شاید یک کمی گنگ وگیج باشد

عبارت شاید یک کمی گنگ وگیج باشد در بین اطلاعات جستجو شده و نتایج با ذکر منبع نمایش داده شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.
دل نوشته یک جهادگر درسال گذشته  
دل نوشته بچه های روستا با يک توپ ساعت ها بازی می د آموخته بودند که هر آن چه بزرگتری می گوید چیزی است که باید یاد گرفت. و ما رفته بودیم به آنها یاد بدهیم ولی یاد گرفتیم رفته بودیم شاد کنیم ولی شادشدیم.شايد اردوی جهادی یعنی همین، شايد اصل اردوی جهادی همین باشد« تفاوت آنچه فکر می کردیم با آنچه می دیدیم»شايد اردوی جهادی یعنی دور از تمام مسائل و درگیری های شخصی لحظاتی فکر است.

درخواست حذف این مطلب
پادزهر  
می گفت تندی و تلخی و سختی زهر یا به قولی زهر سم که بره دیگه می تونی دووم بیاری و فقط یه یادگار و تجربه است که از اون باقی مونده... شايد مثه آدمی که برای خودکشی میره اما بعد از رقیق سازی اثرات سم تو دستگاه گوارشش حالاست که میتونه زنده بمونه و یا به قولی دووم بیاره.. اصلا حالا که میتونه دووم بیاره پس چرا رفت که بره؟ خواست بره چون دیگه دوومی نمونده بود.؟ .. در هر حال حالا اون هست و شايد که بتونه دووم بیاره اما نمیدونم اون زهر چقدر از بدنش خارج شده و یا د

درخواست حذف این مطلب
من و شب سرد و تنهایی  
باتو ماوائی دارمبا تو رویائی دارمشب و برف شايد مهت جاده ای شايد به ناکجا آبادیمقصدی را در این جاده نخواهمبا خیال تو ام دیگر چه خواهم؟خیال تو رابه همه سوی خواهم بردزین جهان تا آن سوی ابدیت خواهم بردچه تصوری زیبا تر از عشق باشدمرا بی نجوای عاشقانه تو چه باشد؟به دور دست سرزمین جوانی نی شم هیچموی سپید و دل ش تگی هایم با یادت هیچ دل هنوز می تپد به خیال عشقبرف جاده ای و من و بی کران تو را عشقبه انتظار خیال آغوش محبوب در این شب سرد نشسته امبه تمنای تو

درخواست حذف این مطلب
کمی بیشتر حواسمان باشد  
کاش يک کم بیشتر حواسم به دور و بری هایم باشد شايد يکی دلش تنگ باشد... شايد يکی درد داشته باشد... شايد يک بنده خ باشد که می خواهد غصه هایش را یادش برود و من نمی گذارم بی آنکه بدانم... اصلا توی مخیله ام،هم نمی گنجد، که این ع های عشقولانه ی دوتایی که می گیریم و زیرش هی قربان صدقه ی فلانی جانم می روم... شايد دل يک نفر را به درد بیاورد... يک نفر بیچاره ای که از قضا فلانی جان من هم نام عشق از دست رفته اش است شو این جمله کذایی مرسی که هستی من، او را یاد قول همیشه

درخواست حذف این مطلب
می میرم از عشق  
اگر مُردم امشب،بدان که دوست داشتمت تو رانگفتم هرچند به زبانبسیار داشتم امانداشتم جرئت به اعترافیا که ترس بود شايدشايد اما نگفتم از عمدبود هرچهرفت از دست فرصتشصبح را ندیدم من اگر،دستِ کم اینگونهمى فهمى چه بود داستانممُرد باید گاهىتا شود افشا عشق ١٠ آبان ١٣٩٥

درخواست حذف این مطلب
و شعر...  
چشمانت هزار ساله ... مرا مست ميکند اما مخمل صدایت ؛ باید شالى باشم دست در گردنت بیندازم و مدهوش از کلماتت ، شايد کوزه گر قابلى بشوم تا خمره بسازم براى دلم که هجرت تا به ابد تقدیرم... پ.ن و شعر چون گنجشک بخار آلودى ، بر بام زمستانى ، به یخى بدل خواهد شد... پ.ن کویر \- محمد معتمدى پ.ن شايد کمى عاشقانه بنویسم...

