دستهایش

عبارت دستهایش در بین اطلاعات جستجو شده و نتایج با ذکر منبع نمایش داده شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.
حصار امن  
اینکه زن بوی قرمه سبزی بدهد یا بوی قهوه یا اینکه اهل کافه و دنیای هنر و مافیهایش باشد یا اهل خانه داری و ظرایفش فرع مساله است اصل مساله این است که وقتی تکیه داده است توی بغلت و دستهايش را جمع کرده است توی اش، ضربان قلب تو را پشت قفسه اش بشنود... حس کند این حصارِ امن پابرجا میماند. آخ که چقدررر حصار امن خوبه چقدر این امنیت خوبه چقدر گاهی خوبه من تکیه کنم ولی افسوس ...

درخواست حذف این مطلب
محبت و شاید عشق  
نیاز به دیگران مقوله ی جالبی است.هرچقدر هم که آدم قوی باشد، وقتی مریض است دلش میخواهد یکی باشد که نازش را ب د که برایش سوپ بپزد،که هی زنگ بزند حالش را بپرسد یا وقتی دعوا کرده یا استرس دارد یکی باشد که تا بینهایت حرف هایش را گوش کند.....مهربان نگاهش کند و دستهايش را بفشارد.خانواده خیلی خوب است.هیچ جوره با هیچ چیزآدم نمیتواند جایش را پر کند با هیچ چیز....

درخواست حذف این مطلب
ماجراهای زندگی قبلی ام: چشم های قرمز بنوآ و قلمرو حکم مطلق نه ام  
یک شب قرار بود بنوآ را توی مشروب فروشی کنار رود ببینم. زودتر رسیدم و منتظرش بودم.مردی که از او قلم میخ را دیدم. گرم احوال پرسی کرد. دستم را گرفت و رها نکرد. از خواهرش حرف میزد و با انگشتهای ضخیمش روی دست نازکم آرام ضربه میزد.همینطور که حرف میزد چشمم افتاد به بنوآی عزیزم. قلبم یک ضربان را فراموش کرد بزند. چشمهایش سرخ بود. چشمهایش همیشه راحت خون می افتاد. با قدم های آروم و دستهایی سنگین و کشیده رو به جاذبه زمین سمت ما آمد. به دستم نگاه نکرد. صندلی را

درخواست حذف این مطلب
نرم و آرام  
nbsp ترتمیز مرتب و محجب بود، صورتش را نمی دیدم اما از دستهايش میشد حدس زد سفید مفید و ترگل ورگل است عین مادر بزرگ مرحوم و دوست داشتنی ام. از وجودش nbsp لطافت و انسِ حضور می بارید. غرق کتاب دعایش بود و اصلن مرا که nbsp چند قدم اون ورتر پشت سرش به یکی از ستون های حرم تکیه داده، غرقش شده بودم ندید. دلم نمیخواست از او چشم بردارم. یک بار به سرم زد بروم سر روی زانویش بگذارم و ریز ریزِ کلماتش را بشنوم اما نتوانستم از جایم تکان بخورم. nbsp انگار نفس آن وجود nbsp مرا

درخواست حذف این مطلب
روز اول  
به سختی طاها خبر را آورد ، به سختی جان کندن من و شمارش سالی که دوازده ماه است و ماهی که سی روز و روزی که بیست و چهار ساعت میدانی هرقدر هم که خداحافظی را با طول و تفسیر بجا آورده باشی، بعد از صدای کشیده شدن چرخها بر کهنگی آسف آباد با خودت میگویی ای کاش آغوش آ را محکم تر ادا میکردی، ای کاش بیشتر دستهايش را فشرده بودی یا طولانی تر لبخندش را رصد میکردی... طاها خبر را آورد و این آغاز کوچ موقت تو بود

درخواست حذف این مطلب
#غرور  
سالهای زیادی گذشته است... میانسال شده ای دم دمه های چهل سالگیت هستی پیشانیت بلند تر شده و شقیقه هایت سفید جذاب تر شده ای... از سر کار برگشته و خسته ای روی کاناپه ولو میشوی به دور و اطرافت نگاه میکنی، یک خانه ی لو و لاکچری با چیدمان بی نظیر درست همانی که میخواستی سرت را میچرخانی و از لای در نیمه بسته اتاق خوابتان نگاهش میکنی روی صندلی میز آرایشش نشسته موهای و ش روی شانه هایش ریخته و دارد گوشه ی پریده ی ناخنش را سوهان میکشد باور کن در همان لحظه دقیق

