نوانگار

عبارت نوانگار در بین اطلاعات جستجو شده و نتایج با ذکر منبع نمایش داده شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.
نوانگار  
شب قبلش هر قدر سعی بخوابم نتونستم و نتیجه اش شد اینکه صبح خواب موندم.سریع لباس هامو پوشیدم و یه رژ کمرنگ زدم که صورتم از ح رنگ پریدگیش بیرون بیاد و در اتاق رو آروم بستم تا بقیه بیدار نشن و رفتم به سمت متروتوی شلوغی خودم رو گم کرده بودم اما قلبم همچنان به قوت قبلش می تپید برای دیدنت به هر سختی بود خودم رو رسوندم به فرودگاه و به پروازم رسیدم می دونستم اونجا توی فرودگاه مقصد منتظرمی.اما وقتی داشتم توی جمعیت دنبال تو می گشتم یه آقای مسنی رو دیدم که

درخواست حذف این مطلب
به رهی دیدم برگ خزان پژمر...  
می گفت شما نسل خیانتکاری هستید. نسلی که حتی به خاطرات نسل قبلش هم رحم نمی کند. این چند جمله را مرد رهگذری می گفت که چند روز پیش سوار ماشینم شد. مرد ی همراهش بود و با پای پیاده پیش می رفت. هربار که ماشینی از کنارش می گذشت برمی گشت و به پشت سرش نگاهی می انداخت. نزدیکش که رسیدم سرعتم را کم و کنارش ایستادم. پرسیدم کجا می خواهد برود و اگر مسیرش می خورد تا یک جایی برسانمش. عرق از پیشانی پهنش سرازیر شده بود و صدای هن و هن نفس هایش را می شد از داخل ماشین هم ش

درخواست حذف این مطلب
دخترکی بر روی تاب...بدون اضطراب...بدون تشویش...  
حس آرامش فرو رفتم درون خاطراتم... یک نفس راحت بر روی یک تاب با آرامش خیال دخترک کوچکی نشسته روی تاب و فقط به این فکر میکند که دفعه ی بعد بیشتر بالا برود... و باز هم بیشتر دختری که دوست دارد رکورد دار بال رفتن با تاب باشد او همین طور به بازی ک نه اش ادامه می دهد... و عروسکش را در آغوش میفشارد... بوی کودکی به مشام می رسد دخترکی آسوده در دنیای رویاهایش غرق میشود باز هم بالاتر و حس میکند همه ی نگاه ها در حال رصد او هستند و باز هم عروسک را محکم تر میگیرد چه

درخواست حذف این مطلب
نوانگار  
تازه از کافه بیرون آمده­ ایم و تو هنوز بخار لیوان قهوه ­ات را فراموش نکرده­ای که میگویی اکبرآقا توی این برف بستنی نمی­ چشبه؟ چه بگویم؟ چیزی هم نمی­توانم بگویم. با چشمانم دنبال مغازه یا هر جایی دیگر می­گردم که بستنی داشته باشند. ولی کل این خیابان را گاری­های لبو و باقالی داغ دست گرفته­اند. مرد لبو فروشی که کنارش ایستاده ­ایم خطاب به من مگوید آقا لبو بدم خدمتتون؟ بعد هم مشغول فرو پول دهای مشتری قبلی در جیب جلیقه­ اش می­ شود. به او می­گویم این ا

درخواست حذف این مطلب
  
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.374 seconds
RSS