درخواست حذف این مطلب
 
شايد دلم بخواهد بروم تهران و او را ببینم و نگاهش کنم و ببوسمش. نه چون عاشقش هستم. عاشق ی نیستم. حالا و امروز نه. شايد دیگر نباشم. شايد ندانم، نشناسم. اما دیدنش خوب است و همه ی مخلفاتش خوب است و با او خیلی به من خوش می گذرد و بدون او هم راستش فلج نمی شوم. امروز و حالا این طورم و چند روزی است که این طورم. دوست نداشتن نیست. يک چیز دیگری است. يک جور شايد خلاصی و راحتی. شايد همان چیزی باشد که او هم می خواهد. نمی دانم. يک جور در لحظه رفتار . در لحظه در آغوش کشی

درخواست حذف این مطلب
 
عصر  
می گویند عصر غمگین است اما به نظر من آنچه برای ما برای من، برای تو و برای همه غم و اندوه به همراه دارد نه تنها عصر نیست بلکه هیچ چیز به جز خود ما نیستیم آری، این ماییم که برای خود شادی و غم به همراه داریم نوع ارتباط ما با خودمان نوع ارتباط ما با دیگران و نوع زندگی مان مگر می شود که زمان و مکان در غم و اندوه ما تأثیرگذار باشد هرگز امروز يکی از بدترین روزهای زندگی من است و دلیلش رو خوب می دانم دلیلی که سال هاست گریبانگیرم است و هرگز نتوانسته و نمی ت

درخواست حذف این مطلب
بعضی دردها  
بعضی درد ها را باید در صندوقچه ای گذاشت و درش را بست، تا سال ها بعد بازمانده هایتصندوقچه را باز کنند و دردهایت را شايد اشک بریزند برای بعضی از درد ها باید آلبوم ع ی ید تا سال ها بعد بازمانده هایت آن را آلبوم قدیمی آقاجون یا مادر جون خطاب کنند و درد هایت را شايد اشک بریزند انگار این بعضی دردها را درمانی نیست آن ها ن ا هستند آن ها تمامی ندارند می شود تا ابد از آن ها گفت تا ابد برایشان اشک ریخت تا ابد از وجودشان دلتنگ شد تا ابد از وجودشان حسرت خورد ت

درخواست حذف این مطلب
.......هیچ .....  
اگر ایمیلهای گروه ما را در spam دریافت می کنید لطفا جهت حل این مشکل پس ازباز ایمیل برروی دکمه not spam کليک کنید هیچ از آینده خبر ندارد ، مردی که امروز با عجله توی مترو از تو ساعت پرسید شايد يک ماه بعد به نام کوچکش او را صدا بزنی ، شايد دختری که امروز با او قدم میزنی و بستنی میخوری ، چند سال بعد خسته و کالسکه به دست از روبه رو به سمتت بیاید و تو سرت توی کیفت باشد و با تنه از کنارش رد شوی ، شايد او برگردد تو هم برگردی يک ثانیه به هم خیره شوید و يک سال خاطر

درخواست حذف این مطلب
این زندگی من است  
دلم تو را می خواهد. دلم زندگی روشن و پاک با تو را می خواهد. در سکوت و در فاصله. شبیه آفتاب پاییز که تند نیست و داغ نیست. حالا می بینم امید شبیه انتظار يک روز تعطیل هنوز ته دلم را گرم می کند. انگار خیال کنم بعد از این لجنزار، بعد از این تعفن قرار است اتفاقی بیفتد. يک باشد، پس این دوری. تابستان که برسد، هوا که گرم شود، اگر زنده باشم برای زندگی خودم تصمیمی خواهم گرفت. احساس می کنم هفده سال کافی بود برای این که روابط دور و کج وکوله ی تخیلی داشته باشم. حا

درخواست حذف این مطلب
اون بغل نیمه تمام اون شب...  
گاهی دلتنگی بهتر از دل زدگیه... وقتی یه روز کامل میشه و طرف تو اوج درگیری هاش موبایلشو برنداشت و فقط یه استيکر بده یه جای کار میلنگه...شايد لنگیده و نمیخوام ببینمش...ولی باز دلم تنگشه...بیا و یه روز صبح من را از کابوس بیدار کن...بگو تمام شد...من هستم تو هستی و یه دنیا عشق که ریشه اش توی این سال ها گم نشده...در را باز کنم و تو برای همیشه آمده باشی...چمدون بدست...چمدونت را باز کنی و یه دنیا خوشبختی و عشق را برام اورده باشی...عشقی که این سال ها تمام و کمال نثا

