم،کنار مغازه عطاری، پيرمردی روی پله نشسته بود.آرام و بی حرکت.در آن موقع از روز ، خیابان زیاد شلوغ نبود.هرازگاهی چند عابر از کنار پيرمرد رد می شدند.بدون این که به او نگاه کنند.انگار ی او را نمیدید.پيرمرد شلوارطوسی و کت کتان خا تری به تن داشت.صورت چروکیده اش زیر سایه کله تاریک دیده میشد.به فاصله ده دقیقه سیگاری از پاکت در می آورد و با فندک کوچکش آن را روشن می کرد.پک آرامی به سیگار می زد و بعد سیگار را از روی لبانش بر می داشت.ا

درخواست حذف این مطلب
دونده برنده است-1  
«دونده برنده است»«گزیده داستان هاى عزیز نسین» «عزیز نسین» «ثمین باغچه بان»«قسمت اول»هفتاد و دو سال داشت ، ولى هیچ نشان نمى داد، فقط یک پسر داشت و یگانه نوه ى پسرى او، دخترى زیبا و بیست و دو ساله بود، که امروزها، موضوع نامزدى او با جوانى مرتباً مطرح مى شد، و هر وقت هم سر صحبت باز مى شد ، پيرمرد به پسر و عروسش مى گفت \- لازم نیست شما در این کار دخ کنید، من باید شخصاً با این جوان صحبت کنم...درست است که پیر بود، ولى از آن پيرمردهاى مرتجع و محافظه کار

درخواست حذف این مطلب
غروب غمگین....  
دیگه دارم آ ین نفسهام رو میکشم مثل پيرمردی که به قامت دیوار تکیه کرده و به غروب مینگرد اما کدامین غروب؟ خورشید یا عمرش؟ سیگار مچاله شده ی بهمنش را از جیب سمت راست از بین وار ها ت وپرت پیدا میکند روشن کرده و کامی عمیق میگیرد دود ریه هایش را به سرفه می اندازد پيرمرد آستین های چرک وشوخ بسته اش را بالامیکشد و باز به سیگارش پک میزند خورشید آرام آرام پایین میرود و سیگار رو به اتمام است و عمر پيرمرد اما؛ به سان خورشید....

درخواست حذف این مطلب
داستان زیبای قدرت ... شه  
قدرت ... شه پيرمردی در یکی از روستاهای ... زند ... می کرد او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود . پيرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد ⬅️ پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا

درخواست حذف این مطلب
مرگ  
سکته کرده بود... هم قلبی و هم مغزی تکلمش را از دست داده بود اما میتوانست راه برود... دختر بیوه ی خانواده ، علاوه بر سختی های زند ... باید پرستاری بی جیره و مواجب برای خانواده می شد ... شب ها وقتی پيرمرد حالش بود بود او را بلند می کرد و با خود اینور و آنور می برد تا شاید روز بعد، وقتی سایر خواهر هایش از خواب ناز بیدار شدند و مشغله ها برایشان وقت خالی گذاشت به او ملحق شوند... شاید برای همین هم بود که وقتی بعد از خواستگارهای متعدد تصمیم گرفت به این آ ... ی جو

درخواست حذف این مطلب
محکوم بیگناه!  
باید حواسم باشه هروقت دنیا سر ناسازگاری گذاشت و من شروع به غُرغُر و نُک و نال،یاد اون پيرمرد مبتلا به سیروز کبدی end stageبیفتم که تو دو هفته ی اخیر،سه بار با دیستنشن وحشتناک شکم دو سه برابر حجم شکم یه زن باردار مراجعه کرده و براش مایعات جمع شده رو تخلیه کردیم.پيرمردی که تنها راه نجات احتمالیش پیوند کبده ولی هیچ یه پيرمرد رو تو لیست پیوند نمی ذاره....پيرمردی که هربار گریه میکنه و میگه یه چیزی بهم بزن زودتر بمیرم......پ.ن قرار گرفتن تو لیست پیوند ی ری

درخواست حذف این مطلب
حکایت خوش شانسی وبدشانسی  
حکایت خوش شانسی وبدشانسی روزی اسب پيرمردی فرار کرد، مردم گفتند چقدر بدشانسی پيرمرد گفت از کجا معلوم فردا اسب پيرمرد با چند اسب وحشی برگشت. مردم گفتند چقدر خوش شانسی پيرمرد گفت از کجا معلوم پسر پيرمرد از روی یکی از اسبها افتاد و پایش ش ت. مردم گفتند چقدر بدشانسی پيرمرد گفت از کجا معلوم فرداش از شهر آمدند و تمام مردهای جوان را به جنگ بردند به جز پسر پيرمرد که پایش ش ته بود. مردم گفتند چقدر خوش شانسی پيرمرد گفت از کجا معلوم زندگی پر از خوش شانسی ه

درخواست حذف این مطلب
زوال  
ب ، بیمارستان، وقتی رسیدم کنارش فکر خوابه. از آشناهای قدیمی بود. تا نشستم که ببینم سرُم چی بهش وصله، برگشت... اکثر قسمتهای صورت پيرمرد سوخته بود و مثل خمیر شده بود. پلکها از بین رفته بود. فقط یک چشم، کمی بینایی داشت. حرکت مردمکش رو از بین گوشتهای جمع شده دور چشمش میدیدم. قسمتی از بینی و گونه ها رفته بود... مسیر تنفسش در ناحیه گردن خمیر شده بود و پایینتر رو برای تنفس از طریق لوله سوراخ کرده بودن تا زنده بمونه. اما امروز مسیر تنفس عا با جراحی درست شد

درخواست حذف این مطلب
  
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.37 seconds
RSS