درخواست حذف این مطلب
 
اصلا نمیفهمم ، درکش را ندارم ، فهمش را ندارم ، من ؟ من و حسادت ؟ نمیدانم شاید از عوارض دل گرفتگی و معناگرایی وجزگرایی همین باشد ، همین که حسادت در تمام جانت رسوخ کند و مدام بخودت غر بزنی که چرا حسادت و از آنطرف هـــماین حسادت مدام قوت بگیرد ، دست خودم نبود حالم خوش نبودبه خیال باطل خودم با خودم گفتم بروم کمی پیاده روی کنم شایدکمی یام بگیرد کمی ابرهای دل از هم باز شوند آسمانِ ابری و گرفته ام باز شود ، شروع ولیعصر را متر ، سعی می پاهایم را به مساو

درخواست حذف این مطلب
 
اصلا شیرینی میباره از حرفای قشنگتون !  
ترک من گرچه اهل تبریز است فارس تر از تمام شیراز است لهجه ی گرم و نرم آذریش دستگاه بیات آواز است بی سمرقند و بی بخارا هم خال هندوی خویش می بخشد ترک شیراز هرچقدر خسیس ترک تبریز دست و دل باز است جان ستارخان و باقر خان پای مشروطه خواه قلبش رفت روزگارم به توپ بسته شده گرچه نامم هنوز سرباز است هرچه من در کنار او هستم باز هم بی قرار او هستم دل ترکم زبان نمی فهمد اوره ایم صبری طاقتی آز است نقش در نقش از نوازش او تار و پودم بهم تنیده شده فرش تبریز خوب می ف

درخواست حذف این مطلب
.: ماجراهای من و یاسی :.  
به نام خدا با هر بار غذا خوردن یاس سادات، تمام لباسهایش و تمام لباسهایم باید تعویض و شسته شود. گاهاً داخل مایع سفید کننده هم برود. واویلاییست ماجراهای غذا خوردن خانم. پی نوشت با دستی که به همراه قاشق قبلی غذا به دهانش فرو رفته، اول چشم می خاراند. بعد دماغ. بعد موهایش را دست می کشد، و سپس من را در آغوش می کشد. در نهایت هم با دستهايش به من می کوبد که صدایم کند مامان قاشق بعدی و من هم از آن مامانها که اجازه بدهم او هر کاری دلش می خواهد د. ولی وجداناً ا

درخواست حذف این مطلب
کفش طلایی  
تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای ید هدیه کریسمس روز به روز بیشتر می شد. من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی که یده بودم، در صف صندوق ایستاده بودم. جلوی من پسر و دختر کوچکی که به نظر می آمد خواهر و برادر باشند ایستاده بودند. پسرک لباس مندرسی بر تن داشت، کفشهایش شده بود و چند اسکناس را در دستهايش می‏فشرد. لباسهای دخترک هم دست کمی از مال برادرش نداشت ولی یک جفت کفش نو در دست داشت. وقتی به صندوق رسیدیم، دخترک

درخواست حذف این مطلب
محبت و شاید عشق  
نیاز به دیگران مقوله ی جالبی است.هرچقدر هم که آدم قوی باشد، وقتی مریض است دلش میخواهد یکی باشد که نازش را ب د که برایش سوپ بپزد،که هی زنگ بزند حالش را بپرسد یا وقتی دعوا کرده یا استرس دارد یکی باشد که تا بینهایت حرف هایش را گوش کند.....مهربان نگاهش کند و دستهايش را بفشارد.خانواده خیلی خوب است.هیچ جوره با هیچ چیزآدم نمیتواند جایش را پر کند با هیچ چیز....