درخواست حذف این مطلب
سفری خواهم رفت  
سفری خواهم رفت؟سوی اقلیم وفادیاری که عشق اذانش باشدآنجا خود عشق اذن و نه به اذن شک و تردید وحساب و کت باشدسفری خواهم رفت؟ سرزمینی که مهر بر سجاده دلدادگی خواهد بودمحرابش نه به یاد که با یار باشدسفری خواهم رفت؟آنجا که ناخدا با عاشقانه خدایش باشدسفری خواهم رفت؟جائی که یار نه در هجر که همراهش باشدسفرم خواهم رفت؟دلخوشی به دمی با همدمییا که بشکنیم زندان غم جایی که دلدادگی نیست کمسفری خواهم رفت؟شايد با تو ای رویای جاودان منتو را گویم ای همه یاد

درخواست حذف این مطلب
تصمیم درست  
روزها،هفته ها، ماهها و سالها چه زود میگذره وقتى مدام چشم براه باشى منتظرى که شايد امروز تلفن زنگ بخوره و وقتى از مادر میپرسى کى بود بالا ه اونى باشه که بتونى بار زندگیت رو دوشش بذارى و تکیه گاهى باشه برا تحمل سختى ها، ى که با همه فرق ميکنه وقتى بهت میگه دوستت دارم اما خیلى وقته منتظرى نمیدونى کى صداى زنگ تلفن مهربونتر میشه امروز فردا ... ویا هیچ وقت آره اگه درست تصمیم نگیرى شايد هیچ وقت

درخواست حذف این مطلب
دانایی ،حکمت  
تلاش کنیم به دانایی برسیم دانایی متفاوت از سواد است و لذا صرفا از طریق درس و و مدرک به دست نمی آید يک جور سلوک خاص خود را لازم دارد اگر به اوضاع دور و برمان با دید عمیق تری نگاه کنیم شايد به این مهم برسیم سعی کنیم نگاهمان به رفتار و کردار باشد تا ظاهر. شايد بتوان گفت دانایی معادل حکمت است. به نظرم يکی از راه های رسیدن به دانایی نشست و برخاست و تعامل با افراد حکیم است. یعنی باید شاگردی کرد و وما شخصی نیست که از درجه بالای اجتماعی برخوردار است، هر ی

درخواست حذف این مطلب
 
وقتایی هست که تنهایی . . . خیلی خیلی تنها طوری که حتی ی رو نداشته باشی باهاش شادیت و قسمت کنی . . . میدونی ؟ دارم از پیشت برای همیشه میرم میرم چون خودت این و خواستی آدما خیلی زود تغییر ميکنن یا شايد هم نه خودت از اول اینجوری بودی ولی من خبر نداشتم. خیلی خوب بودی خیلی طوری که خیال می تو یه هدیه هستی که اومدی تا این همه تنهای من و پُر کنی. فکر می تو اومدی تا با مداد سفید خط بکشی روی همه ی تاريکی های زندگیم. فکر می بودن و اومدن تو تویه زندگیم یه اتفاق خیلی

درخواست حذف این مطلب
 
ساز دل کوک است  
دهانم طعم شعر داردکلمات ان به گرد قلمو من شادمانه به وصف تو نشسته امسرزمین رویاهایم نزديک دیدگانممی بینم اقلیمش را به سادگیآری ساده استتصور تو ز همه قلبم می آیند و من تعبیر همه خوابهایم شیرینم را در نگاه تو یافتمروزگارم چون روایت سهراب شیرین استبا همان دلخوشی هائی چون لقمه ای نان به دلخوشیسر سوزنی ذوق به مدد دلدادگیو می سرایم ترانه هایی ز سر شوق یا شايد شورکه همه نجوای عاشقانه دارندساز دلم کوک است ان شده است روحو من مبهوت به او که مرا خواند

