نوانگار

عبارت نوانگار در بین اطلاعات جستجو شده و نتایج با ذکر منبع نمایش داده شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.
به رهی دیدم برگ خزان پژمر...  
می گفت شما نسل خیانتکاری هستید. نسلی که حتی به خاطرات نسل قبلش هم رحم نمی کند. این چند جمله را مرد رهگذری می گفت که چند روز پیش سوار ماشینم شد. مرد ی همراهش بود و با پای پیاده پیش می رفت. هربار که ماشینی از کنارش می گذشت برمی گشت و به پشت سرش نگاهی می انداخت. نزدیکش که رسیدم سرعتم را کم و کنارش ایستادم. پرسیدم کجا می خواهد برود و اگر مسیرش می خورد تا یک جایی برسانمش. عرق از پیشانی پهنش سرازیر شده بود و صدای هن و هن نفس هایش را می شد از داخل ماشین هم ش

درخواست حذف این مطلب
نوانگار  
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name autostart value false gt هوا که ابری میشه،یاد چشمای تو میفتم همون لحظه ای که می رفتی و نگاهت رو ازم می یدی میخواستی نبینم آسمون چشاتو که پر شده بود از ابرای سیاه گریه اما من می فهمیدم... نگاهت رو ازم میگرفتی

درخواست حذف این مطلب
بیا، با باد خزان بیا(نوا نگار)  
موضوع پاییز دلتنگی تاریخ روزهای بیقراری زمان بوقت آرامش مکان کنج دل سلام... یادت هست نُقل حرفای روزهای آ مان چگونه گذشتن اینروزهامون بود؟ درد تو احساسات دخترانه من بود و خشم من آزردگی غرور پُرجونت. چشمام رو میبندم، ذهنم رو خالی میکنم از هر ص ، محو و تهی، آرومه آروم، حالا وقتشه پژواک صدای نفس هات بپیچه توی مغزاستخوانم، بشمرم تعدادشون رو مثل شمردن ستاره ها تو آسمون صاف و پُرستاره بهار، حس کنم گرمای نفست رو مثل گرمای دستات که لمسش توی سحرهای پا

درخواست حذف این مطلب
نوانگار  
شب قبلش هر قدر سعی بخوابم نتونستم و نتیجه اش شد اینکه صبح خواب موندم.سریع لباس هامو پوشیدم و یه رژ کمرنگ زدم که صورتم از ح رنگ پریدگیش بیرون بیاد و در اتاق رو آروم بستم تا بقیه بیدار نشن و رفتم به سمت متروتوی شلوغی خودم رو گم کرده بودم اما قلبم همچنان به قوت قبلش می تپید برای دیدنت به هر سختی بود خودم رو رسوندم به فرودگاه و به پروازم رسیدم می دونستم اونجا توی فرودگاه مقصد منتظرمی.اما وقتی داشتم توی جمعیت دنبال تو می گشتم یه آقای مسنی رو دیدم که

درخواست حذف این مطلب
به رهی دیدم برگ خزان پژمر...  
می گفت شما نسل خیانتکاری هستید. نسلی که حتی به خاطرات نسل قبلش هم رحم نمی کند. این چند جمله را مرد رهگذری می گفت که چند روز پیش سوار ماشینم شد. مرد ی همراهش بود و با پای پیاده پیش می رفت. هربار که ماشینی از کنارش می گذشت برمی گشت و به پشت سرش نگاهی می انداخت. نزدیکش که رسیدم سرعتم را کم و کنارش ایستادم. پرسیدم کجا می خواهد برود و اگر مسیرش می خورد تا یک جایی برسانمش. عرق از پیشانی پهنش سرازیر شده بود و صدای هن و هن نفس هایش را می شد از داخل ماشین هم ش

درخواست حذف این مطلب
  
آخرین به روز شده ها
اطلاعات اتفاقی
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.225 seconds
RSS