درخواست حذف این مطلب
طب علی (ع)  
در این پست و در ادامه پست های قبل احادیث طبی که از علی ع و در واقع احادیث ناب طب ی و سنتی است و در کتب معتبر به جا مانده با ذکر منبع تقدیم شما می شود لازم به ذکر است که احادیثی که گوینده آن درج نشده متعلق به حضرت علی ع است در غیر این صورت گوینده حدیث درج میشود 1\-طب علی ع نومیدی آن را که دامنگیرش بشود می کشد. غررالحکم – ح 6731 و 4832 2\-طب علی ع هر در گرسنگی کامل غذا بخورد غذا را خوب بجود در حالی که هنوز میل خوردن غذا دارد غذا را واگذارد و چون احساس قضای حا

درخواست حذف این مطلب
گشته پرگل  
گشته پرگل دامن داد از دامان تو جان گرفته ریشه ی اردیبهشت از جان توگرمی هُرم نفسهای تو در مرداد نیست آرزو دارد که باشد لحظه ای مهمان توعطر موهای تو را با خود ندارد نوبهار شد خجل شهریور از این آتش سوزان توتا به دستت می سپارد دستهايش را خزان بوسه ای از مهر می بخشد به انگشتان توردپایت یادگاری مانده روی برفها گشته بهمن شادمان از چهره ی خندان توباتو باشم زیر باران چتر می خواهم چکار گاه گاهی سایبانم می شود مژگان توماه آبان با تمام سردی اش دلگرم توست

درخواست حذف این مطلب
به تو نامه مینویسم  
صبوری خوب چیزیست ولی خب من با خو که دیدم صبری برای دلم نماند و دل زدم به دریا با اینکه میدانم که اول و آ میدونه منم که براش کامنت گذاشتم باز با نام دیگری نوشتم به محض رفتن به صفحه اش دیدم باز جدید نوشته دیر به دیر سر میزنم مدتی طولانی که کلا نگاه هم نمی نوشته آ ش دلم را فشرد میخواستم بروم کنارش بنشینم و چای را به دستش دهم سکوت کنم ... یک وقتهایی سکوت بهتر از جان کندن برای گفتن جملاتی ست که اول و آ ش یکیست دلم میخواست فقط بداند کنارش هستم _او_ که از ح

درخواست حذف این مطلب
55/2(قرار)  
خیلی ساده بگویمت پارکی کوچک ، کنار ایستگاه قرارفرصتی اندکو های پسر ها و دخترها ...باد ، پر از میل بوسه استگاهی اوقاتباید س یچی کرداز دستور معربیاز ماضی مطلقیا از هرچه که هست یا نیست ونخواهد بود ...سرکشی ، سرشت باد خواهد ماندفرمان نمی بردآزاد ی را خوب می شناسد دستهايش هم که بسته نمی شود ...نا مرئی ست ...می فهمی چه می گویمبا که خودت را به خواب می زنی؟ ببین آن سوی چراغ های شب دختریبرایم دست تکان می دهد دعوتش شبیه دوستت دارم های دریاستاصلن چه کار به کا

درخواست حذف این مطلب
ضرب المثل  
آش نخورده و دهن سوخته در زمان های دور، مردی در بازارچه شهر حجره ای داشت و پارچه می فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیکن کمی خج ی بود. مرد تاجر همسری کدبانو داشت که دستپخت خوبی داشت و آش های خوشمزه او دهان هر ی را آب می انداخت. روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دکانش برود. شاگرد در دکان را باز کرده بود و جلوی آنرا آب و جاروب کرده بود ولی هر چه منتظر ماند از تاجر خبری نشد. قبل از ظهر به او خبر رسید که حال تاجر خوب نیست و باید دنبال برود . پسرک در دکان

درخواست حذف این مطلب
حادثه وحشتناک برای توسط دو پسر جوان + ع  
حادثه وحشتناک برای در ویدئوی کوتاهی که به تازگی منتشر شده است،وقوع حادثه وحشتناک در شمال شرقی هندوستان در ناحیه آسام را به تصویر می کشد.در این ویدئو جنازه دختر بیگناهی با نام سونا گوبا که پیشتر در تاریخ 24 اکتبر 3 آبان مفقود شده بود،در جنگل و نزدیک منزلشان در حالی که سرش بریده شده و پاها و دستهايش قطع شده اند مشاهده می شود.این حادثه وحشتناک از آنجا آغاز شد،که همسایه این دختر با نام هانومان بهوما به دلیل گم شدن گوشی دخترش،از دو رمال محلی درخوا