درخواست حذف این مطلب
غزلی زیبا از مهدی فرجی:  
می بینی ام وقتی به مویم برف غم باشد روزی که پشتم مثل پشت کوه خم باشد با تو شبی از حسرت امروز خواهم گفت وقتی که حرفم محض پیری محترم باشد می گویم از روزی که خوردم حرفهایم را ترجیح میدادم که نانم در قلم باشد روزی که گریان از خیابان آمدی گفتی نفرین به شهری که سگی در هر قدم باشد یادت می آرم گفتی امید بهاری نیست وقتی زمستان و زمستان پشت هم باشد آن روز وقتی سروهای سبز را دیدیم شکرخدا شب رفته باید صبحدم باشد چای از دهان افتاد ول کن شايد آن فرصت روزی برای

درخواست حذف این مطلب
 
دوست دارم یه روزی، یه وقتی، در زندگیم مزه بچه دار شدنو بچشم یه روزی که واقعا شباهتی به مادرها داشته باشم شايد فرصت نداشته باشم که خیلی چیزا بهش یاد بدم ولی حتما بهش یاد خواهم داد که محکم باشه تو زندگیش تا بتونه راه خودشو درست انتخاب کنه و در قبال تصمیمات و انتخاب هاش مسئولیت پذیر باشه. باید بدونه که هیچ دو نفری شبیه هم نیستن پس باید خود خودشو پیدا کنه و برای رسیدن به هدفهاش پافشاری کنه شايد اون روزها خیلی از این روزهای من دور باشه ولی بالا ه خو

درخواست حذف این مطلب
 
سلوک :)  
سلوک پر از عاشقانه های خاص و ناب کت که سخت پیش می رود . از همان کتاب ها که هر خط را باید چند بار بخوانی تا متوجه شوی . اصولا در این گونه مواردِ نادر که هر چند سال يک بار پیش می آید ، با تمامِ وجود می افتی روی کتاب دی احساس می کنی اینگونه مسلط تری دی خب دیگر يک دختر آبانی باید همه چیزش با بقیه فرق کند به قول يکی از دوستانت تو خیلی عتیقه ای البته که عتیقه خودش است دی این صفت زیبا زمانی به تو نسبت داده شد که در هنگام بحث های بی سر و ته خواستگاری در گروهِ

درخواست حذف این مطلب
من از من نبود  
\- گاهی پویا را تماشا می و با خودم می گفتم لابد ی جایی عاشقش بوده\-یا هست\-مثلاً همان دختری که رفته بود خواستگاریش و بعد ترش بابت یادم نیست کدام بهانه منصرف شد یا يکی از دانشجوهای دخترش یا يکی از کارمندهایش یا يکی از های قبلیش یا، چه می دانم. يک نفر لابد دلش برای آن شکلی که می گفت طوری نیست تنگ می شده یا برای چشم های و موهای روشن و ش و انتخاب هایش توی ترک های موسیقی.يک نفر لابد برای دوباره بوییدن عطرش دلتنگ میشده یا دلش میخواسته جای من پیامک های صب

درخواست حذف این مطلب
حس آ ین  
این روزها ، این ثانیه ها به طور عجیبی برایم معنی آ ین را دارند نمیدانم .. شايد آ ین در را باز شايد آ ین کامپیوتر را روشن شايد آ ین کدنویسی شايد آ ین ایمیل زدن شايد ... شايد آ ین آواز خواندن زیر دوش این روزها بی نهایت بیشتر از روزهای قبل آماده مرگ شده ام آماده رفتن حتی هر نفسی که ميکشم منتظر نفس بعدی نیستم تا شايد آ ین نفس کشیدن باشد .. شايد ... آقای ربات \- حس آ ین ..