درخواست حذف این مطلب
آش نخورده و دهن سوخته  
در زمان های دور، مردی در بازارچه شهر حجره ای داشت و پارچه می فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیکن کمی خج ی بود. مرد تاجر همسری کدبانو داشت که دستپخت خوبی داشت و آش های خوشمزه او دهان هر ی را آب می انداخت. روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دکانش برود. شاگرد در دکان را باز کرده بود و جلوی آنرا آب و جاروب کرده بود ولی هر چه منتظر ماند از تاجر خبری نشد. قبل از ظهر به او خبر رسید که حال تاجر خوب نیست و باید دنبال برود . پسرک در دکان را بست و دنبال رفت . ب

درخواست حذف این مطلب
عاشقانه های هفت ماهه  
دوستت دارم.شاید ادمی مثل من باید کمی شجاعت بریزد توی جوهره وجودش و بگذارد حل شدنش را توی قلبش ببیند.پخش شدن شجاعت و ریشه ریشه شدنش را درون قلبش ببیند و بعد باز دوباره تکرار کند.دوستت دارم.اما شجاع تر از من تویی ک باید دوستم داشته باشی.هر ی ک نمیتواند دوستم داشته باشد.هر ی نمیتواند دلش را بگذارد لای دستهای من تا برای دلش بمیرم.تا برای صدای کلفتش بمیرم.تا برای بوی سیگار و عطر تنش ک اینروزها هرکجای شهر میزند زیر دماغم بمیرم.ادمها هرکجای قصه هم ک ب

درخواست حذف این مطلب
اما دستهایش  
بهش گفتم دقیقن.خودت یک قرون نمی ارزی فلانی اما دستات.رگ های آبی بیرون زده ش .انگشتهاش.وقتی که حرف می زدی تکانشان می دادی.وقتی که می گرفتی جلوی صورتت و می خندیدی. وقتی می کشیدی با دلبری روی سیبیل های دوچرخه ای جدیدت.وقتی توی جیبت می گذاشتی و تکیه می دادی به دیوار.وقتی که گرفتی روی صورتت که ع نگیرم. اون بار که گردون کردی دور چشمهات که مثلن عینک چشمته. خودت مفت گرونی ولی دستات

درخواست حذف این مطلب
طعم شیرین اجابت...  
گاه چه بی صبرانه دلت برایتماشای آینده ای شیرین پر می کشد...اعجاز صبر رو با تک تک سلول هات لمس کردی و کاملا واقفی که گذر زمانزهرِ تلخی های زندگی رو میگیره وفقط صبر بر مشکلات ، دل های زخم خورده رو تسکین میده...صبر که وقتی با یاد حضرت حق و توکل بر ذات اقدس الهی عجین میشه، نوشدارویی میسازه عجیب کارساز و مرهمی بس شفابخش برای تن و جان خسته از زندگی های دشوار .. اما به هر حال انسان است و بی قرار .. عجول است و با خواسته های بسیار..سر به زیر می افکند و تسلیم ر

درخواست حذف این مطلب
... گورانی کوردی کورمانجی شاسیار محسن میرزازاده  
“محسن میرزازاده” نوازنده و خواننده متولد سال ۱۳۵۷ است. اص ... ا از روستای ... قلی قوچان است. او جزء پرکارترین هنرمندان در ... اسان است که در جشنواره های فجر در سال ۱۳۷۶ مقام دوم و در جشنواره های آواها و نواهای شیراز و در جشنواره تولیدات رادیویی در تک نوازی مقام اول را بدست آورده است. او سالها نواخته است. بیش از ۲۰ سال است که دستهايش با به صدا در آوردن ... های تار روایتگر راستین بخشی از شور و شکوه های روح او و انبوه دوستداران ساز اوست. دختر ۳ ساله اش “

درخواست حذف این مطلب
دلم باران میخواهد....  
می شود باران ببارد؟ همین امشب قول می دهم فقط قطره های پاکش را بغل کنم و بی هیچ اشکی دستهايش را ب ... رم قول می دهم فقط بویش را حس کنم اصلا اگر ببارد فقط از پشت پنجره نگاهش می کنم قول می دهم برایش شعر نگویم فقط... می شود؟ امشب.... ؟