درخواست حذف این مطلب
روزی رسون  
شايد همه ی اون نذری که امروز میگیریم قسمت و روزی ما نباشه...اضافه های نذری رو داخل سطل زباله نریزید...شايد شما امروز وسیله ی رزق پرنده یاحیوونای محلتون شدی...کوتاهی نکنید...عزاداری همگی قبول باشه ان شاءالله...اجرتون با قمرمنیر بنی هاشم ع ١٠محرم الحرام١٤٣٧هـ.ق محسن.قادری ماس دعا...یاعلی✋

درخواست حذف این مطلب
فتنه شاید!  
بسم الله الرحمن الرحیم م.ن شعر نیست،مرور کوتاهیست از تاریخ ایران احسنت هر بیتی که میخوندم ذهنم سمت یه فرد یا گروه خاصی میرفت از یه همچین شعری برمیاد فتنه شايد روزگاری اهل ایمان بوده باشد آه این ابلیس شايد روزی انسان بوده باشد فتنه شايد در لباس میش، گرگی تیز دندان در لباسی تازه شايد فتنه چوپان بوده باشد فتنه شايد کنج پستوی ی لای کت ؛ فتنه لازم نیست حتماً در خیابان بوده باشد فتنه شايد در صف صفِین می جنگیده روزی فتنه شايد در زمان شاه، زندان بود

درخواست حذف این مطلب
شاید.....  
بعضى وقتا نگاهى تا ابد در یاد میماندبعضى وقتا صدایى تا آ عمر در گوش مى پیچدمن اما جداى همه ى یادگارى هاى به جا مانده از توادبیات گفتارى و نوشتارى ترا با خودم به امانت در دل دارممن بیش از پانصد صفحه مکالمات نوشتارى مان را بارها خوانده ام وقتى مینویسى شايد بوى ترا حس ميکنمحس ن نایى را دارم که بوى نوازش مادرش رامى شنود...

درخواست حذف این مطلب
کوله بارم را می بندم  
کوله بارم را می بندم.... شايد رفتن مقدس تر از ماندن باشد...شايد ریختن اشک امشب زیر بارون تنها و بی ... زیبا از خنده هایی باشه که فردا پشتش تنفره...شايد رفتن قسمتم باشد... شايد آن طرف آبادی ... ی منتظرم باشد...خاطرات سیاه و سفید را در کوله بارم میریزم، به جای بروم که دیگر نه خورشید طلوع نکند و نه ماهی که مرا یاد تو بیاندازد...این بار درون کوله بارم خند های ظاهریش است و نگاهای که هیچ گاه به سوی من نبود...این بار در کوله بارم حرف هایی است از جنس عشق اما اکنون

درخواست حذف این مطلب
کمی انصاف شاید  
هیچ خودش را در هیچ رابطه اى مقصر نمیداند... همه ى ما آنقدر غرور داریم... که همیشه حق را به جانبِ خودمان می دانیم... از نظر خودمان،فرشتگانى هستیم، که داشتیم زندگیمان را می کردیم که يک نفر آمد... و ما را با خاک ی ان کرد و رفت... داخلِ شعرها... داخلِ متنها می گردیم... دنبالِ جمله اى که طرف مقابل را بکوبد و ما را مظلوم ترین آدمِ دنیا نشان دهد... گاهى یادمان میرود... آدمى که الان می خواهیم سر به تنش نباشد، تا دیروز پُزَش را به عالم و آدم میدادیم... کمى انصاف شايد

درخواست حذف این مطلب
19. ترسو نوع دوم  
خودتان از همه بیشتر می دانید ترسو هستید یا خیر، آدم های ترسو ویژگی های زیادی دارند نه این که سوار رنجر نشوند، یا از رانندگی با سرعت بالا پرهیز کنند، نه این که سوسک دیدند بالای مبل بپرند و جیغ بکشندترس ها دو دسته اند ترس هایی که از بیرون به سراغ ما می آیند و ترس هایی که از درون دنبال ما می دوند، امشب راجب آدم های ترسو از نوع دوم می گویم آدم هایی که ممکن است از سوار رنجر شدن هیچ ترسی نداشته باشند اما از شهربازی مثل چی بترسند چون همیشه با ی می آمدند

درخواست حذف این مطلب
...  
نمیتونم بفهممت ...توی بدترین شرایط تنها موندم تحمل هیچی رو نداشتم ، از کارم اومدم بیرون قید همه چی رو زدم به سختی سعی که کم کم زندگی کنم دوباره اذیتم کردی... واقعا اذیت شدم رفتی دیگه ؟ ٥ماه زندگی کردی بی من و خاطراتم ٥ ماه خوب بودی و من سوختم شايد تو هم اگه بفهمی من دوست نداشتم ،بفهمی همه حرفام و کارام دروغ بوده تو هم اگه ببینی میتونم پیاماتو ببینم و جواب ندم ، اشکاتو ببینم و نخوام واسه یه لحظه ببینمت اون همه کار کنی واسه تولدم و حتی نبینمت ،شايد

درخواست حذف این مطلب
اینجا که من ایستاده ام...  
شايد نزديک دو ماه پیش بود که با آن حال وحشتناک گوشی را برداشتم و شماره ی آن مشاور را گرفتم تا شايد بتواند کاری برایم انجام دهد... و او قرار ملاقات را در يکی از کلاس های این موسسه گذاشت... و کمي نگذشته بود که بغض های تلخ من ش تند و اشک هایم جاری شدند... و حالا من برای تدریس و مصاحبه در این آموزشگاه دقیقا در همان مکان ایستاده ام... با يک تابلو و ماژيک های رنگی که به دست من س می شود تا مبحث مورد نظر را تدریس کنم .. راست می گویند که دنیا خیلی کوچک است.. گاهی ا

درخواست حذف این مطلب
مترسک ساختم تا پاسبان منم باشد  
مترسک ساختم تا پاسبان منم باشدنه اینکه شانه هایش تکیه گاه دشمنم باشد لباسم را تنش ، کلاهم را به او دادمکه شايد قدر دان زحمت آهنم باشدگمان حتی ن شايد آن اهریمن بدخوبه من نزديکتر از دکمه ی پیراهنم باشد خودم که بردوشش کلاغی دیدم و رفتم که ترسیدم گناهش تا ابد بر گردنم باشدندانستم که بار این گناه آسانتر است از آنکه عمری لکه ی این ننگ نقش دامنم باشد ...مترسک ساختم در دردسر افتاده ام اماگمانم چاره اش دست اجاق روشنم باشد حسین جنتی

درخواست حذف این مطلب
امروزمان  
کفشهایم را میپوشم و در زندگی قدم میزنم من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد آن قدر میروم تا صدای پاشنه هایم گوش نا امیدی را کر کندخوب میدانم که گاه کفشها،پاهایم را میزند،میفشآرند و به درد میآورنداما من همچنان خواهم رفت ، زیرازندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد از گره های بی شمار زندگی گله نمی کنم در اولین لحظه اى که بدنیا آمدم ، گره اى به بند نافم زدند که معناى گره را بفهمم . همان لحظه دانستم که همیشه گره معناى بدى ندارد ... شايد حکمتى در این گره

درخواست حذف این مطلب
تو این دنیاى راست  
گاهى دروغ بگووقتى دلى رو ناامید نميکنىوقتى دلى رو نمیشکنىدروغ بگوبذار با دروغت یه روز خوب بساز م نیست فرداشايد فردا نباشمبه دروغ بگودوستم دارى و عاشقمىشايد همین دلخوشى تو حالم را خوب کنددروغ بگو گاهى که دلتنگ منى اشک شوق من حال تو را هم خوب ميکندپس گاهى دروغ بگو

درخواست حذف این مطلب
تو این دنیاى راست  
گاهى دروغ بگووقتى دلى رو نامید نميکنىوقتى دلى رو نمیشکنىدروغ بگوبذار با دروغت یه روز خوب بساز م نیست فرداشايد فردا نباشمبه دروغ بگودوستم دارى و عاشقمىشايد همین دلخوشى تو حالم را خوب کنددروغ بگو گاهى که دلتنگ منى اشک شوق من حال تو را هم خوب ميکندپس گاهى دروغ بگو

درخواست حذف این مطلب
کربلا :)  
تا به حال کربلا نرفته ای ولی هر وقت پای حرفِ هر ی که رفته، نشسته ای، محال است نشنیده باشی که يک تکه از بهشت است و خدا باز هم قسمت کند. مشهد را خیلی دوست داری . عجیب خانه ی امن است . بروی و بنشینی داخل حرم فقط بنشینی و کیلو کیلو آرامش نصیبت شود . حالا کربلا دو حرم در يک امتداد دارد یعنی دو خانه ی امن . باید عجیب بهشتی باشد . امروز که برنامه مرادی را دیدی ، دلت عجیب کربلا خواست . با همه قرطی بازی هایت دلت عجیب کربلا خواست. وقتی دارویت تغییر کرد و کلی گری