درخواست حذف این مطلب
84-1  
نیمه شب بیست و نه مرداد،پسر یکدفعه از خواب پرید.توی تختش غلت زد و اتاق را ورانداز کرد،ولی هیچ ... توی اتاق نبود،نه پدرش بدخواب شده بود نه برادرش از تشن ... بیدار شده بود.فقط نور نقره ایی روی بالشتش افتاده بود ولی پسر ندید.روی تختش چندثانیه نشست و بعد لخ لخ از اتاق رفت بیرون .اولین در کنار اتاق را باز کرد،چشم هایش را شست و دستهای خیسش را روی بقیه صورتش کشید،نسیم ساعت دو و نیم صبح تابستان،خنک و ملایم به صورتش خورد...ترسید سرما بخورد.از پایین تخت زیر

درخواست حذف این مطلب
داستان کوتاه مرد بی جان  
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمیروی پله های بانک ، توی فرو رفت ... دیواریک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،دستهايش را مچاله کرد لای پاهایش ،خیابان ... ت بود

درخواست حذف این مطلب
دستهایش  
من دستهایم را در دستان ... ی گذاشتم که دستهایم را از پشت بست انگشتانم به تمامی حروف الفبا بد ... ارند به همه کلماتی که در تکرار نفس ها تکذیب میشدند تو به پایانی پافشاری داری که من اصراری به اثباتش ندارم بی خو ... کلمات مکث من .. خوابش برد ...، \#زهراسادات_قاسمی

درخواست حذف این مطلب
که هر روز بگوید باران میبارد…  
یک آقایی هست ک اشتباه نکنم اگر فامیلش اصغری است خبرهای هواشناسی را میدهد راستش من از اخبار بدم می آید اول تا آ ... ش حرف مفت است وما خوبیم ودنیا ... …ولی آ ... ش خودم را میگذارم روب روی تلویز یون یک جوری که انگار اتفاق مهمی قرار است بیفتد زل میزنم به آقای اصغری ک وضعیت هواشناسی کشور را بگوید اینکه سامانه ی هواشناسی چه کوفتی میگوید وکجا ابرهای تیره است وکجا ابرهای روشن وقتی حرفش تمام میشوداصلن نمیدانم هوای اصفهان قرار است ابری باشد یا بارانی قرار

درخواست حذف این مطلب
زنی که در کنار تو زن بود ... اش را دوست دارد  
مرا باور کن مرا که ساعتها به تماشا میایستم شاکت و سرد و سن ... ن مرا باور کن مرا که دستهایم نه تنها یکی زیر یکی رو برات شالگردن میبافم مرا باور کن که در کنارت زنم زنی که کلماتش نگاهش دستهايش را برای تو صرف میکند اما نمیتواند ثابت کند نشان دهد مرا باور کن ..... چقدر ناتوانم در نوشتن سرما زده به خزانه ام

درخواست حذف این مطلب
۵ صبح  
گاهی ، ساعت که به ۵ صبح رسیده و خوابم نرفته است، به ظرافت دستانش فکر کرده ام، و به زخم سر انگشتان و خون دور ناخن هایم. و با خودم گفته ام که دستانی به آن لطافت بدون شک نباید چیزی خشن تر از پنبه را نگه داشته و بفشارند. گاهی، ساعت که به ۵ صبح رسیده و گرسنه ام و خوابم نرفته است، به سیاهی چشمانش فکر کرده ام که از شور میدرخشند، و به راز عجیبی که در نگاه من است، و با خودم گفته ام که چشمانی چنین بی پروا، بدون شک نباید غرق رمزآلود ... خطرناک هیچ چشمی شوند. گاه

درخواست حذف این مطلب
شبنم و نور  
قطره ای از دیده افتاد و غمم را آب برد یاد تو از دیدگانم تیر ... خواب برد از سیاهی در هراسم آرزوی دیدنت بالهایی شد مرا تا قله مهتاب برد شبنم اشکی به روی برگ پیچک ها چکید در غم شبنم ز پیچک ها که پیچ و تاب برد؟ آمد و در دستهايش پر ز شبنم بود و نور چون نسیمی غصه ها را از دل بیتاب برد

درخواست حذف این مطلب
  
آخرین به روز شده ها
اطلاعات اتفاقی
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.329 seconds
RSS