درخواست حذف این مطلب
دخترانه-ی-صورتی  
من يک دخترم عاشق دنیای صورتی دخترانه ام تنهایی را دوست ندارم ولی تنهایی شايد این دنیای صورتی را کدر کند شايد دنیایم به جای دخترانگی ها پر از غم و اندوه باشد شايد از دنیای من از زیبایی هایش چیز زیادی نماند ولی در پایان این راه گرما و حرارتی در قلبم جاری میشود که شايد حسرت گذشته ام را بگیرد و امید آینده ام باشد حالا من همان دختر نیستم دنیایم رنگی دیگر دارد شباهتی میان من با گذشته ام نیست من تغییر کرده ام یا شايد بهتر است بگویم دنیایم مرا تغییر د

درخواست حذف این مطلب
نوروز 1395  
بهار آمد و سالی نو، درختان نو... و شايد جامه هامان نو، و حتی شايد اندر خانه هامان نو، زمان نو می کند گویا... زمان نو می کند دنیای ما را ليک می پوساند آدم را، شايد دیر باشد ساعتی دیگر.. و شايد دیر باشد لحظه ای دیگر، و حتما دیر خواهد بود اگر در انتظار سال دیگر باز بنشینیم بس است در حال خود ... ن... بیا امسال فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم نوروز مبارک جلال بابائیان

درخواست حذف این مطلب
حدیث  
باقر علیه السلام به فرزند خود صادق علیه السلام فرمود خداوند سه چیز را در سه چیز پنهان نموده 1_رضای خود را در اطاعت خویش پنهان کرده پس هیچ طاعتی را کوچک مشمار شايد رضای خدا در همان باشد 2\-خشم خود را در معصیت مخفی کرده پس هیچ معصیتی را کوچک مشمار شايد خشم خدا در همان باشد 3\-و دوستان خود را درمیان مردم پنهان کرده پس هیچ را حقیر مشمار شايد همان ولی خدا باشد

درخواست حذف این مطلب
بی قراری  
این روزا دوباره مثل سابق شدم پر از حرف و حس های متضاد که بازم دلم نوشتن می خواد ّ نوشتن جایی که نشناسنت و ی نشناسی شايد ی نبینی اما با نوشتن سبک میشی نمی دونم فعلا اینو میخوام. گاهی دلم خلوت و نتهایی میخواد. گاهی تو جمع بودن

درخواست حذف این مطلب
٩٥/٠٩/٠٩  
شايد قرار بود بیاموزم و تورا از دست دادم و سبب همه اشک هایم این است... کاش. بودی و مرا درس می آموختی، تشنه شناخت خداوندم ، تشنه شناخت خود و جهانم... دو روز بیشتر به ٣٧ سالگیم نمانده... و امسال تصمیمم این است شناخت را شروع کنم برای سلامتی تو همواره دعاگو هستم

درخواست حذف این مطلب
شکار ماه ....  
و شايد ... توحید .... همین نگاه ساده باشد که خدا .... آنقدر همه چیز را روی گسل زندگی قرار می دهد که تو بفهمی این اصلا توانایی تکیه گاه بودن ندارد .... که تو .... دل خوش نکنی .... شايد .... توحید همین باشد .... اذا ز لت الارض ز الها ..........

درخواست حذف این مطلب
زند ... شاید....  
زند ... شايد ... به سختیِ تامل های سن ... نِ فاصله تولد تا مرگ باشد یاساد ... ِ تعبیرِ يک سلام تا خداحافظ یا همان لحظاتی... ک با نوشیدن يک فنجان قهوه تمامِ دارو ندارم در خیابانهای متروک ذهن زیر و رو میشود یا شايد ... مجموعه ای از قصه های ناتمامی ست ک بر سربرگ های امتحانیِ بی نام کنار گذاشته میشود یا پرسه های شبانهِ سرد و خاموشِ فراموشی در خیابانهایی ک کودکیت را در آن جا گذاشته ای یا مجموعه ای از شايدهاست ک در غبارِ اندوه از یاد رفته باشد

درخواست حذف این مطلب
  
آخرین به روز شده ها
اطلاعات اتفاقی
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.341 seconds
RSS